مالک اشتر نخعی (بخش اول)
تولد :
13 هجرى در عصر خلافت ابوبكر به مصاف رومیان رفت(3) و در فتح دمشق به فرماندهى ابو عبیده جراح شركت داشت(4).او در عین دلاورى مقابل دشمنان و منحرفان در برابر ضعیفان و درماندگان دلى رحیم و قلبى مهربان داشت.او در زمان خلافت عثمان به علت اعتراض به كارگزار ناصالح كوفه به شام تبعید شد و از آن جا به كوفه بازگردانده و سپس به «حمص» تبعید گردید و سرانجام در سرنگونى خلافت عثمان به یارى اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله)شتافت.
نمود و طولى نكشید كه عده اى از مسلمانان از راه رسیدند و او را كفن و دفن كردند. از جمله این افراد مالك اشتر است كه پیش نماز آن گروه شد و بر جنازه ابوذر نماز گزارد.(7) بنابراین مالك اشتر از جمله كسانى است كه رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به ایمان و صالح بودن او به طور غیابى شهادت داده است.
منحرف بودند بر سر كار آورد و در بلاد اسلامى، آن افراد ناصالح را بر جان و مال مردم مسلط كرد، از جمله پسر دائى خود «عبدالله بن عامر» را به فرماندارى بصره گماشت، و برادر رضاعى خود «عبدالله بن سعد» را رئیس دارائى و فرمانده سپاه مصر، و برادر مادرى خود «ولید بن عقبه» را والى كوفه قرار داد كه او خیانت هاى زیادى در حق مردم و اسلام انجام داد و در نهایت از حكومت كوفه عزل شد.(9)
نهى كن و اگر احساس كردى رو به راه شده اند، به آنان نیكى كن و به وطن خودشان برگردان. اما معاویه قادر به مهار آنان نشد و طى نامه اى از عثمان خواست كه آنان را به كوفه بازگرداند.
مالك و همراهان نوشت:«من شما را به حمص تبعید مى كنم، به محض این كه نامه ام به شما رسید، به سوى حمص حركت كنید; زیرا شما براى اسلام و اهلش جز شرارت خاصیتى ندارید!»
پیش گام شد و جزو نخستین كسانى بود كه با سخنان خود مردم را براى بیعت با آن حضرت تشویق نمود.
اشك خواهد ریخت. امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیرون آمدند و در محلى نشستند.(16) و مردم همه اجتماع كردند كه بیعت كنند، در همین حال طلحه و زبیر آمدند ولى آن دو مى خواستند كه حكومت توسط شورا تعیین شود. اما مالك اشتر گفت: آیا مگر منتظر
كسى هستید؟ اى طلحه برخیز و بیعت كن! طلحه برخاست و جلو آمد و بیعت كرد، كسى در میان جمع و موقع بیعت طلحه تفأل بدى زد و گفت: نخستین كسى كه با على (علیه السلام) بیعت كرد، شل بود، این كار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود!(17) سپس اشتر به زبیر گفت: پسر صفیه برخیز، او هم برخاست و بیعت كرد و سپس مردم بر على (علیه السلام)هجوم آوردند و بیعت كردند.در نقلى دیگر آمده است: نخستین كسى كه با على (علیه السلام) بیعت كرد، مالك اشتر بود. او گلیم سیاهى را كه بر دوش داشت، افكند و شمشیرش را بیرون كشید، آن گاه دست على (علیه السلام)را گرفت و بیعت كرد و به زبیر و طلحه گفت: برخیزید و بیعت كنید و
پس از بیعت این دو، مردم بصره كه براى بركنارى عثمان به مدینه آمده بودند، برخاستند و با حضرت بیعت كردند و اول كسى كه از بصریون با حضرت بیعت كرد، عبدالرحمان بن عریس بود، و سپس سایر مردم بیعت كردند(18).
