رسالت مداحان اهل بيت (ع)
مقدمه: يکي ازجلوه هاي روشن محبت وپيوند مردم ايران اسلامي با اهل بيت پيامبراسلام (ص)برپايي آيين هاي مذهبي، مجالس مداحي ونوحه خواني است.
مداحي يک هنرمذهبي است که درفرهنگ شيعه جايگاه والا ومخاطبان فراواني دارد. شعرهاي مداحي اگرازمحتواي عا لي وشيوايي ادبي برخوردارباشد بسيار تاثيرگذاروفرهنگ ساز است،
چرا که به واسطه مداحي دلها متوجه اهل بيت عليهم السلام مي گردد، عشق ها واحساس ها برانگيخته مي شود وازاين رهگذرپايه هاي اعتقادات ديني وباورهاي مردم استحکام مي يابد و پيوند معنوي وعاطفي شيعيان باخاندان عصمت وطهارت قوي تروعميق ترمي گردد.
راستي مداح اهل بيت کيست؟ و رسالت آن چيست؟ مداح نمونه بايد داراي چه خصوصيات وويژگيهاي باشد؟ چه آفاتي اين آيين مقدس را تهديد مي کند؟ چگونه بايد ازشيوع انحرافات وتحريفها دراين عرصه پيشگيري نمود.
مادراين نوشتاربرآنيم تابه اين پرسش ها پا سخ دهيم، اميدکه مفيد، موثرومقبول افتد.
مفهوم شناسي: رسالت، مدح، مداح، اهل بيت .
1- رسالت:رسالت، اسم است درلغت به معناي پيام، پيام آوري، پيام بردن ووظيفه آمده است1.
مقصود ازرسا لت مداحان، اين است که آنها وظيفه دارند با خواندن اشعارومرثيه درمجالس جشن و سوگواري اهل بيت عليهم السلام فضيلتها يا مظلوميت آنان را براي مردم بازگو نمايند2. شخصيت وسيره متعالي آنان را به مردم بشناسانند.3. آنکه ايستاده درکنار منبر درمجالس، يا روان درکوي وبازار، به شعرمدايح اهل بيت يامصائب آنان را به آواز بخواند4. مداح دراصطلاح شيعي، به کساني گفته مي شودکه درايام ولادتهاو شهادتهاي ائمه عليهم السلام درمجالس جشن وعزا به خواندن اشعاري در فضايل ومناقب محمد وال محمد عليهم السلام يا مظلوميت آنان مي پردازند. ولي اغلب به مرثيه خوانان حسيني گفته مي شود که با خواندن شعرومرثيه وذکر مصيبت اهل بيت(ع)، اهل مجلس را مي گريانند5.
4-اهل بيت(ع): خاندان، آل محمد، عترت. منظوردودمان پاک رسول خدا(ص) واصحاب کساء و ذريه مطهر پيامبر اسلام (ص) است. ودر حادثه عاشورا، امام حسين عليه السلام و برادران وخواهران وفرزندان وبستگان آن حضرت که ازنسل پامبراکرم (ص) درکربلا حضورداشتند، اهل بيت محسوب مي شوندکه درپي شهادت آن امام بزرگوار، به اسارت رفتند6.
احمد در فضائل الصحابه با سند خود ازسعيد بن جبيرازعامر چنين نقل مي کند: هنگامي که آيه( قُلْ لاِ اَسْئلُکُمْ عَلَيْهِ اَجْرآ اِلاالْمَوَدَةَ في ِالْقَُرْبي )نازل شد اصحاب عرض کردند اي رسول خدا(ص) خويشاوندان توکه مودت آنها برما واجب است کيانند؟ فرمود: علي وفاطمه و دوفرزند آنان، اين سخن را سه بار تکرارفرمود7.
ابوبصير، ازامام صادق(ع) پرسيد )آل محمد) کيانند؟ فرمود: (ذريه ونسل او)پرسيد: (اهل بيت محمد) کيانند؟ فرمود: (اماماني که اوصياي اويند) پرسيد)عترت)اوچه کسانند؟فرمود:(اصحاب عبا) 8. خداوند، دوستي ومودت خاندان پيامبراسلام (ص) را در قرآن، اجر رسالت آن حضرت قرارداده وواجب نموده است (قُلْ لااَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ اَجْرآ إلا الْمَوَدَةَ في ِالْقُربي )بگو، من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست نمي کنم جز دوست داشتن نزديکانم 9.
امام شافعي نيزبه فرض بودن محبت اهل بيت عليهم السلام اشاره دارد:
يا اَهْلَ بَيْتِ رَسُولِ اللهِ حُبُکُمُ فَرْضٌ مِنَ اللهِ فِي الْقُرْآن ِاَنْزَلَهُ
کَفاکُمُ مِنْ عَظيم ِالْقََدْرِ اِنّکُمُ مَنْ لَمْ يُصَلّ عَلَيْکُمْ لاصَََلاة لَهُ10.
همين محبت خاندان رسول اکرم(ص) مرزحرکت درحفظ صحيح دين است.
تولاي شما فرض خدايي است قبول و رد آن مرزجدايي است
ديانت بي شما کامل نگردد به جز با عشقتان دل، دل نگردد
هرآنکس راکه دردين رسول است ولايت، مهروامضاي قبول است11.
جايگاه وشأن مداحي:
مداحي اهل بيت(ع)ونوحه خواني درسوگ آنان ازجمله کارهايي است که مشروعيت آن را به خوبي مي توان در قرآن کريم اثبات کرد. چنانکه امامان شيعه نيزازمداحان وذاکران تقديروتشويق مي کردند، صله مي دادند، دعا مي کردند وبراي اين کار، فضيلت وثواب بسيار مي شمردند، چنانکه اينکه فقيهان وعالمان دين درعصرغيبت امام عصر(عج) اين سنت شيعي راعملا پاس داشتند.
1- مداحي درقرآن: ما مسلمانان هرعملي را که به عنوان دين انجام مي دهيم يا بايد مستند به دليل خاص باشد يعني اصل وشکل آن دردين بيان شده باشد مانند: نماز، روزه، حج، يااينکه اصل وضابطه کلي آن درشرع بيان شده ولي شکل وصورت آن به حسب شرايط ومقتضيات زمان به مردم واگذارگرديده باشد مانند: اصل دفاع ازاسلام ونواميس مسلمانان، قرآن اين حقيقت راچنين بيان فرموده است: ( وَاَعِدُوالَهُمْ مَااسْتَطعْتُمْ مِنْ قُوَة). دربرابر کافران تامي توانيد نيروآماده کنيد .12.
بي شک، شکل واجراي اصل دفاع درهرزمان فرق مي کند. ستايش ومداحي اهل بيت(ع) براساس يک اصل درقرآن است وآن تکريم ومحبت نسبت به پيامبروعترت آن حضرت، اين اصل اشکال وصورتهاي مختلفي دارد که يکي ازمصاد يق روشن آن،مدح وستايش آنان و بيان فضيلت ها ومصائب وارده برآنان است.
ازميان آيات متعددي که دراين باره، درقرآن کريم آمده است به ذکردوآيه اکتفا مي کنيم:
1- (ومَنْ يَتَََوَلَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ امَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ) .هرکس خدا و پيامبرومومنان رادوست بدارد، پس حزب خدا پيروز است13.
2- (قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ اَجْرًا اِلا الْمَوَدَةَََ فِي الْقُرْبي) بگوبه ازاي تبليغ رسالت، پاداشي از شماخواستارنيستم مگر دوستي خويشاوندانم14.
محبت يک پديده رواني است وبراي خود تجلياتي دارد.هرگزمقصوداين نيست که مودت ومهر، آل رسول دردلها مکتوم بماند بلکه بايد چنين مهري درشئون مختلف زندگي فردي واجتماعي مسلمين تجلي يابد. برگزاري جشن هاي زاد روز، مجالس سوگواري در روزهاي وفات وشهادتها، برپايي بنا وقبور، تعظيم مشاهد، اهداء پاکترين اموال، زيارتها، سرودن اشعارروح بخش، مدايح و ستايش آنان همه در راستاي تکريم ، ابرازدوستي ومودت نسبت به آنان وزنده نگاه داشتن نام و ياد و وفداکاري آنهاست.
علاوه قرآن درآيات بسياري برلزوم زنده نگاه داشتن ياد پيامبران وشخصيت هاي برجسته تاريخ تاکيد دارد.و ازمظلومان حمايت مي کند.واين بيانگراهميت مداحي وستايش فضيلت ها وصاحبان فضيلت وفداکاران تاريخ دراسلام است.
خداوند درقرآن مي فرمايد: (وَاذْکُرْفي ِالْکِتابِ اِبْراهيِمَ اِنَّهُ کانَ صِدِّيقآ نَبِيّآ).ودراين کتاب ابراهيم راياد کن که اوپيامبري بسيارراستگوبود15.
مگرابراهيم چه کرد، ابراهيم خواست جوانش رادراه خدا قرباني کند ولي خوني ريخته نشد، خدا مي فرمايد: نام اين راد مرد تاريخ وپيا مبرصديق را بايد گرامي داشت.اگربايد ياد ابراهيم گرامي داشته شود، پس ما بايد هر چه مي توانيم تاريخ کربلا رايادکنيم، چون درکربلا خون ريخته شد .
قرآن بالحن خاص مظلوميت اصحاب اخدود را بازگونموده وازآنها حمايت کرده مي فرمايد: (قُتِلَ اَصْحاب ِالْاُخْدُودْ، اَلنّارُذاتَ الْوَقُودْ، اِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودْ، وَهُمْ عَلي ما يَفْعَلُونَ بِالْمُومِنيينَ شُهُودْ، وَمانَقَمُوا مِنْهُمْ اِلّا اَنْ يُومِنُوا بِالله ِالْعَزيزِالْحَمِيدِ. مرگ و عذاب برشکنجه گران صاحب گودال(آتش) باد، گودال هاي پراز آتش شعله ور، هنگامي که درکنار آن نشسته بودند، وآنچه را نسبت به مومنان انجام مي دادند ( باخونسردي) تماشا مي کردند، هيچ ايرادي برآنها (مومنان) نداشتند جز اينکه به خداوند عزيز وحميد ايمان آورده بودند16.
بي ترديد، احياي نام وياد مردان بزرگ، حوادث مهم تاريخ، الهام بخش است وبه زندگي انسانها جهت مي دهد. روح فضيلت خواهي، ايثارو فداکاري رازنده کرده، آدمي رادربرابر مشکلات وحوادث دشوار، مقاوم واستوارمي سازد.
2- مداحي درسيره امامان معصوم عليهم السلام: يکي ازتدابيرحکيمانه وسازنده امامان معصوم عليهم السلام، برپايي مجالس سوگواري ، تقدير وتشويق مداحان و شاعراني بوده است که درفضيلت يا مظلوميت خاندان پيامبر شعرسروده مديحه سرائي مي کردند، شعرائي بنامي چون: کميت اسدي، دعبل خزاعي، سيد حميري و.. با زيباترين وجهي مفاخر و فضايل اهل بيت را ترسيم کرده و با سوزنا کترين صورت، براي شهداي کربلا مرثيه سروده اند و با تشويق ائمه اطهارعليهم السلام ازموقعيت اجتماعي بلندي دربين مردم برخوردار بودند. دراينجا نمونه هاي را ذکر مي کنيم:
1- قال رَسُولُ للهِ (ص): ( يا فاطِمَةَ کُلُ عَيْن ٍ باکِيَةٍ يَوْمَ الْقِيامَةِ اِلّا عَيْنٌ بَکَتْ عَلي مُصابِ الْحُسَيْنِ فَاِنَّها ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ بِنَعيم ِ الْجَنَّةِ) اي فاطمه روز قيامت هر چشمي گريان است، مگرچشمي که درمصيبت وعزاي حسين گريسته باشد، که آن چشم درقيامت خندان است وبه نعمت هاي بهشتي مژده داده مي شود17.
2- امام سجاد (ع) در طول دوران امامتش پيوسته سوگوارعاشورا بود آن چنان گريست که از(بکائين، بسسارگريه کنند گان) لقب داده شد.آن حضرت مي فرمود: (اِنّي ِلََمْ اَذْکُرْ مَصْرَعَ بَنِي فاطِمَة اِلّا خَنَقَتْنِي الْعَبْرَةُ )، هرزمان که به ياد قتلگاه فرزندان فاطمه(کربلا) مي افتم، اشک گلوگيرم مي شود18.