نمونه هایى از ایمان و اعتقاد مالك به امیرالمؤمنین (علیه السلام)
نیست ) و من از این كه مبادا در انجام آن چه گفتى یعنى عدالت خواهى، مقصر باشم، بیشتر مى ترسم.و اما این كه گفتى، حق بر آنان سنگین آمده و بدین سبب از ما جدا شده اند، خداوند به خوبى آگاه است كه آنان به خاطر ستم و بیداد از ما جدا نشده اند و به عدل و داد پناه نبرده اند، بلكه آن ها جست و جو نكردند مگر دنیاى فانى را كه به هر حال از آنان زایل خواهد شد، و بدون
تردید روز قیامت از آن ها پرسیده خواهد شد، كه آیا این كار را براى دنیا انجام داده اند یا براى خدا عمل كرده اند.و اما این كه درباره بذل اموال و توجه به بعضى افراد خاص گفتى و تذكر دادى، اى مالك، ما را نشاید كه به فردى از بیت المال و درآمد عمومى
چیزى بیش از حقش بدهیم و خداوند سبحان كه سخنش حق است فرموده است: ( كم من فئة قلیلة غلبت فئة كثیرة باذن الله و اللهُ مع
الصابرین )(24) و خداوند محمّد (صلى الله علیه وآله) را به تنهایى مبعوث فرمود و از آن پس شمار یارانش را زیاد افزود و گروهش را پس از ضعف و زبونى عزیز گردانید، بنابراین اگر خداوند اراده كند كه امر و حكومت را به ما رساند، دشوارى آن را براى ما آسان و ناهمواریش را هموار مى سازد و من از رأى و پیشنهاد تو فقط چیزى را مى پذیرم كه موجب رضایت خداوند باشد و تو اى مالك نزد من امین ترین مردم و خیرخواه ترین و با تدبیرترین یاران من به خواست خداوند خواهى بود.»(25)
من رسید، آن چه را در آن بود فهمیدم و به زودى خداوند، شر تو و شر كسانى را كه در گمراهى و بدبختى به تو تمایل دارند، از من كفایت خواهد فرمود، ان شاء الله.»(27)
ایشان فرماى».چون سخنان امام (علیه السلام) تمام شد مالك اشتر برخاست و پس از حمد و ثناى خدا چنین گفت:«اى امیرالمؤمنین سخن تو را شنیدیم و همانا درست مى گویى و خدا تو را موفق دارد، یا على، تو پسر عمو و داماد و وصى پیامبر مایى و نخستین
كسى هستى كه او را تصدیق كردى، و همراهش نمازگزاردى، و در همه جنگ هاى او شركت نمودى، از این رو در این موارد بر همه امت فضیلت دارى و از همه برترى و براى جانشین پیامبر (صلى الله علیه وآله) از همه سزاوارترى، یا على، هر كس از تو پیروى كند به بهره خود رسیده و مژده رستگارى را دریافته است و آن كس كه از فرمان تو سرپیچى نماید و از تو روى گرداند به جایگاه خود در هاویه دوزخ منزل گزیده است.اى امیرالمؤمنین، سوگند به جان خودم كه كار طلحه و زبیر و عایشه براى ما آسان و ماهیتشان برایمان روشن و شناخته شده است آن ها بى آن كه از تو خلافى ببینند و یا ستمى نموده باشى از تحت فرمان تو خارج شده اند و به این اقدام خطیر مبادرت نموده اند، اگر آنان مى پندارند كه خون عثمان را طلب مى كنند، نخست باید از خود قصاص بگیرند كه آن دو، نخستین كسانى بودند كه مردم را بر او شوراندند و مردم را به ریختن خونش واداشتند، و خدا را گواه مى گیرم كه اگر به بیعتى كه از آن بیرون رفته اند باز نگردند آن دو را نیز به عثمان ملحق خواهیم ساخت چرا كه شمشیرهاى ما بر دوش هاى ماست و دل هاى ما در سینه هایمان محكم و استوار است، و ما امروز همان گونه ایم كه دیروز بودیم.» مالك این سخنان قاطع و محكم را گفت و بر جاى خود نشست.(28)
سر راه برداشت، البته ابوموسى یك شب مهلت خواست در كوفه بماند، و مالك با او موافقت كرد به شرط آن كه در قصر حكومتى نماند. و ابوموسى پس از آن شب از كوفه بیرون رفت(29).
شكوه خاصى وارد ذى قار شدند و مورد استقبال گرم حضرت امیر (علیه السلام)قرار گرفتند(30).
براى گفت و گو با آن رهبران شورشى به میان سپاه دشمن فرستاد، امّا تمام این تدابیر بى نتیجه ماند و سرانجام جنگ سختى در گرفت كه ضایعات جانى و خسارت هاى مالى فراوانى بر جاى گذاشت، و تعدادى از اصحاب پیامبر اكرم (صلى الله علیه وآله)در این واقعه تلخ و تكان دهنده به شهادت رسیدند كه از یك سو امیرمؤمنان (علیه السلام)را از نصایح و شفقت هاى بى دریغ خود محروم نمودند و از دیگر سو، آن حضرت را با رنج ها و مرارت هاى پر حادثه ترین و خونبارترین مقطع تاریخ اسلام، تنها گذاشتند.
میسره سپاه به سوى هودج عایشه عقب نشینى كرد و به آن جا پناه برد. در این هنگام افراد قبیله هاى أزد، ضبه، ناجیه و باهله از سپاه بصره خود را به اطراف شتر عایشه رساندند و آن را احاطه كردند تا از خطر مصون بمانند، در این شرایط با حملات
نیروهاى على (علیه السلام) جنگ شدیدتر شد و تنور آن داغ تر گردید و «كعب بن صور»، قاضى بصره در حالى كه لگام عایشه در دستش بود به هلاكت رسید و پس از او «عمرو بن یثربى» كه مردى شجاع و سواركارى بى باك از سپاه بصره بود و جمعى از سران سپاه على (علیه السلام) را به شهادت رسانده بود نیز كشته شد.(31) نیروهاى امام (علیه السلام) در راه پیروزى قرار گرفتند، و مالك اشتر در این زمینه نقش بسزایى ایفا مى كرد.
واقدى مى گوید: در روایت آمده، آخرین شعار على (علیه السلام) در ساعت هاى آخرجنگ جمل چنین بود: «حم لا ینصرون، اللهم انصرنا على القوم الناكثین»(32) آن گاه هر دو گروه از یك دیگر جدا شدند و از هر دو گروه هم افراد بسیارى كشته شده بودند، ولى كشتار مردم بصره به مراتب بیشتر از كشته شدگان یاران على (علیه السلام) بود، از این رو كم كم نشانه هاى پیروزى مردم كوفه آشكار شد. روز سوم كه رویارو شدند، نخستین كس عبدالله بن زبیر خواهرزاده عایشه بود، كه به میدان آمد و مبارز طلبید، مالك اشتر به جنگ او رفت و هر كدام برابر هم قرار گرفتند، عایشه پرسید: چه كسى به مبارزه عبدالله آمده است؟ گفتند: مالك اشتر. گفت: اى واى بر بى فرزند شدن اسماء، سپس آن دو هر كدام به یكدیگر ضربه اى زدند و یك دیگر را زخمى كردند بعد با یك دیگر گلاویز
شدند و مالك اشتر، در لحظه اى عبدالله را بر زمین زد و روى سینه اش نشست، در این موقع هر دو گروه به هم ریختند، گروهى براى آن كه عبدالله را از چنگ اشتر درآورند، هجوم آوردند و گروهى براى یارى دادن به اشتر پیش آمدند، مالك اشتر بسیار گرسنه و با شكم خالى بود و از سه روز قبل چیزى نخورده بود و این كار عادت او در جنگ ها بود، وانگهى نسبتاً پیرمرد و سالخورده بود، عبدالله بن زبیر فریاد مى زد: من و مالك را با هم بكشید. و اگر مى گفت: من و اشتر را بكشید، بدون ترید مالك را مى كشتند; زیرا مردم كه از كنار آن ها مى گذشتند، آنان را نمى شناختند و شخصى را به نام مالك نمى شناختند بلكه به نام اشتر شناخت داشتند و در آن میدان بسیارى بودند كه یكى روى سینه دیگرى نشسته بود و در حال جنگ و نبرد بود و سپاهیان آنان را نمى شناختند، به هر حال طورى شد كه عبدالله توانست از زیر دست و پاى مالك اشتر بگریزد و یا این كه به سبب ضعف مالك اشتر بود كه توانست فرار كند و لذا مالك در شعر خود این مطلب را به عایشه مى گوید (كه در ادامه خواهد آمد).
بكشى و با او چنین و چنان كردى؟(33) گفت: آرى ولى اگر گرسنگى سه شبانه روزم نبود، امت محمّد را براى همیشه از شر خواهر زاده ات خلاص مى كردم.عایشه گفت: مگر نمى دانى كه پیامبر فرموده است:«لا یحلّ دمُ مسلم إلاّ بإحدى أُمور ثلاث: كفر بعد الایمان، أو زناً بعدَ احصان، أو قتلِ نفس بغیر حق;ریختن خون مسلمانى جایز نیست مگر با یكى از سه چیز: كافر شدن
پس از ایمان یا زنا پس از همسردارى و یا كشتن كسى به غیر حق.»مالك اشتر گفت: اى عایشه، بدون تردید یكى از این كارها را مرتكب شده بود كه با او جنگ كردیم و به خدا سوگند شمشیر من پیش از آن، هرگز به من خیانت نكرده بود امّا در آن روز، شمشیرم در او كارگر نبود، و سوگند خورده ام كه دیگر آن شمشیر را با خود همراه نداشته باشم; زیرا به من خیانت كرد و عبدالله را به هلاكت نرسانید. و اشعارى نیز در این باره سرود.(34)
نقش مالك در جنگ صفین