3- قَالَ الْباقِرُ(ع): ( مَا مِنْ رَجُلٍ ذَکَرَنَا اَوْ ذُکِرْنا عِنْدَهُ يَخْرُجُ مِنْ عَينَْيْهِ مَاءٌ وَلَوْ مِثْلَ جَناحَ الْبَعُوضَةٍ اِلّا بَنَي َاللهُ لَهُ بَيْتآ في ِالْجَنّةِ وَجَعَلَ ذَالِکَ الْدَّ مْعَ حِجابَآ بَيْنَهُ وَبَيْنَ النّارِ).امام باقر(ع) پس ازشنيدن سروده هاي کميت درباره اهل بيت گريست و سپس فرمود:هيچ کس نيست که ماراياد کند، يا نزداوازما ياد شود واز چشمانش هرچند به اندازه بال پشه اي اشک آيد، مگرآنکه خداوند برايش دربهشت، خانه اي بناکند وآن اشک راحجاب ميان او وآتش دوزخ قراردهد1.
4- قال َالصّادِقُ(ع):(اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي جَعَلَ في ِالنّاس ِمَنْ يَفِدُ اِلَيْنا وَيَمْدَحُناوَيَرِثي لَنا).
امام صادق فرمود: خداراسپاس که درميان مردم، کساني را قرارداد که به سوي مامي آيند وبرما وارد مي شوند، ومارا مدح ومرثيه مي گويند20.
5- قالَ الصّادِقُ(ع): (مَنْ قالَ فِينا بَيْتَ شِعْرٍبَني َاللهُ بَيْتآ في ِالْجَنّةِ) .هرکس که يک بيت شعردرباره ما بگويد خداوند براي او خانه اي د ربهشت بناکند21.
6- قال َالْاِمام ِالرِّضا (ع): (يا دِعْبِلْ اِرْث ِالْحُسِْنَ عَلَيْهِ السّلامِ فَاَنْتَ ناصِرُنا وَمادِحُنا مادُمْتَ حَيّآ فَلا تُقَصِرْعَنْ نَصْرِنا مَااسْتَطَعْتَ). اي دعبل، براي حسين مرثيه بگو که توتازنده اي يارومديحه گويي مايي، پس ازياري ما تامي تواني کوتاهي مکن22.
3- مداحي ازديدگاه امام خميني رضوان الله عليه: امام خميني احياگرمکتب نجات بخش عاشورادرعصر حاضر، بيشترين تاکيد رابربرپائي مجالس سوگواري اهل بيت عليهم السلام به ويژه حضرت ابا عبدالله الحسين(ع) داشته وعملآ به روضه ومداحي درمجالس حسيني اهتمام مي ورزيدند. دراينجا به ذکرچند فراز از بيانات ايشان اکتفا مي کنيم:
1- با اين گريه ها، بااين نوحه خواني ها، با اين شعرخواني، بااين نثرخواني، مامي خواهيم مکتب راحفظ کنيم 23.
2- هرمکتبي تا پا يش، سينه زن نباشد، تا پا يش گريه کن نباشد، تاپايش توسرسينه زن نباشد حفظ نمي شود.اينها اشتباه مي کنند.اين نقش يک نقشي است که اسلام را هميشه نگه داشته، ما بايد براي يک شهيدي که ازدستمان مي رود، علم برپا کنيم، نوحه خواني کنيم، گريه کنيم، فريادکنيم24.
3- بايد ماه محرم وصفررازنده نگه داريم به ذکرمصائب اهل بيت عليهم السلام که با ذکرمصائب اهل بيت زنده مانده است اين مذهب تا حالا، با همان وضع سنتي، همان وضع مرثيه خواني وروضه خواني25.
4-تمام اين وحدت کلمهاي که مبدا پيروزي ما شد براي خاطر اين مجالس عزا ، و اين مجالس سوگواري واين مجالس تبليغ وترويج اسلام شد26.
5- شما گمان نکنيد که اگراين مجالس عزا نبود و اگر اين دستجات سينه زني و نوحه سرايي نبود 15خرداد پيش مي آمد هيچ قدرتي نمي توانست 15خردادراآن طورکند، مگر قدرت سيدالشهداء، وهيچ قدرتي نمي تواند اين ملتي را که ازهمه جوانب به او هجوم شده وازهمه قدرتهاي بزرگ براي او توطئه چيده اند، اين توطئه ها راخنثي کند، الا همين مجالس عزا27.
4- مداحي ازديدگاه مقام معظم رهبري:مداحي وستايشگري اهل بيت عليهم السلام ازموضوعاتي است که همواره مورد توجه ويژه مقام معظم رهبري قرارگرفته است .ايشان درديداربا مداحان وذاکران اهل بيت عليهم السلام به اهميّت ونقش مداحي، رسالت ووظايف مداحان، محتواوکيفيت ستايشگري، آسيب ها وآفات اين آئين، سازماندهي وهدايت آنان توصيه وتاکيد داشته اند.
دراينجا گزيده اي ازسخنان معظم له را که در ديداروجمع مداحان اهل بيت پيامبر (ص) ايراد گرديده نقل مي کنيم:
1- ازاول تاريخ تشيع تا امروز، يک عنصراصلي واساسي درتشيع وجريان تشيع، همين جريان عاطفي است .البته عاطفه ي متکي به حقيقت، نه عاطفه پوچ .لذا شما در قرآن هم ملاحظه مي کنيد که اجررسالت، محبت ومودت درقربي است « قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ اَجْرآ اِلّا الْمَوَدَةَ فِي الْقُرْبي»28. اين خيلي نکته ي مهمي است که بايد به آن توجه داشت . خدشه دارکردن اين محبت به هر شکلي و به هرصورتي، خيانت به جريان عظيم محبت اهل بيت وپيروي اهل بيت است .اين محبت رابايد حفظ کنيد .لذا شمامي بينيد دردوران ائمه (عليهم السلام ) اين همه محدثين، اين همه شاگردان آگاه و فقهاي بزرگ درخدمت امام صادق (عليه السلام)، امام باقر(عليه السلام) و ائمه ي ديگربودند، معارف را نقل کردند، اخلاقيات رانقل کردند، شنيدند ونقل وثبت کردند، اما درکنارهمه آنها باز وقتي انسان درست نگاه مي کند، مي بيند نگاه به دعبل خزاعي است، به سيدحميري است، به کميت بن زيداسدي است.درحاليکه امثال زراره ومحمد بن مسلم وبزرگاني از اين قبيل دردستگاه ائمه (عليهم السلام) هستند اما ا مام رضا(عليه السلام) دعبل رامي نوازد.امام صادق (عليه السلام )سيدحميري را مورد توجه ومحبت قرارمي دهد اين بخاطر اين است که آن جنبه ي ارتباط عاطفي ومحبت آميز، درشعر شاعران، مدح مادحان وذکرذاکران، به نحواتم واوفي وجود دارد، امادرديگرجاها وجودندارد، يااگرهست ضعيف است.يااينجوري بگوئيم، تاثيرگذاري آن ضعيف است.شعر، مدح، ذکر، اين نقش را درتاريخ تشيع دارد29.
2- بدانيد که مداحي وستايشگري ائمه عليهم السلام درحقيقت ستايشگري نيکي و معنويت وجهاد است، ستايشگري خورشيد امامت وولايت است، خورشيد حقيقتي که سعي شد آن رابپوشانند اما همين زبانهاي گويا نگذاشتند30
3- سعي کنند که نوحه ها وشعرها و روضه خواني ها پر مغز وداراي مضامين صحيح ومتکي به آثار وارد معتبره ازائمه عليهم السلام يا علماي بزرگ باشد31.
4- اگر چهارپايه اصلي مداحي - يعني صداي خوش، آهنگ درست، لفظ خوب، مضمون متناسب بانياز- کامل باشد بهترين وسيله تبيين است و تاثيرش ازمنبر و درس فقهي اي که مامي گوئيم بيشتراست32.
5- بايد سه رکن درمدح مداح وجود داشته باشد رکن اول، غزل و يا قصيده اي را برگزينند که درآن ازاخلاق انساني ذکري شده باشد . دررکن دوم معارف اسلامي را از توحيد ومسائل مربوط به انقلاب، زندگي ائمه، ازابعاد مبارزه و ابعاد انقلابي مطرح کنند.ودررکن سوم بايد ذکرمصيبت شود يعني آن واقعه اي که اتفاق افتاد ه تشريح بشود البته بابعد انقلابي33.
6- يک کارهايي است که مردم را به دين نزديک مي کند. اين عزاداري هاي سنتي، مردم را به دين نزديک مي کند.امام فرمودند:عزاداري سنتي بکنيد.در مجالس نشستن، روضه خواندن، گريه کردن، به سروسينه زدن، مواکب عزا راه انداختن، دسته جات عزاداري، همان چيزهايي است که عواطف را نسبت به خاندان پيغمبر پرجوش مي کند که بسيارخوب است.
يک کارهايي هم است که به عکس، کساني راازدين برمي گرداند هرکس ببيند براي اوسوال ايجاد مي شود، شنيده ام درگوشه وکناربعضي ها به بدنشان قفل مي زننداين چه کاري است که بعضي انجام مي دهند؟ قمه زدن هم همين جور است.قمه زدن هم ازآن کارهاي خلاف است. امروز، روز حاکميت اسلام وجلوه اسلام است. ما نبايد کاري بکنيم که جامعه اسلامي برتر يعني جامعه محب اهل بيت که مفتخر به نام مقدس ولي عصر (ارواحنافداء) است، به نام حسين بن علي وبنام اميرالمومنين (عليه الصلاه والسلام)درنظرمسلمانان عالم وغير مسلمان ها به عنوان يک گروه آدم هاي خرافي بي منطق معرفي بشود34.
7- آهنگ بايد سنگين، متين ومتناسب بامحتوائي باشد که شماداريدعرضه مي کنيد خداي نکرده به سمت آهنگهاي حرام وآهنگهايي که گناه است سوق پيدانکند.اين هم خيلي نکته ي اساسي ومهمي است . هر شعري، هرتصنيفي، هرترانه وآهنگي که خوانده شد، قابل تقليد نيست. چيزهائي هست که خودش في نفسه حرام است، اگر چنانچه واردعرصه ي مداحي وبيان حقيقت وبيان خدا وپيغمبرشد، آن وقت حرمتش دوبرابرخواهد شد. بنابراين آهنگ هنرمندانه وخوب ومتناسب وشعرخوب وصداي خوش وشايد ازهمه بالاتردل پاک ومطهروبااخلاص مداح محترم لازم ومهم است35
رسالت مداحان:
مداحان، که منصب ستايش، معرفي چهره نوراني ومرام والاي عترت پاک پيامبرگرامي اسلام (ص) را بردوش گرفته اند، مسوليت سنگيني را عهده دار شده اند .آنان با ذکر فضايل ومصائب اهل بيت عليهم السلام، مجالس حسيني راگرم واشک عاشقانه شيعيان آل ا...را جاري ساخته، محبت اهل بيت را چون نهالي در دلها مي نشانند، وازاين طريق نقش موثري درشکل دهي افکارمردم وبقاء مکتب ايفاء مي کنند.
رسالت مقدس مداحان درعصر حاضررا مي توان به اختصار چنين بيان کرد:
1-استفاده شايسته ازعواطف پاک مردم وجهت دادن به آنهادرمسيرتهذيب وتقوا: مردم، دراين مجالس با گريه برمظلوميت امام حسين (ع) آنرا الگوقرارمي دهند، درواقع زمينه تطبيق اعمال و کردار خويش وهمرنگي با سيره عملي آن حضرت را فراهم مي سازند. تاثيرعميق اين مجالس به قدري است که افرادي زيادي دراين مجالس، دگرگوني عميق يافته، تصميم برترک گناه ومعصيت مي گيرند وچه بسااشخاص گمراهي که باشرکت دراين مجالس تنبه حاصل کرده وراه نجات پيدامي کنند36.
مداحان بايد اين مجالس را به گونه اي برگزارنمايند که مهد پرورش انسانهاي پاک، حق طلب، آزاده وفداکارباشد.
2- روشنگري افکار جامعه وهدايت به ارزشها وتقويت ايمان وبصيرت مردم:
محبت وعاطفه پيروان اهل بيت(ع) بايد با پشتوانه، اعتقاد وبصيرت همراه باشد.به فرموده امام علي (ع): (حَمَلُوا بَصائِرَهُمْ عَلي اَسْيافِهِمْ ). بصيرت ها يشان را بر شمشيرهايشان سوارکردند 37.
اين گونه مدافعان بينا دل، هم دررکاب علي(ع) بامعاويه جنگيدند، هم درهمه حال امام مجتبي عليه السلام راياري کردند، هم درعاشورا جان خودرافداي امام خويش و نصرت اسلام نمودند. سخنان امام حسين(ع)، حضرت سجاد(ع) وحضرت ابوالفضل، علي اکبر، جوانان بني هاشم، ياران اباعبدا...همه گوياي عمق بصيرت آنان است. امام صادق (ع) درباره حضرت عباس تعبير(نافذالبصيره) دارد، که گوياي عمق بينش و استواري ايما ن او درحمايت ازسيدالشهداءاست: کانَ عَمُّنا الْعَباسَُ بْنَ عَليٍّ نافِذَالْبَصِيرَةِ صُلْبَ الْإيمانِ38.
ذاکران خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام بايد با بهره گيري از درسهاي عاشورا، بصيرت مردم رانسبت به درک حوادث، فتنه ها وتشخيص حق ازباطل، تقويت نمايند.
3- حفظ واشاعه فرهنگ شهادت: يکي ازشاخصه هاي مهم نهضت عاشورا، و ازروحيات والاي حسين ابن علي(ع)ويارانش، عنصرشهادت طلبي بود، يعني مرگ درراه خداراه(احدي الحسنيين)دانستن، ودريچه اي براي وصول به قرب خدا وبهشت برين، وازاين روعشق وشيفتگي وبي صبري براي درک فضيلت شهادت.امام حسين درمکه، پيش ازحرکت به سوي کوفه درضمن سخنراني به آن تصريح مي کند (خُطَ الْمَوْتُ عَلي وُلْدِ آدَمَ مَخَطَ الْقََلادَةَ عَلي جِيد ِالْفَتاةِ)39. وبا جمله(مَنْ کانَ باذِلاًفِينا مُهْجَتَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنا)40.ياران شهادت طلب رابرمي گزيند و به مسلخ عشق، کربلا مي برد و اين راه را پيش روي بشريت مي گشايد. روندگان اين صراط جاودانه، همه شاگردان مکتب عاشورايند. تواسوه شهادتي معلم شهامتي خوشاکسي که پا نهد به مکتب ولاي تو ملت ايران درس شهادت وايثارراازحسين(ع) وياران با وفايش آموخت وبا اين فرهنگ توانست علي رغم دشمنان، انقلاب اسلامي رابه پيروزي برساند، توطئه هاي گوناگون راخنثي نموده، مردانه دربرابرتهاجم بيگانگان مقاومت کند.
امام خميني رضوان ا...مي فرمود:مرگ سرخ، به مراتب اززندگي سياه بهتراست وما امروز به انتظار شهادت نشسته ايم، تا فردا فرزندانمان درمقابل کفرجهاني باسرافرازي بايستند41.
مداحان اهل بيت بايد با بهره گيري ازآموزه هاي عاشورا، فرهنگ شهادت وايثار، پايداري درراه دين، وفاداري به رهبري حق، وحمايت از انقلاب اسلامي را ترويج، تبليغ وتشويق نمايند.
4- تقويت روح آزادگي ومبارزه درمردم:ازمهمترين درسهاي عاشورا، آزادگي، ظلم ستيزي، ذلت ناپذيري ست.حسين بن علي (ع) فرموده است: (مَوْتُ فِي عِزٍ خَيْرٌمِنْ حَياةٍ فِي ذُلٍ).مرگ باعزت بهتراست اززندگي باذلت42.
هنگاميکه مجروح درميدان نبرد برزمين افتاده بود شنيد که سپاه دشمن قصدحمله به حرم وخيمه گاه اورا نموده است فرياد برآورد: ( اِنْ لَمْ يَکُنْ لَکُُمْ دِينٌ وَکُنْتُمْ لاتُخافُونَ الْمَعادِ فَکُونُوااَحْرارَافِي دُنْياکُمْ.اگردين نداريد وازقيامت نمي ترسيد پس دردنيايتان آزاده باشيد43.
درس آزادي به دنيا داد رفتارحسين بذرهمت درجهان افشاند افکارحسين
باقيام خويش براهل جهان معلوم کرد تابع اهل ستم گشتن بود عارحسين
مرگ باعزت، زعيش درمذلت بهتراست نغمه اي مي باشدازلعل درربارحسين.
مداحان اهل بيت بايد با الهام ازفرهنگ عاشورا، آزادگي، ذلت ناپذيري رادربين مردم تبليغ وترويج نمايند. جامعه اسلامي راازبي تفاوتي، عافيت طلبي و چاپلوسي برحذر دارند.
5- ايجاد معرفت ومحبت واطاعت نسبت به اهل بيتعليهم السلام: عظيم ترين سرمايه روحي شيعه که پيونددهنده آنان بااهل بيت پيامبر، بازدارنده ازتباهي، برانگيزاننده به فداکاري وتصفيه کننده دل وجان است، معرفت وعشق به اهل بيت به ويژه حضرت اباعبدا...الحسين(ع)است. مداحان اهل بيت بايد محافل ذکرخاندان پيامبرراکانون آموزش، معرفت وعشق همراه بابصيرت نسبت به اهل بيت (ع) قراردهند تامردم ازآنهاالگوبگيرند.
ثقه الاسلام کليني وشيخ طوسي عليهماالرحمه درحديث معتبراز امام صادق(ع) روايت کرده اند: (قا لَ لِي اَبِي: يا جَعْفَرُاَوْقِفْ مِنْ مالِي کذا وَکذا اَلنّوادِبَ يَنْدُبَنِي عَشْرَسِنِينَ بِمِني اَيّامَ مِني) . پدرم به من فرمود: اي جعفر مقداري ازمالم را (پس ازوفاتم) به برپايي مجلس سوگواري برايم درايام حج درمني اختصاص بده44.
صاحب جواهر دربيان حکمت و فلسفه اين وصيت امام باقر(ع) مي فرمايد: چون برپايي مجالس سوگواري ائمه باعث شناخت فضايل اخلاقي آنان و درنتيجه اقتداء وتاسي مردم به آن بزرگان است45.
6- مبارزه بابدعت ها وتحريف ها:يکي ازاهداف ائمه اهل بيت به ويژه حضرت اباعبدالله الحسين(ع) مبارزه با بدعت ها، تحريف ها، کجرويها وتهاجم فرهنگي دشمنان بوده است امام حسين(ع)درنامه اي به بزرگان بصره نوشت:( فَاِنَّ السُّنَّتةَ قََدْاُمِيتَتْ وَالْبِدْْْعَتَ قَدْاُحْيِيَتْ، فِاِنَّ تَسْمَعُواقَوْلِي اَهْدِکُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ).هماناسنت هامرده وبدعت هاآشکارشده اگرازمن اطاعت نمائيد شماراهدايت مي کنم46. فرهنگ عزاداري ومداحي اهل بيت به خاطربرانگيختن عشق وعواطف دوست داران خاندان عصمت وطهارت، استقبال پرشوراقشارمختلف، به ويژه نسل جوان ونقش حماسه آفريني آن همواره درمعرض بدعت ها، تحريف ها، خرافات بوده است، دشمنان تلاش مي کنند با ترويج آسيب ها نقش حيات آفريني اين فرهنگ انسان سازراازاين مجالس بگيرند.
مداحان اهل بيت بايد توصيه هاي مقام معظم رهبري و مراجع اعزام تقليد را سرلوحه کارخود قرار داده با استفاده از شيوها ي مقبول سنتي اين آئين مقدس رابرگزارنمايند، با بدعت ها، خرافات، انحرافات، شجاعانه مبارزه نموده نسبت به آن روشنگري نمايند.
ويژگيهاي مداح نمونه:
مداح اهل بيت، بايد داراي خصوصيات وويژگيهاي باشد که شايسته اين جايگاه ومنصب است تابتواند رسالت مهم ونقش خطيرخود را درجامعه ولايي ايفاء نمايد. مهمترين ويژگيهاي يک مداح نمونه عبارتنداز:
1- توجه به جايگاه والاي مداحي: مداح اهل بيت، بايد به اهميت منصب مداحي آگاهي وباورداشته باشد وبداند که شجره نامه آنان به کميت ها ودعبل ها مي رسد واگربخواهند مشمول دعاي ائمه اطهارعليهم السلام باشند، بايد شايستگي فکري، خطي واخلاقي آن را درخويش فراهم آورند47.
2- اخلاص: اخلاص، جوهره وملاک ارزش عبادت است.اخلاص يعني انگيزه الهي داشتن وعمل را به قصد تقرب ورضاي خدا انجام دادند.، مداحي نيز يک عبادت وعمل مقدس است، بايد ازسراخلاص وآمادگي روحي باشد. مداحان اهل بيت ازدير باز به ايمان و سوزوعشق واخلاص مشهور بوده اند.، همين صدق پشتوانه اثرگذاري کارآنان بوده است. لذا مداح واقعي ونمونه اهل بيت ازدورغ، ريا، تظاهر، بازارگرمي پرهيزمي کند. کم وزياد بودن جمعيت درمجلس، ندادن هديه اورا دلسرد نمي کند48.
3- مستند وواقع مي خواند: مداح اهل بيت، اشعارومدايح خودرابااستفاده ازمنابع معتبرو واقع مي خواند، ازگفتن مطالب بي مدرک و ساختگي دوري مي کند. از دورغ، جعليات، مطالب ضعيف، حرفهاي سست ووهن آميزنسبت به معصومين عليهم السلام بشدت پرهيزدارد.
4- ازسبک هاي سنتي ومقبول پيروي مي کند: سيره امان شيعه عليهم السلام و علماي دين به ويژه تاکيد وسفارش امام راحل ومقام ومعظم رهبري ومراجع عظام تقليد برمطلوب بودن مداحي وعزاداري به شيوه سنتي است.مداحي که عشق وولاي اهل بيت عصمت رادردل داردهيچگاه به بهانه جذب برخي ازجوانان مداحي رابه ابتذال نمي کشاند، آهنگ مداحي راباآهنگ مجالس لهوولعب نمي آميزند49.
5- رعايت شئون اخلاقي وحفظ ظاهر: مداح، حالت الگووسرمشق دارد، لذا شئون اسلامي رارعايت نموده ظاهري آراسته دارد.گفتارورفتارش هماهنگ است، ادب را درگفتاروبرخورد با مردم رعايت مي کند، ازپوشيدن لباس هاي غيرمتعارف، آرايش نامناسب پرهيزمي نمايد.
6- گزينش شعرها ومدح هاي بامحتواواستوار: ازآنجاکه شعر، مدح ومرثيه، عامل انتقال فرهنگ است بايد سطح آن بالا، عميق وارزشمند باشد، تابه جامعه اسلامي وهواران ائمه، بينش وبصيرت دهد .مدايح اهلبيت درعين برخورداري ازقوت واستحکام شعري بايدازپيچيدگي، نامانوس بودن، سستي وضعف به دورباشدآن گونه که درآثاربزرگان پيش کسوت عصرائمه ودوره هاي بعد، درمرثيه ديده مي شود50.
7- تعهد شيعي وانقلابي: مداحان وشاعران اهل بيت، بايد توجه به زمان ومکان وشرايط، رسالت اجتماعي وتعهد شيعي خود را به اثبات برساند و سروده هايشان داراي جهت وپيام باشد51.
مداحي ادامه راه ستايشگران برجسته اهل بيت در دوران اختناق اموي وعباسي است مداحان بايد مسايل ومشکلات جهان اسلام وانقلاب اسلامي را رصد نموده درمواقع لزوم با اتخاذ مواضع انقلابي روشنگري نمايند.
8- اهتمام به نمازاول وقت: مداح ومرثيه خوان، الگو عزادارن ومجالس حسيني است، بايد به واجبات به ويژه نمازاول وقت اهميت داده، دروقت نمازبرنامه مداحي را تعطيل کند. پيروان مکتب عاشورا بايد به نمازاهتمام ورزند و آن را درراس امورخويش قراردهند.امام حسين(ع) نمازرا درروزعاشورا، اول وقت، به جماعت ودرميدان آشکارا، بجا آورد.
9- وقت شناسي: مداح شايسته خوش قول ووقت شناس است.اولابه قول ووعده اي که مي دهد پايبند است. ثانيا: رعايت وقت مجلس را مي کند، حال مستمعين را در نظر دارد. ثالثا: رعايت وقت وحق واعظ ومداح ديگررامي نمايد.
10- رعايت ادب:مداح خوب، رعايت ادب رانسبت به شرکت کنندگان درمجلس به ويژه پيش کسوتان، بانيان ومسئولين جلسه مي نمايد از تحقير، بي اعتنائي، کنايه نسبت به واعظ ومداح درمجلس پرهيزمي کند، به دورازتملق ومبالغه ازمسئولين جلسه تشکرو قدرداني کند52.
آسيب شناسي مداحي:
مداحي منصبي مقدس، سرمايه اي عظيم واثر گذاراست. مداحان در قالب مدح و مرثيه دلهاي مردم رابا خاندان نبوت مرتبط مي سازند ومحبت اهل بيت راچون نهالي درد ل هامي
به خاطرنقش فرهنگ سازاين سنت مبارک است که دشمنان باشيوه هاي گوناگون درصدد تخريب وانحراف آن برآمده تلاش مي کنند تا ازتاثير آن به کاهند. مسئولان فرهنگي، به ويژه جامعه مداحان، بايد توجه داشته باشند، اگرازاين گوهر گرانبها وسنت شيعي آسيب زدايي نگردد هم رسالت آن درخطرقرارمي گيرد وهم ازاثرگذاري آن کاسته مي شود.
دراين نوشتاربرآنيم تابه گوشه اي ازاين آسيب هااشاره نمائيم:
1- غلو و مبالغه: برخي تصورمي کنند هرچه بيشترغلوکنند، اهل بيت(ع)خشنودتر مي شوند درحالي که قرآن مي فرمايد (يَااَهْلَ الْکِتاب لاتَغْلُوافِي دِينِکُمْ).اي اهل کتاب دردينتان غلونکنيد53.
پيامبراسلام(ص)فرمود:(اِيّاکُمْ وَالْغُلُوفِي الْدِين ِفَانّماهَلَکَ مَنْ کانَ قَبْلُکُمْ بِالْغُلُوفِي الدِّينِ ).ازغلودردين بپرهيزيد گذ شتگان شما باغلودردين هلاک شدند54.
اميرالمومنين(ع) فرمود: (اَلّهُمَّ اِنِّي بَرئيٌ مِنَ الْغُلاتِ). خدايا تو شاهد باش من از غلات بااين که ائمه عليهم السلام ازغلات ابرازانزجارنموده اند، متاسفانه مي بينيم که برخي در مداحي ها، عزاداريها، نمونه هاي ازغلورا مطرح مي کنند که تاثير فراواني د رتحريف وتخريب چهره ائمه(ع) داشته است.گاه شنيده مي شود برخي ازمداحان مي خوانند:لا اله الافاطمه، لااله الازينب، حسيني الهي ام .اين حرف ها علاوه براين که خلاف تعليمات اسلام است اگربه گوش دشمنان برسد – که امروزه راحت منتقل مي شود - مي گويند اين که ما مي گوئيم شيعيان کافرند دليلش اين سخنان است.ما نبايد باغلوومبالغه گويي بهانه به دست دشمن دهيم.قرآن مي فرمايد: (قُولُوا قَوْلاسَدِيدا)56. يعني حرفهايتان محکم ومطابق با واقع باشد، محبت وعشق نسبت به علي وحسين وزينب کبري عليهم السلام و ديگران، هرگزمجوز کفرگويي وغلونيست، علي پرستي، حسين الهي، زينب الهي انحراف درعقيده است. البته ممکن است اين گونه ذاکرين بي اطلاع باشند که بايد پيش کسوتان مداحي ووعاظ محترم آنهاراراهنمايي کنند.
2-احساس غناي کاذب: يکي ازآسيب هاي که به سراغ برخي ازمداحان مي آيد احساس غناي کاذب است. به علت پيدايش اين احساس تصورمي کنند که ديگر ازهرجهت کامل شده نيازي به مطالعه، آموزش وبهره گيري ازديگران را ندارند .درحاليکه مطالعه درحالات بزرگان اين عرصه به مامي آموزد که آموختن وکامل ترشدن حد ندارد، هرچه بيشتربياموزيم تاثيري بهتري خواهيم گذاشت، يکي ازعوامل روي آوردن به اشعارپيش پاافتاده، تقليدازديگران وشيوه هاي غيرمقبول احساس کاذبي است که دربرخي ازمداحان نسبت به بي نيازي ازآموختن و رفع کاستي ها به وجود مي آيد.
3- بدعت وخرافه: بيرون آمدن ازغالب سنتي عزاداري ومداحي به اسم نو آوري وجذابيت باعث بدعت هاي مي گردد که نتيجه اش اگرچه جذب طيفي ازمخاطبان به ويژه جوانان باشد ولي پايگاه مردمي اين سنت ديني راسست کرده به قيمت دفع توده هاي متدين واصيل تمام مي شود. پرداختن به خوابها ونقل پياپي آن ازاين وآن، يکي ازگذرگاه ها ي ورود به عرصه تحريف، خرافه وازشيوه هاي دگرگون ساختن حقايق تاريخي، وچهره اهل بيت است.وقتي راست ودروغ. بافتن ويافتن به هم مخلوط شد بي اعتمادي به حرف هاي درست ومعتبرهم سرايت مي کندوآنهاراازسنديت واعتبارمي اندازد. بدعت ها وترويج خرافات يکي ازعمده ترين آسيب هادرعرصه ستايشگري است که گاهي به عمدوبراي اغراض خاصي وگاه بدون اطلاع انجام مي شودودرنتيجه به فرهنگ عمومي جامعه وباورهاي ديني سرايت مي يابد57.
4- تبديل شدن عشق به شغل: يکي ديگراز آسيب هاي عرصه مداحي بر خورد کاسب کارانه بااين مقوله مقدس است، که ازمصاديق بارزاستئکال به اهل بيت (ع) است.و درروايات اسلامي مورد نکوهش قرارگرفته است امام صادق(ع) فرمود(يا ابا نُعْمان لاتَسْتَئَاکِلْ بِناالنّاسَ فَلا يَزِيدَکَ اللهُ بِذالِکَ اِلافَقْرا) . ازراه ماارتزاق مکن، که خداوند برفقرت خواهد افزود58.
البته حساب آنان که تنهابراي خدادرعرصه نشرمعارف اسلامي وگسترش فضايل اهل بيت تلاش مي کنندومردم نيزازسرعشق به خاندان عصمت و طهارت به آنها آنهاهديه مي دهند جداست ولي تبديل شدن کاري به قداست واهميت مديحه سرايي ومرثيه خواني براي اهل بيت(ع) اگرتبديل به دکاني براي پول درآوردن، کسب کارسودآور، چانه زني برسرنرخ اجراي برنامه گردد يقينا ازاصل هدف دورشده هم از قداست کارکاسته مي شود هم به وجهه مداحان لطمه وارد مي شود وعده اي تاجرمسلک عرصه را برمداحان اصيل تنگ مي کنند ، دراين رقابت، اصل صدق وصفا، معنويت منزوي خواهدشد59.
5- خارج شدن اززبان(( قال)) يازبان ((حال)):برخي ازمداحان اشعارومرثيه اي که مي خوانند نه مطابق زبان قال است نه زبان حال، زبان قال يعني مطلب، مدرک معتبري داشته باشد. زبان حال يعني حال امام حسين واصحابش اقتضاي اشعاري که مي خوانيد باشد. اگرمطلبي مستند نباشد دروغ است واگر شئان ومنزلت امام ويارانش درمحتواي آن حفظ نشودغيرواقع خواهد بود.
يکي ازآسيب ها درقلمرومسايل فرهنگي وآئين هاي مذهبي تبديل شدن وسيله به هدف است که مايه فراموشي وتباهي هدف مي گردد. برخي شعرها، روضه هاکه خوانده مي شود دروغ است قرآن مي فرمايد، مي دانيد چه کسي دروغ مي گويد: (اِنّما يَفْتَري ِالْکِذْبَ اَلّذِينَ لايُومِنُونَ).آنکه ايمان ندارد دروغ مي گويد60.
برخي مطالبي که گفته مي شود دروغ بودنش آشکاراست مثلا نقل مي کنند روز عاشورا وقتي علي اکبربه ميدان رفت امام حسين به مادراوليلاگفت دعاي مادردر باره فرزند مستجاب است بروداخل فلان خيمه موهاي سرت راپريشان کن، ازخدا بخواه اين فرزند را به ما برگرداند. درحاليکه ليلا مادرعلي اکبر اصلا درکربلا حضور نداشته است .
زبان حال وپرورش متن مداحي اگروهن آميزنباشد وبامرام اهل بيت منافات نداشته باشد اشکالي ندارد ولي اشعاري چون: حسين جان يقين دارم که دردل آرزوي جز دامادي اکبرنداري. يا درباره امام زمان(ع) مي خواند: نمي دانم آواره کدام بياباني که من هم درآن آواره شوم. اولا دروغ است ثانيا زبان حال گوينده است نه اباعبدالله الحسين وامام عصرعليهماالسلام61.
6- سؤاستفاده ازمسئله شفاعت يا چراغ سبزنشان دادن نسبت به گناه: مجالس حسيني بايد کانون خودسازي، بصيرت وآگاهي وتقوي باشد اينکه گفته شود: ماهمه غرق گناه هستيم ويک حسين داريم، يک روز بيا سينه بزن کارهايت درست مي شود، اين دکان درمقابل خدابازکردن است .امام حسين که نيامده تعاليم واحکام قرآن راتعطيل کند.قرآن مي فرمايد:(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَةٍ خَيْرآ يَرَهُ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَة شرآيَرَهُ)62.خدا فرموده خلاف نکنيد، امام حسين بگويد سينه بزن خلافت پاک مي شود . البته ما به شفاعت اعتقاد داريم ولي معنايش اين نيست که کسي اين را توجيه همه خلاف هايش قراردهد، نقل شده است63. که حاجب کاشاني درشعرگفت: حاجب اگرمعامله حشرباعلي است من ضامنم که هرچه خواهي گناه کن
حضرت را درخواب ديد که به اوفرمود:تومداح خوبي هستي ولي اين شعرت بدبود وقتي پرسيد، چه بگويم امام فرمود بگو:
حاجب اگرمعامله حشرباعلي است شرم ازرخ علي کن وکمترگناه کن.
ببينيد که تفاوت اين دومکتب چقدر است
ادامه مطلب...
غدير از ديدگاه اهل سنت
نصب على(ع) به خلافت ، در روز غدير
سه روز طول كشيد تا مراسم بيعت و تهنيت به پايان رسيد حال ، تكليف خلافت كبراى الهى مـعـلـوم وخـليفه رسول خدا منصوب شده ، مردم او را شناخته و با او بيعت كرده اند ديگر وقت آن رسيده بود كه مراسمى چون تاجگذارى شاهان برگزار شود پيامبر(ص ) اميرالمؤمنين را خواست و عـمـامـه خود را كه ((سحاب )) ناميده مى شد بر سر وى نهاد و دنباله هاى آن را تا روى شانه هايش آويخت و فرمود: يا على العمائم تيجان العرب ، يعنى عمامه تاج عرب است.
سـپـس فـرمـود: پـيـش بيا حضرت پيش آمد فرمود: برگرد حضرت برگشت آنگاه رو به اصـحـاب كرده فرمود: فرشتگانى كه در روز بدر و حنين به ياريم آمدند، اين گونه عمامه بر سر داشتند.
و فـرمـود: عـمامه سيماى اسلام است عمامه علامتى است كه مسلمان را از مشرك جدا مى كند)) و فرمود: (ملائكه با اين شكل به نزد من آمدند) .
بـديـن تـرتـيـب واقـعـه غـديـر بـه پـايـان رسـيـد و حاجيان هر كدام راه ديار خويش گرفته در اطراف جزيرة العرب پراكنده شدند آنان حديث ولايت را به گوش همه مسلمانان رساندند.
اكنون كه حماسه غدير به طور خلاصه معلوم شد، دو نكته قابل ذكر است :.
الف ـ صحت واقعه غدير از نظر تاريخ ،.
ب ـ مفاد كلام رسول اكرم (ص ) در خطبه روز غدير.
صحت واقعه غدير از نظر تاريخ
غـديـر چـشـمـه اى است كه زلال اسلام ناب از آن مى جوشد هركس به اين حقيقت اعتراف كند و جـان خويش ، در زلال حقيقتش شستشو دهد، به پيشگاه باعظمت اسلام ناب بار مى يابد و آن كس كـه به هرعذر و بهانه ، چشم از ديدن و گوش از شنيدن فرو بندد، جز صداى جرسى از دور نصيب نخواهدبرد.
غـديـر نخستين موقف و منزلى نيست كه پيامبراكرم (ص ) جانشين خود را به مردم شناسانده است آن گـرامى بارها به هر مناسبت با بيانهاى گونا گون و شيوه هاى مختلف اين حقيقت را به مردم يـادآور شده وايشان را با رهبر آينده خود آشنا كرده است همه كسانى كه با حضرتش حشر و نشرى داشـتـنـد و از اتـفـاقـات حـكومت اسلامى بى خبر نبودند، مى دانستند كه على (ع ) خليفه بلافصل پيامبر(ص ) و محبوبترين مردم ،و نزديكترين اصحاب به رسول خداست .
خـلافـت مـسـاله اى نبود كه تا سال دهم هجرت مسكوت مانده باشد خليفه پيامبر از همان روزى معلوم شد كه نبوت در مكه آشكار شد.
پـس از آن مـخـصـوصا در سالهاى بعد از هجرت به قدرى اين مطلب تكرار شد كه تقريبا همه اهل مدينه با آن آشنا بودند همه حديث (منزلت ) ، حديث (رايت ) و حديث (طير) را شنيده بودند حديث (ثقلين ) مكرر بر آنها خوانده شده بود نزول آياتى چون آيه (مودت) آيـه (مـبـاهـله) و آيه (ولايت) باعث شده بود، خورشيد شخصيت اميرالمؤمنين درخششى روزافزون داشته باشد.
بـا ايـن هـمـه حـديـث غـدير از شهرتى به سزا برخوردار است همه احاديثى كه در اين زمينه وارد شده صحيح و مشهور و بعضى متواترند، ولى حديث غدير از مرز تواتر نيز گذشته است .
مرحوم علم الهدى سيد مرتضى ، در اين باره مى فرمايد:.
كـسـى كـه بـراى صـحـت ايـن خبر دليل بخواهد، همانند كسى است كه براى صحت خبر غزوات وحالات معروف رسول خدا دليل بخواهد و چنان است كه گويى در اصل حجة الوداع شك داردزيرا اينها همه از جهت شهرت در يك رتبه اند.
چرا كه همه علماى شيعه اين حديث را روايت كرده و اهل حديث با اسناد خود آن را نقل نموده اند و مـورخان و سيره نويسان همان طور كه حوادث معروف را نقل مى كنند، بدون سندمخصوصى نسل در نـسـل از هـم روايـتش مى كنند و محدثان آن را در زمره احاديث صحيح درج كرده اند اين خبر مزيتى دارد كه هيچ خبر ديگرى از آن برخوردار نيست چرا كه اخبار بر دوگونه اند:.
يك دسته اخبارى است كه به سند متصل نياز ندارند، مانند خبر جنگ بدر و خيبر و جمل وصفين و همه وقايع معروفى كه مردم نسل در نسل بدون سند از آن آگاهند دسته ديگر اخبارى است كه به سند متصل نياز دارند، مثل اخبارى كه در باب احكام شرعى وارد شده است .
خبر غدير به هر دو صورت نقل شده است ، يعنى در عين آنكه در كمال شهرت و از سندبى نياز است ، داراى سند متصل نيز مى باشد.
افـزون بـر اينكه اخبارى كه در باب احكام شرعى نقل شده همگى خبر واحد هستند، ولى خبرغدير راويان فراوانى دارد .
مـا در اين مقال بر آن نيستيم كه راويان حديث غدير را نام ببريم ، چون نه مقام را گنجايش است و نـه حـاجـتى به آن هست مرحوم علامه امينى نام راويان اين حديث را به ترتيب زمان زندگى ذكر كـرده اسـت مـا بـه ذكر شمار راويان حديث غدير در هر قرن بسنده كرده ، علاقه مندان را به كتاب ارزشمند الغديرراهنمايى مى كنيم .
در ميان اصحاب رسول خدا (ص ) 110 نفر،.
در ميان تابعين 84 نفر،.
در ميان علماى قرن دوم هجرى 56 نفر،.
در ميان علماى قرن سوم هجرى 92 نفر،.
در ميان علماى قرن چهارم هجرى 43 نفر،.
در ميان علماى قرن پنجم هجرى 24 نفر،.
در ميان علماى قرن ششم هجرى 20 نفر،.
در ميان علماى قرن هفتم هجرى 21 نفر،.
در ميان علماى قرن هشتم هجرى 18 نفر،.
در ميان علماى قرن نهم هجرى 16 نفر،.
در ميان علماى قرن دهم هجرى 14 نفر،.
در ميان علماى قرن يازدهم هجرى 12 نفر،.
در ميان علماى قرن دوازدهم هجرى 13 نفر،.
در ميان علماى قرن سيزدهم هجرى 12 نفر،.
در ميان علماى قرن چهاردهم هجرى 19 نفر.
وهمو مى نويسد:.
ايـن حـديـث را احـمد بن حنبل با چهل سند، ابن جرير طبرى با هفتاد و اندى سند، جزرى مقرى بـاهـشـتاد سند، ابن عقده با صد و پنج سند، ابوسعد مسعود سجستانى با 120 سند و ابوبكر جعابى با125 سند روايت كرده است .
ابـن حـجـر در كـتـاب صـواعـق نوشته است : (اين حديث را سى نفر صحابى از پيامبر اكرم (ص ) روايت كرده اند و بسيارى از اسناد آن صحيح يا حسن است) .
ابن مغازلى در مناقب مى نويسد:.
حـديث غدير حديث صحيحى است كه حدود صد نفر صحابى كه عشره مبشرة نيز از آن جمله است آن را از رسـول خـدا(ص ) روايـت كـرده انـد اين حديث ثابت است و ايرادى بر آن وارد نيست واين فضيلتى است كه فقط على (ع ) حائز آن شده و هيچ كس در اين فضيلت با او شريك نيست .
سيد بن طاوس از علماى اماميه در كتاب شريف اقبال الاعمال نوشته است :.
ابـوسـعـد مـسـعـودبـن نـاصـر سـجـستانى از علماى اهل سنت كتابى در هفده جز به نام الدرايه فى حديث الولايه تاليف كرده و اين حديث را از صد و بيست صحابى نقل كرده است .
مـحـمدبن جرير طبرى در كتابى كه به نام الردعلى الحرقوصيه نوشته ، حديث ولايت را از هفتاد و پنج طريق روايت كرده است .
ابوالقاسم عبداللّه حسكانى در اين باب كتاب مستقلى به نام دعاالهداة الى ادا حق الولاة تاليف نموده اسـت ابوالعباس احمد بن سعيد بن عقده نيز كتابى به نام حديث الولايه تاليف كرده و اين حديث را از صد و پنجاه طريق روايت كرده است وى پس از نقل عبارات راويان مى نويسد:.
هـمـه ايـن كتابها جز كتاب طبرى در كتابخانه من موجود است ، مخصوصا كتاب ابن عقده كه در زمان حيات خودش (330 هجرى قمرى ) نسخه بردارى شده است.
طرفه آنكه از قرن دوم به بعد كه مرز مذاهب مشخص مى شود، هيچ يك از اين راويان شيعه نيستند درميان شيعيان نيز كمتر عالمى را مى توان يافت كه اين حديث را با اسناد مختلف نقل نكرده باشد.
اهـمـيـت حـديـث غـديـر بـه پـايه اى رسيده است كه بسيارى از دانشيان جهان اسلام ، درباره آن كـتابهاى مستقل نگاشته اند به تحقيق علامه عاليقدر امينى در الغدير، تا زمان ايشان بيست و شش كـتـاب مستقل توسط عالمان برجسته در اثبات تواتر حديث غدير يا تحقيق مفاد آن به رشته تحرير درآمده است .
ايـن قـضـيه آن چنان روشن و واضح و در نزد همگان مسلم بوده است كه اهل بيت (ع ) و معتقدان بـه ايـشـان بـه مـنـاسبت هاى مختلف بدان استدلال و احتجاج كرده اند در روايات به موارد زيادى بـرمـى خـوريـم كـه امـيرالمؤمنين (ع ) در طول سالهاى پس از وفات پيامبر اكرم (ص ) در مجالس مـختلف ، اصحاب رسول خدا(ص ) را سوگند مى دادند كه آيا شما به خاطر نداريد رسول خدا(ص ) در روز غدير فرمود: من كنت مولاه و ايشان سوگند مى خوردند كه آن را به خاطر دارند
بـنـابـر آنـچـه گذشت ، حديث غدير واقعيتى است كه دست تبهكار انكار از ساحت قدس آن كوتاه اسـت و چـنـد و چون تعداد انگشت شمارى از جاهلان عالم نما نمى تواند بر دامن كبريايش گردى بـنـشـاند، چه رسد كه خورشيد روشن حقيقتش را بپوشاند از همين روست كه نويسنده دانشمند كتاب امام على (ع )عبدالفتاح عبدالمقصود مصرى ، در ضمن تقريظ كتاب الغدير مى نويسد:.
حديث غدير بدون شك ، حقيقتى است كه دستخوش باطل نمى شود، فروزان و درخشان است ،چون روشـنـايـى روز و آن يكى از حقايق خروشنده الهام است كه از سينه پيامبر(ص ) پراكنده گشته تا ارزش دست پرورده ، برادر و برگزيده خويش در ميان امتش را معلوم كند .
مفاد حديث غدير
جـمله اى كه در حديث غدير مورد استشهاد قرار گرفته و در حقيقت پيام اصلى واقعه غدير در آن نـهـفـتـه اسـت ايـن اسـت كه حضرت فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه كسانى كه به اين حديث استدلال كرده اندمولى را اولى معنا كرده اند اولى ، يعنى كسى كه به تصرف سزاوارتر است به عبارت سـاده تـر يعنى كسى كه لايق سرپرستى ، رهبرى و اختياردارى است بدين ترتيب معناى حديث اين است : ((هركس من رهبر وسرپرست اويم ، على (ع ) هم رهبر و سرپرست اوست بنابراين تنها كسانى به رهبرى و سرپرستى پيامبراكرم (ص ) پايبند و ملتزمند كه رهبرى و سرپرستى على (ع ) را بپذيرند.
ايـنـك بـايـد دانـسـت كـه آيـا در لغت عرب ، مولى به اين معنا به كار رفته است ؟ يا نه ؟
ديگر آنكه اگـربـپـذيـريـم مـولـى در لغت بدين معنا به كار رفته است ، آيا در اين خطبه نيز اين معنى اراده شده است ؟ يا خير؟ .
مـرحـوم عـلامـه امينى 42 نفر از علماى بزرگ تفسير و لغت را نام مى برد كه بيست و هفت نفر از آنـان گـفته اند: مولى به معناى اولى است پانزده نفر ديگر گفته اند: اولى يكى از معانى مولى است .
اما درباره اينكه آيا در اين حديث نيز مولى ، چنان معنايى را افاده مى كند، توجه به شرايط و ظروفى كـه اين حديث در آن صادر شده ، و مطالعه خطبه اى كه اين حديث در ضمن آن قرار گرفته است ، هيچ شكى باقى نمى گذارد كه مولى در اين حديث هم به معناى اولى است .
زيـرا شـخـصـيـتـى چـون پيامبر اسلام (ص ) كه عقل كل ، انسان كامل و بزرگترين پيامبر و سفير آسـمانى است ، در روزى آن چنان گرم كه زمين چون آهن گداخته پاى مسافران را مى گدازد و خـورشـيـد مـغـز انـسان را به جوش مى آورد، در صحرايى سوزان و بدون امكانات كه اگر گوشت را بر زمين مى افكندى كباب مى شد ، محلى كه هيچ كاروانى در آن توقف نمى كند، دهـهـا هزار حاجى خسته را نگه مى دارد،رفتگان را باز مى گرداند و منتظر مى ماند تا بازماندگان برسند و در گرمترين ساعات روز سخنرانى مى كندو در ضمن آن چند بار از مردم سؤال مى كند تا مـطـمئن شود صداى او را به خوبى مى شنوند، و در نهايت على (ع ) را به آنان نشان مى دهد، با نام و نسب معرفى مى كند و مى فرمايد: ((هركس كه من مولاى او هستم على هم مولاى اوست )) سپس همه حاضران را موظف مى كند اين سخن را به غايبان برسانند، و پس ازآن دستور مى دهد همه با او بـيـعـت كـنـنـد، و بـه او تـبـريك و تهنيت گويند، و عمامه خويش را بر سرش مى گذارد و به او مـى فـرمايد: ((تاج عرب عمامه است )) و به اصحاب مى فرمايد: ((فرشتگانى كه در روز بدربه ياريم آمدند، چنين عمامه هايى بر سر داشتند)).
حـال اگر فرض كنيم اين حديث بدون هر گونه قرينه و تفسير و توضيحى به دست كسى برسد و بـدون غـرض بـه آن تـوجه كند در مى يابد كه برخلاف گفته بعضى افراد بى اطلاع پيامبر(ص ) در صدد آن نيست كه بفرمايد: ((هركس من دوست او هستم على هم دوست اوست ))! يا ((هركس من يـاور او هـسـتـم ، عـلى ياوراوست ))! چرا كه دوستى و ياورى ، بيعت و تبريك نمى خواهد، عمامه و تاج گذارى نمى طلبد و به طوركلى چنان اهميتى ندارد كه در آن موقعيت خطير و با آن مقدمات اعلام شود.
بـدين دلايل است كه مرحوم سبط بن جوزى از علماى اهل سنت ، پس از بحثى مفصل در اين باره ، به اين نتيجه مى رسد كه مولى در اين حديث به معناى اولى است .
و ابن طلحه در مطالب السؤول مى نويسد:.
حضرت رسول (ص ) هر معنايى را كه لفظ مولى نسبت به خودش دارد، براى على (ع ) قرار داده است و اين مرتبه بلندى است كه پيامبر مخصوصا على (ع ) را در آن قرار داده است .
ايـن نـتـيـجـه همان مفادى است كه خطبه رسول اكرم (ص ) با تمام جملاتش بر آن دلالت دارد و هـمـان چيزى است كه صد و بيست هزار عرب خالص ، بدون هيچ شبهه اى از كلام رسول خدا(ص ) فـهـمـيـده انـدو بـه هـمين جهت بود كه حسان برخاست و در مدح حضرت امير(ع ) شعر سرود و پيامبراكرم (ص ) نيز اورا تشويق كرد پس از آن نيز هركس كه از اين واقعه خبردار شد، چنين فهميد كـه رسول مكرم اسلام (ص )براى خود جانشين تعيين كرده است در طول قرون متمادى همه اهل لغت و علماى اسلام همين رافهميدند و صدها شاعر عرب و غير عرب در اين زمينه شعر سرودند، و در اشـعار خود تصريح كردند كه پيامبر(ص ) على (ع ) را به جانشينى خود برگزيد و به همين جهت روز غدير را گرامى داشتند.
امـيـرمـؤمـنـان عـلـى (ع ) در دوران خـلافت ظاهرى خود در كوفه ، بارها به اين حديث استدلال كرده اصحاب رسول خدا(ص ) را قسم داد تا به آنچه از اين واقعه در خاطر دارند، شهادت دهند و در حالى كه حدود چهل سال از واقعه غدير گذشته و بسيارى از اصحاب رسول خدا(ص ) از دنيا رفته و بـاقـيـمـانده دراطراف بلاد پراكنده شده بودند و كوفه از مركز اقامت صحابه (مدينه ) دور بود و حـضـرتـش بـدون پيش بينى و تمهيد مقدمات از آنها شهادت مى خواست ، شمار قابل توجهى به پا خـاسته به درستى گفتاراميرالمؤمنين شهادت مى دادند تعداد شهودى را كه روايات مختلف ذكر كـرده انـد، مـتـفاوت است طبق بعضى روايات 5 يا 6 نفر ، طبق روايتى ديگر 9 نفر ، و طـبـق روايـتى 12 نفر ، طبق روايتى 12نفر بدوى ، طبق روايتى 13 نفر ، و در روايـتـى 16 نـفـر ، در روايتى 18 نفر ، و در روايتى ديگر 30 نفر، طبق روايتى گروهى از مردم ، طبق روايتى بيش از ده نفر ، و طبق روايتى ديگرعده اى و در روايتى گروه زيادى ، و طبق روايتى ديگر 17 نفر شهادت دادند كه پيامبر(ص )در روز غدير فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه .
هـمـچـنـيـن اهـل بـيت (ع ) و دوستان و پيروان ايشان در موارد بسيارى به اين حديث استدلال و احـتـجاج كرده اند مرحوم علامه امينى 22 فقره از اين احتجاجات را نقل كرده است ما به ذكر چند مورد بسنده مى كنيم .
1ـ استدلال ام الائمه ، فاطمه زهرا(س ) به حديث غدير:
آيـا فـرامـوش كـرده ايـد كه پيامبر اكرم (ص ) در روز غدير فرمود: (هركس من مولاى اويم ، على مولاى اوست )
2ـ استدلال امام حسن مجتبى (ع ) به حديث غدير:
هـنـگـامى كه امام حسن مجتبى (ع ) تصميم گرفت با معاويه صلح كند، خطبه اى ايراد فرمود در بخشى ازآن خطبه تاريخى آمده است :.
ايـن امت از جدم رسول خدا(ص ) شنيد كه مى فرمود: ((هر امتى كسى را متولى امور خود كند كه ازاو دانـاتـر و شـايـسـتـه تـر در مـيان خود داشته باشند، هماره رو به تنزل مى روند، مگر آن را كه شـايـسـته تراست ، مقدم بدارند)) و شنيد كه به پدرم مى فرمود: ((تو نسبت به من ، همانند هارونى نـسـبـت بـه موسى ، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست )) و شنيدند كه در غدير خم دست پدرم را گـرفت ومى فرمود: ((هركس را كه منم مولاى او، على مولاى اوست خدايا! دوست بدار آنكه على رادوسـت مـى دارد و دشـمن بدار آن را كه با على دشمن است )) آنگاه به حاضران فرمود تا غايبان راآگاه سازند .
3ـ استدلال جناب عمار ياسر به حديث غدير
در جنگ صفين هنگامى كه جناب عمار ياسر با عمروعاص مواجه شد، فرمود:.
رسـول خـدا بـه مـن دسـتـور داد بـا نـاكـثـيـن بـجـنگم و من امرش را اطاعت كردم و فرمود با قـاسطين بجنگم و شما همانها هستيد كه با شما مى جنگم و نمى دانم به جنگ با مارقين هم موفق مـى شـوم يانه اى مرد ابتر آيا نمى دانى كه رسول خدا(ص ) به على (ع ) فرمود: من كنت مولاه فعلى مـولاه الـلـهـم وال مـن والاه و عـاد مـن عاداه ؟
مولاى من خدا و رسول و پس از او على است ولى تومولايى ندارى .
4ـ استدلال اصبغ بن نباته به حديث غدير
در جـنـگ صـفـيـن اميرالمؤمنين (ع ) نامه اى نوشت ، و اصبغ بن نباته را ماموريت داد كه آن را به مـعاويه رساند هنگامى كه اصبغ وارد مجلس معاويه شد، گروهى از بزرگان لشكر از جمله دو نفر از صـحـابـى رسـول خدا ابوهريره و ابودردا در مجلس حضور داشتند اصبغ مى گويد: هنگامى كه مـعاويه نامه را خواندگفت : (چرا على قاتلان عثمان را به ما تحويل نمى دهد) من گفتم : (اى مـعاويه ! خون عثمان را بهانه مكن ،تو در پى قدرت و حكومتى تو اگر مى خواستى به عثمان كمك كـنـى ، در زمـان حـيـاتش كمك مى كردى ولى تو به خاطر آنكه خون او را دست آويز قرار دهى ، به قـدرى درنـگ كـردى تـا او كـشته شد) معاويه از اين سخن برآشفت و من كه مى خواستم بيشتر خشمگين شود، به ابوهريره گفتم : (اى صحابى رسول خدا(ص ) تو را به خداى يگانه ، داناى آشكار و نـهـان و بـه دوستش محمد مصطفى سوگند مى دهم آيا تودر روز غدير حاضر بودى ؟) گفت : (آرى من حاضر بودم).
گفتم : (در آن روز درباره على از رسول خدا(ص ) چه شنيدى ؟) گفت : (شنيدم كه مى فرمود: هر كس من مولاى اويم ، على مولاى اوست خدايا! دوست بدار هر كه او را دوست دارد، دشمن بدار هر كه را بااو دشمن است ، يارى كن هر كه او را يارى مى كند، رها كن هر كس كه او را رها مى كند)).
گفتم : ((اى ابوهريره ! پس چرا تو با دشمنان او دوستى و با دوستان او دشمنى مى كنى ؟ )).
ابوهريره آهى كشيد و گفت : انا للّه و انا اليه راجعون .
افـزون بـر ايـن در مـوارد بسيارى ، مردم عادى به حديث غدير، بر افراد سرشناسى كه به مقتضاى اين حديث عمل نكرده با امير المؤمنين (ع ) مخالفت كردند، استدلال كرده اند، كه از آن جمله است :.
5ـ استدلال زن دارمى به حديث غدير
وى زنـى اسـت سـيـاهـپوست از شيعيان على (ع ) از اهالى داروم كه در محله حجون مكه سكونت داشـت وبـه هـمين دليل او را دارميه حجونيه مى گفته اند گويا به دليل شهرت و غلبه اين لقب ، نـامـش در تـاريخ ذكرنشده است معاويه در سفر حج او را احضار كرد و گفت : (مى دانى براى چه احضارت كرده ام ؟ ).
گفت : (سبحان اللّه ! من غيب نمى دانم ).
گـفـت : ((خـواسـتـم از تـو بپرسم چرا على را دوست مى دارى و با من كينه مى ورزى ؟
ولايت او راپذيرفته اى و با من دشمنى مى كنى ؟ )).
گفت : ((اگر ممكن است مرا از پاسخ بدين سؤال معاف كن )).
گفت : ((معاف نيستى )).
گـفـت : ((حـال كـه چـنـين است ، مى گويم : على را دوست مى دارم ، زيرا ميان رعيت به عدالت رفـتـارمـى كرد و بيت المال را مساوى تقسيم مى كرد و بغض تو را دارم چون تو با كسى كه از تو به خلافت سزاوارتر بود، جنگيدى و چيزى را كه حق تو نبود، مطالبه مى كردى ولايت على را پذيرفتم ، چون رسول خدا(ص ) ولايت را به او سپرد، و چون مساكين را دوست مى داشت و متدينان را حرمت مـى نـهاد و با تودشمنى مى كنم ، چون خون ريختى و تفرقه انگيختى ، در قضاوت ظلم كردى و به هواى نفس حكم راندى )).
6ـ استدلال جوانى ناشناس به حديث غدير
ابـوهـريـره وارد مسجد كوفه شد، مردم گرد او را گرفته بودند، هر كس چيزى مى پرسيد جوانى بـرخـاسـت وگـفت : تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو از رسول خدا (ص ) شنيدى كه مى فرمود: (هـركـس من مولاى اوهستم ، على مولاى اوست خدايا! دوست بدار آن را كه دوستش مى دارد و دشـمـن داشـتـه بـاش آن را كه بااو دشمنى كند) ابوهريره گفت : (شهادت مى دهم كه خود از رسول خدا (ص ) شنيدم كه چنين فرمود) .
هـمـچـنـيـن در طـول تـاريخ اسلام ، حتى كسانى كه در جبهه مخالف على (ع ) بوده اند، در عين دشمنى باآن حضرت ، به حديث غدير استدلال كرده اند كه از آن جمله است :.
7ـ استدلال عمروبن عاص به حديث غدير
هـمـه مى دانند كه عمروبن عاص يكى از دشمنان سرسخت اميرالمؤمنين (ع ) بوده است وى افكار آشـفـتـه معاويه را سازمان بخشيد و او را براى مقابله با اميرالمؤمنين (ع ) آماده كرد با دسيسه هاى خـود او را ازسقوط حتمى رهاند، و با طرح مساله حكميت لشكر شام را نيرو بخشيد و سپاه كوفه را بـه اخـتـلاف وتفرقه انداخت همان جا بود كه نطفه خوارج منعقد شد و براى اين خدمت ، حكومت مصر را از معاويه پاداش گرفت .
پـيـش از آنـكـه مـعـاويـه حـكـومـت مـصـر را بـه او پيشنهاد كند، در نامه اى از او تقاضاى كمك كرده مى نويسد: ((على باعث قتل عثمان شد و من خليفه عثمان هستم )).
عمرو در جواب معاويه مى نويسد:.
نامه ات را خواندم و فهميدم اما اينكه از من خواسته اى از دين اسلام خارج شده با تو به وادى ضلالت وارد شـوم و تـو را در راه بـاطـلت يارى كنم و به روى اميرالمؤمنين شمشير بكشم ،در حالى كه او بـرادر، ولى ، وصى و وارث رسول خداست و هموست كه دين پيامبر را ادا كرد ووعده هايش را جامه عـمل پوشاند، همو كه داماد او و شوهر بانوى زنان جهان و پدر حسن وحسين سرور جوانان بهشتى است ، نمى پذيرم .
و امـا ايـنـكـه گفته اى : من خليفه عثمانم ، با مرگ عثمان تو عزل شده خلافتت زايل مى شود واما ايـنكه گفته اى : اميرالمؤمنين صحابه را بر كشتن عثمان تحريك كرد، اين دروغ و نارواست واى بر تـو اى مـعاويه ! آيا نمى دانى كه ابوالحسن جانش را در راه خدا نثار كرد و در بستر رسول خدا (ص ) خـوابـيـد و رسول خدا (ص ) درباره اش فرمود: ((هركس من مولاى او هستم ، على مولاى اوست )).
8ـ استدلال عمر بن عبدالعزيز به حديث غدير
شـخـصـى بـه نـام يزيد بن عمر مى گويد: ((من در شام بودم ، عمر بن عبدالعزيز اموالى را تقسيم مـى كـرد، من هم براى دريافت سهمم رفتم ، وقتى نوبت به من رسيد، گفت : تو از كدام قبيله اى ؟
گفتم : از قريش گفت ازچه طايفه اى ؟
گفتم بنى هاشم گفت : از كدام تيره ؟
گفتم : از وابستگان على (ع ) ـ در عبارت عربى آمده مولاى على ـ گفت : كدام على ؟
من پاسخ ندادم عمر بن عبدالعزيز دسـت بـه سـينه اش نهاده گفت : به خدامن هم از وابستگان على هستم گروهى براى من روايت كرده اند كه پيامبر(ص ) درباره او فرمود: ((هر كس من مولاى او هستم ، على مولاى اوست )).
آنـگـاه رو به دستيار خود كرده گفت : به امثال اين شخص چقدر مى دهى ؟
گفت : صد يا دويست درهم گفت : اينك به او پنجاه دينار بده ، چون ولايت على بن ابى طالب را دارد آنگاه به شهر خود برگرد،سهمت را نيز در آنجا دريافت خواهى كرد .
9ـ استدلال مامون ، خليفه عباسى به حديث غدير:
در ضـمـن مـنـاظـره اى كـه بين مامون و اسحاق بن ابراهيم قاضى القضاة زمان او در باب فضيلت اصـحـاب رسـول خدا(ص ) واقع شد، مامون از او مى پرسد: آيا حديث ولايت را روايت مى كنى ؟
وى گفت : آرى مامون گفت : آن را بخوان يحيى حديث را خواند.
مـامـون پـرسـيـد: ((بـه نظر تو آيا اين حديث وظيفه اى را براى ابوبكر و عمر در مقابل على تعيين كرده است ؟
يا نه ؟ )).
اسـحـاق گفت : ((مى گويند: پيامبر اين حديث را هنگامى فرمود كه بين على (ع ) و زيد بن حارثه اخـتـلافى افتاده بود زيد وابستگى على را به رسول خدا انكار كرده بود، از اين رو پيامبر فرمود: هر كس من مولاى او هستم ، على مولاى اوست )).
مامون گفت : ((آيا پيامبر(ص ) اين حديث را هنگام بازگشت از حجة الوداع نفرمود؟ )).
اسحاق گفت : آرى .
مـامـون گـفت : ((زيد بن حارثه پيش از غدير كشته شد تو چگونه مى پذيرى كه پيامبر به خاطر او ايـن حديث را فرموده باشد؟
به من بگو: اگر پسر پانزده ساله ات به مردم بگويد: اى مردم بدانيد هر كـس وابـسـتـه مـن اسـت وابسته پسر عمويم نيز هست ، آيا به او نمى گويى چرا چيزى را كه همه مى دانند و بركسى پوشيده نيست باز مى گويى ؟ )).
گفت : ((چرا به او خواهم گفت )).
مـامـون گـفـت : ((اى اسـحـاق ! كـارى را كه براى پسر پانزده ساله ات نمى پسندى بر پيامبر خدا مى پسندى ؟
واى بر شما چرا فقهاى خود را مى پرستيد.
چنانكه مى بينيم در تمام اين گفتگوها خلافت حضرت اميرالمؤمنين (ع ) مورد بحث است استدلال كـنـنـدگـان ، بـا ايـن حديث ، خلافت حضرت امير(ع ) را اثبات مى كنند، و مخاطبان اين احتجاج نـيـزنمى گويند: مولى در اين حديث ، غير از رهبر و سرپرست است اگر اين حديث ، معنايى غير از رهـبـرى حضرت امير داشت ، ابوهريره چنان عاجزانه در مقابل جناب اصبغ بن نباته آه نمى كشيد و سرافكنده وشرمنده نمى شد و عمرو بن عاص در مقابل جناب عمار خلع سلاح نمى شد.
بـنـابـرايـن اگر كسى به هر انگيزه اى در مفاد حديث غدير تشكيك كند، نه تنها حقيقت را كتمان كـرده ،كـلام رسول خدا(ص ) را نيز تحريف نموده است ، و به قول مامون خليفه عباسى چيزى را به رسول مكرم اسلام نسبت داده كه نمى توان به نوجوانى پانزده ساله نسبت داد.
تحقيق : مهدي راثي فومني ، کارشناس امور مبلغين
تولد تا ازدواج
اسد فرزند هاشم بن عبدمناف است و هاشم جد دوم پیامبر صلی الله علیه و آله است لذا نسب فاطمه بنت اسد به جد دوم پیامبر صلی الله علیه و آله میرسد چنانچه مادر او نیز "فاطمة بنت هرم رواحة بن حجر بن عبد معيص بن عامر بن لؤي" میباشد. که لؤي جد هشتم پیامبر است.(1)
اگر چه زن در آن زمان از محرومیت عجیبی برخوردار بود و برخی برای رهایی از دست دختران تازه متولد شده، آنها را زنده به گور میکردند، ولی خانواده اسد به حسب اعتقاد توحیدی خود مخالف این اعمال و افکار بودند و این عقاید توحیدی آرام آرام در قلب پرمهر «فاطمه» جای گرفت و در پرتو این عقاید با گذشت زمان تبدیل به زنی با کمال و مؤمن شد.
در «خصایص فاطمیه» مذکور است: «فاطمه بنت اسد زنی نیکوسیرت و دانا و بینا به امور آخرت و عاقله و هوشمند و با کمال عفت و شرافت بود. فاطمه بنت اسد پیرو مذهب حنیف ابراهیم خلیل علیه السلام بود و حتی قبل از اسلام هم، هرگز خود را به شرک و بتپرستی نیالود.(2)
فاطمه بنت اسد جز ابوطالب شوهری اختیار نفرمود.(3) پیوند مبارک ایشان در حین سادگی ولی باشکوه برگزار گردید و ابوطالب پس از حمد و ستایش خداوند بلندمرتبه و قرائت خطبه آن بزرگوار را به همسری برگزید و در عین حال از اسد گواهی خواست، و ایشان فرمودند: «ما هم او را به ازدواج تو درآورده و بدان راضی شدیم».(4)
حضانت پیامبر صلی الله علیه و آله
در حالی که عبدالمطلب آثار مرگ و سفر به سوی آخرت را در خود مشاهده میکرد روزی فرزندان خود را نزد خود خوانده و به آنها گفت کدامیک از شما از محمد کفالت و سرپرستی میکنید؟ جواب دادند: «محمد خودش از ما داناتر است، هر کس را که میخواهد انتخاب نماید، محمد نگاهی به صورت آنها کرد و به ابوطالب اشاره نمود».(5)
بعداز وفات عبدالمطلب رسول خدا شش یا هشت سال از سن او گذشته بود و در خانه ابوطالب بسر میبرد. فاطمه بنت اسد در حق رسول صلی الله علیه و آله مادری میکرد و از همه جهت او را بر فرزندان خود مقدم میداشت.(6)
از فاطمه بنت اسد سلام الله علیها نقل شده است: «ابوطالب توجه خاص ایشان را به من گوشزد کرد و من در جواب گفتم: توصینی فی ولدی محمد و انّه احبّ الیّ من نفسی و اولادی؛ سفارش فرزندم محمد صلی الله علیه و آله را به من کنی در حالی که او را از جان خود و فرزندانم بیشتر دوست دارم».(7)
فرزندان فاطمه بنت اسد
شبی حضرت فاطمه بنت اسد، خواب عجیبی میبیند و چون آن خواب ذهن او را به خود مشغول کرده بود، تصمیم میگیرد آن را برای کاهنی که در همان اطراف بود بیان کند تا او تعبیر خوابش را بیان نماید. این خواب و تعبیرش را از زبان خود او بیان میآوریم: «در خواب دیدم کوههای شام حرکت کردند و به طرف مکه معظمه آمدند و آتش از آنها شراره میزد و همه فریاد میزدند و مجهز به اسلحههایی از جنس آهن بودند، و این وضع بسیار مهیب و ترسناک بود، به طوری که هر کس آن را میدید میترسید، در این هنگام کوههای مکه نیز با تجهیزات کامل جنگی از آنها بر روی زمین میافتاد و مردم نیز آنها را برمیداشتند من نیز از این فرصت استفاده کرده و شمشیرهایی برداشتم که ناگهان یکی از شمشیرها از دستم رها شده و به طرف آسمان رفت و شمشیر دیگر نیز رها شده و در هوا باقی ماند و شمشیر دیگر نیز افتاد و شکست، یک شمشیر به دست من باقی ماند که اندک اندک شیر عظیمی شد و چون رعدی بر کوههای شام حمله کرد و این حمله به گونهای بود که مردم نیز از دیدن او ترسیده و فرار میکردند در این هنگام فرزندم محمد صلی الله علیه و آله منظور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که فاطمه بنت اسد به ایشان خطاب فرزند مینمود آمد و دست مبارک بر سر و گردن او گذاشته و آن را گرفت شیر نیز مانند آهویی رام شده تحت اطاعت و اختیار او قرار گرفت».
من با دیدن این صحنه، ناگهان از خواب بیدار شدم و چون متحیر بودم، به نزد «ابوکرز» کاهن رفتم و او این چنین خواب من را تعبیر کرد: «چهار شمشیر چهار سید است که یکی به آسمان پرواز میکند (که ظاهراً طالب بود که زود از دنیا رفت) و یکی در هوا ماند شاید (عقیل باشد که عمر طولانی نمود) و بعد از حضرت علی علیه السلام از دنیا رفت و دیگری که شکسته شد (مراد جعفر است که در جنگ موته شهید شد) و دیگری به شکل شیر درآمد که (منظور امیرالمومنین علی علیه السلام میباشد).(8)
پس از مدتی تعبیر این رؤیای صادقه به وقوع پیوست و خداوند چهار پسر و دو دختر به ایشان ارزانی داشت که عبارت بودند از: طالب و بعد از ده سال عقیل، و بعد از ده سال جعفر، و بعد از ده سال حضرت علی علیه السلام به دنیا پا نهاد و اما دختر فاخته که مشهور به «ام هانی» است و جمانه.(9)
آری به طور قطع و یقین فاطمه بنت اسد قبل از بعثت مقدس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هرگز روح پاک و فطرت توحیدی خود را به بت پرستی نیالود و رحمش از بهترین ارحام قرار گرفت به گونهای که مولی الموحدین که یگانه دهر است از فرزندان او بشمار میآید.(10)
و برای اثبات آن همین فضیلت برای فاطمه کافی است که بیشتراهل حدیث و مورخان و دانشمندان علم انساب در کتابهای خود نقل کردهاند، که فاطمه به هنگام شدت یافتن درد زایمان راه مسجدالحرام را پیش گرفت و خود را به دیوار کعبه نزدیک ساخت و چنین گفت: خداوندا! به تو و پیامبران و کتابهایی که از طرف تو نازل شدهاند و نیز به سخن جدم ابراهیم سازنده این خانه ایمان راسخ دارم، پروردگارا به پاس احترام کسی که این خانه را ساخت و به حق کودکی که در رحم من است تولد این کودک را بر من آسان فرما.(11)
یزید بن قعنب گوید: دیدم دیوار کعبه شکافته شد و فاطمه داخل آن گردید و از چشم ما نهان شد و دیوار به حال اول برگشت خواستیم که برای ما نیز گشوده شود ولی چنین نشد و ما دانستیم که این کار امر خدای تعالی است روز چهارم فاطمه از کعبه خارج شد و امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام در دستش بود پس از آن گفت: «من بر زنان پیش از خود برتری یافتهام زیرا آسیه دختر مزاحم، خدا را پنهانی در جایی پرستش میکرد که خداوند دوست نداشت در آن مکان عبادت شود جزء در حالت اضطرار، مریم دختر عمران نخل خشک را جنباند تا خرمای رسیده آن را تناول نمود، اما من داخل خانه خدا شدم و از میوهها و روزیهای بهشتی خوردم...».(12)
روزی ابوطالب به فاطمه بنت اسد فرمود: علی علیه السلام کودک بود که دیدم بتها را میشکند پس ترسیدم که بزرگان قریش متوجه این موضوع شوند. فاطمه بنت اسد فرمود: «عجیب است! و من تو را به چیزی که عجیبتر از این است خبر میدهم روزی از مکانی گذر میکردم که در آن مکان بتها قرار داشت، علی علیه السلام در بطن من بود به شدت تکان خورد و مانع نزدیک شدن من به آنجا شد مکان مسجدالحرام بود من به سمت خانه خدا میرفتم نه به سمت بتها ولی جنین مانع نزدیک شدن من به بتها شد».(13)
هجرت به مدینه
در جریان هجرت فاطمه بنت اسد به همراه فاطمه دختر رسول خدا همراه با امیرالمؤمنان از مکه حرکت کردند. در راه با مشکلات و سختیهای فراوانی مواجه شدند و برای برطرف شدن آنها به نماز و ذکر خدا در حال ایستاده یا نشسته و خوابیده، سر بر آوردند و منزل به منزل با یاد خدا طی طریق کرده تا به مدینه رسیدند و در قبا به رسول خدا پیوستند و پیامبر صلی الله علیه و آله چون امیرالمؤمنین را رنجور و ضخیمی دیدند اشک از چشمان آن حضرت جاری شده و به ایشان فرمودند: قبل از ورود ایشان به مدینه وحی الهی در شأن آنها نازل شده است که:(14)
- «اَلَّذینَ یَذکُرونَ الله قیاماً و قُعوداً و یتَفَکَّرونَ فی خَلقِ السَّموات وَالارض و...(15)؛ آنهایی که در حالت ایستاده و نشسته و خفتن خدا را یاد کنند و دائم فکر در خلقت آسمان و زمین کرده...».
- «فَأستَجابَ لَهُم رَبُّهُم اِنّی لآاُضیعُ عَمَلَ عاملٍ مِنکُم مِن ذَکرٍ اَو نثیبَعضُکُم من بَعضٍ...(16)؛ پس خدا دعاهای ایشان را اجابت کرد که البته من که پروردگارم عمل هیچ کس از مرد و زن را بیمزد نگذارم...».
پس رسول خدا رو به امیرالمؤمنان فرمودند: آیا میدانی این آیه در مورد چه کسانی نازل شده است؟ پس «ذَکَر» تو هستی و «أنثی» فواطیم هستند. منظور از فواطیم، فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله، فاطمه بنت أسد، فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب میباشد.(17)
بعد از هجرت تا وفات
شعبی میگوید: «فاطمه بنت أسد مادر حضرت علی علیه السلام ایمان آورد و به همراه علی علیه السلام به مدینه هجرت کرد و در همان جا وفات نمود، و روایت میکند از الأعمش از عمروبن مُره از ابی البحتری از علی علیه السلام: کارها را میان مادرم و فاطمه بنت أسد تقسیم کردم. آب آوردن و کارهای خارج از منزل به عهده فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و آسیاب کردن و خمیرکردن آن به عهده مادرم میباشد».(18)
لازم به ذکر است که نمونه این داستان با تفاوتهایی در زمینه تقسیم کار بین فاطمه سلام الله علیها و فاطمه بنت اسد در کتاب دیگری بیان شده است.(19)
سال وفات این بانوی بزرگوار را در سال چهارم هجری بیان کردهاند. و در همان شهر مدینه مدفون گردید. و این که حضرت چند سال در این دنیا زندگی نمودهاند اختلاف وجود دارد که برخی 60، برخی 65، برخی 70 و... ذکر کردهاند. طبق تفحصی که انجام شده آن چه بدست آمد این بود که عمر شریف ایشان حدود 65 سال بوده است.(20)
روزی امیرالمؤمنین در حالی که گریان بودند به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند حضرت حال ایشان را جویا شدند و حضرت علی علیه السلام فرمودند: «مادرم فاطمه از دنیا رفت». پیامبر گریان شد و فرمود: «خدا او را بیامرزد که تنها مادر تو نبود بلکه برای من نیز مادر مهربانی بود».
چون جنازهاش را درآوردند بر او نماز گزارد و چهل تکبیر گفت و داخل قبر شد و در میان قبر خوابید و از آن جناب ناله و حرکتی شنیده شد و به روایت سمهودی (در کتاب الوفاء فی اخبار دارالمصطفی) آن حضرت در قبر قدری قرآن تلاوت کرد پس بیرون آمدند و به روایت سابق چون از امروی فراغت یافتند. آن بزرگوار نزدیک سرش نشست و فرمود: «ای فاطمه من محمد اشرف اولاد آدمم و فخری نیست چون منکر و نکیر آمدند و از تو سؤال کردند، بگو الله ربی و محمد نبی والاسلام دینی القرآن کتابی والنبی امامی و ولی».
بعد فرمود: «اللهم ثبت فاطمه بالقول الثابت». پس دست راست به دست چپ زد خاک از دست خود بریخت و فرمود «به حق آن کسی که جان محمد در قبضه قدرت اوست فاطمه صدای دو دست مرا شنید». پس عمار بن یاسر عرض کرد: «فداک ابی و امی یا رسول الله». نمازگزاری که با حدی چنین نکردی. فرمود: «یا اباالقضیان فاطمه استحقاق و اهلیت این کارها را دارد و چه آن که او مادر من است بعد از مادرم با این که فرزندان بسیار داشت از ابوطالب و از ایشان خیر کثیر ظاهر و صادر میشد مع ذلک سیر میکرد مرا گرسنه نگاه میداشت آنها را و به من میپوشانید و آنها را برهنه وامیگذاشت و به من روغن میمالید و آنها را پریشان میداشت. ای عمار چون دست خود نظر کردم چهل صف از ملائکه دیدم از برای هر صفی تکبیر گفتم و در قبر خود را کشانیدم بدون ناله و حرکتی و در آن حال از خدای مسئلت میکردم که فاطمه را برهنه محشور ننماید هنگامی که مردم در روز محشر برهنه محشور میشوند یا عمار قسم به حق آن کسی که جان من به دست اوست از قبر بیرون نیامدم مگر آن که دو چراغ از نزد پاهای او دیدم و دو ملک موکل در قبر او یافتم که برای او استغفار مینمایند تا روز قیامت».(21)
گوشهای از فضایل فاطمه بنت اسد
در امان بودن از آتش جهنم آرزوی هر انسانی است، و چون هیچ کس جز خداوند و اولیاء معصومش علیهمالسلام قادر به تنفیذ این اماننامه نیستند. طبق برخی احادیث وارده، برخی از شخصیت های مهم به خاطر برخی صفات موجود در ایشان، موفق به اخذ این اماننامه شدهاند و جالب این که خداوند متعال خود آن اماننامه را صادر کرده است.
امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی کردند که من آتش را بر چهار کس حرام کردند:
- صلبی که تو در او بودی.
- بطنی که تو را حمل کرد.
- صاحبخانهای که تو را بزرگ کرد.
- اهل بیتی که تو را سرپرستی نمود.
و اما صلبی که پیامبر صلی الله علیه و آله در او بود. صلب عبدالله بن عبدالمطلب و رحمی که در آن، رحم آمنه بنت وهب و خانهای که حضرت در آن بزرگ شد، خانه فاطمه بنت اسد و اهل بیتی که پیامبر صلی الله علیه و آله را پناه دادند ابوطالب بود.(22)
در برخی از دعاها به ایشان لقب زن صالحه داده شده است. به عنوان نمونه: «اللهم صلی علی محمد و اهل بیته الطیبین و علی اصحابه المنتجبین... و علی کل امراه صالحه کفلت محمداً و علی...؛ خداوند بر محمد صلی الله علیه و آله و اهل بیتش و اصحاب برگزیدهاش درود بفرست... و بر هر زن صالحهای که سرپرستی حضرت محمد صلی الله علیه و آله را بر عهده داشته نیز درود بفرست...».(23)
کمالات و صفات چکیده خلقت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله قطعاً پیش از آن است که بتوان با قلم بیان نمود. پیامبری با این عظمت، در حدیثی علی علیه السلام را دارای نعمتهایی میداند که خود را فاقد آنها میداند. پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمودند: ای علی! تو چیزها و نعمتهایی داری که من مانند آنها را ندارم:
- تو زنی مثل فاطمه داری که من ندارم.
- تو دو پسر در صُلب خود داری که در صلب من نمیباشد.
- مادرزن تو خدیجه است و من چنین مادرزنی ندارم.
- پدرزن تو من هستم، من چنین پدرزنی ندارم.
- تو برادر تنی چون جعفر داری و من ندارم.
- مادر تو زن هاشمیه و مهاجر است و من چنین مادری ندارم.
فاطمه بنت أسد مورد توجه خاص پیامبر صلی الله علیه و آله بود و نکته جالبی که باید به آن توجه داشت این است که حضرت محمد صلی الله علیه و آله بر دو صفت هاشمیه و مهاجربودن حضرت فاطمه بنت أسد، انگشت مینهد و با این بیان علاوه بر این که شرف و نسبی آن مادر نمونه را بیان میکند، شرافت اکتسابیای که در سایه ایمان به خدا بدان نیز رسیده را مورد توجه قرار میدهد.(24)
فاطمه بنت أسد مادر فاطمه زهرا سلام الله علیها نیز بود. بعد از خدیجه که آن سیده نساء هنگامی که مادرش خدیجه دنیا را وداع گفت پنج سال پیشتر از سن آن حضرت نگذشته بود که فاطمه بنت أسد برای او مادری و در دامان عزت خود آن مستوره دو جهان را به جان و دل سرپرستی میکرد.(25)
فاطمه از زنانی است که در اسلام آوردن بر دیگران سبقت جسته و میبینیم که اسلام نیز بر پیشی گیرندگان بشارت میدهد و نعمتهای خود را برایشان عرضه میدارد و این فاطمه بنت اسد است که در بیعت اولین، در اسلام یازدهیمن و در مهاجرت جز سبقت گیرندگان است.(26)
پی نوشت
(1). الهيثمي، مجمع الزوائد؛ دارالكتب العلمية-بيروت، 1988 م؛ ج 9، ص 100.
(2). فاطمه بنت أسد علیهاالسلام، بانوان نمونه، مصطفی محمدی اهوازی، قم، انتشارات نورالسجّاد، اسفند 1378، ج 2، خلاصه صص 15،16،17.
(3). خصائص فاطمیه، محمدباقر کُجوری مازندرانی، تحقیق صادق حسن زاده، ناشر آل علی، چاپخانه سرور، ص 407.
(4). اقتباس شده از زندگینامه فاطمه بنت اسد.
(5). زندگینامه فاطمه بنت اسد، ص 22.
(6). ریاحین الشریعه، محمد آخوندی، تألیف ذبیح الله محلاتی، در ترجمه دانشمندان بانوان شیعه بازار سلطانی تهرانی، ج 3، ص 3.
(7). زندگینامه فاطمه بنت اسد، ص 25.
(8). همان، خلاصه صص 31، 30، 29.
(9). ریاحین الشریعه، ص 3.
(10). اقتباس شده از زندگینامه فاطمه بنت أسد.
(11). فروغ ولایت، جعفر سبحانی، انتشارات توحید، سال 1380، خلاصه صص 16، 15.
(12). زندگینامه فاطمه بنت اسد، ص 65.
(13). الصحیح من سیره امام علی، أوالمرتضی من سیره المرتضی، جعفر مرتضی عاملی، ناشر اولاءالمنتظر، 1430 هـ.ق/1388 هـ.ش، دفتر تبلیغات اسلامی، ج 1، خلاصه صص 58، 57.
(14). 1000 آیه نزلت فی الامام علی علیه السلام، هاشم بحرانی، تحقیق و تعلیق الشیخ نعیم الأسدی لبنان-بیروت، الطبعه الاولی 1430 هـ. 2009 م، ص 79.
(15). سوره آل عمران/191.
(16). سوره آل عمران/195.
(17). 1000 آیه نزلت فی الامام علی علیه السلام، ص 79.
(18). أُسدالغابه فی معرفه الصحابه، عزالدین ابن الاثیر أبی الحسن علی ابن محمد الجرزی، تحقیق و تعلیق خَیری سعید، القاهره-مصر، المکتبه التوفیقه، ج 7، ص 22.
(19). زنان فاضله در صحنه دانش و اندیشه، ص 291.
(20). فاطمه بنت أسد علیهاالسلام، بانوان نمونه، ص 72.
(21). ریاحین الشریعه، ص 11 و 10.
(22). زندگینامه فاطمه بنت اسد، ص 47.
(23). همان، ص 52.
(24). همان، ص 54 و 53.
(25). ریاحین الشریعه، ص 4 و 3.
(26). زنان فاضله در صحنه دانش و اندیشه، نعمت الله حسینی (کهلائی)، انتشارات عصر انقلاب، زمستان 84، ص 291.
فهرست منابع
(1). ابن الاثیر أبی الحسن علی بن محمد الجرزی، عزّالدین، أُسدالغایه فی معرفه الصحابه، تحقیق و تعلیق خَیری سعید، القاهره-مصر، انتشارات المکتبه التوفیقه.
(2). محمد اهوازی، مصطفی، فاطمه بنت أسد علیهاالسلام، بانوان نمونه، قم، انتشارات نورالسجاد، اسفند 1378.
(3). کُجوری مازندرانی، محمدباقر، خصائص فاطمیه، تحقیق صادق حسن زاده، ناشر آل علی، چاپخانه سرور.
(4). آخوندی، محمد، ریاحین الشریعه، تألیف ذبیح الله محلاتی، در ترجمه دانشمندان بانوان شیعه، بازار سلطانی طهرانی.
(5). سبحانی، جعفر، فروغ ولایت، انتشارات توحید، سال 1380.
(6). مرتضی عاملی، جعفر، الصحیح من سیره امام علی (أوالمرتضی من سیره المرتضی)، ناشر اولاءالمنتظر، 1430 هـ.ق/1388 هـ.ش /دفتر تبلیغات اسلامی.
(7). حسینی (کهلائی) نعمت الله، زنان فاضله در صحنه دانش و اندیشه، انتشارات عصرانقلاب، زمستان 84.
(8). بحرانی، هاشم، 100 آیه نزلت فی الامام علی علیه السلام، تحقیق و تعلیق الشیخ نعیم الأسدی، لبنان-بیروت، الطبعه الاولی
مقدمه:
خورشید همواره در چشمان مادرانی طلوع می کند که به دور دستها خیره شده اند و برای فرداها مردان و زنانی می پرورانند تا در زمین، این امانت الهی، جانشینی آسمانی باشند.
دامان تربیت مادران مهد پرورش انسانهای پاک و خدایی است و ما با نگاهی درس آموز از زندگانی این مادران توشه معرفت برمی چینیم.
یکی از مادران برجسته تاریخ «ام البنین، فاطمه کلابیه » است که زندگی او مالامال از عشق به ولایت و امامت بوده و در تربیت فرزندان دلیر و شجاع و با ادب چون عباس بن علی(ع) بسیار موفق بوده است.
تولد و رشد او در خاندان با اصالت و شجاع، صفات و ویژگیهای فردی این بانو و صبر و بردباری در خانه امامت و تربیت فرزندانی که همگی پیرو امام خویش بوده و تا آخرین لحظات زندگی خویش دست از ولایت نکشیده اند و پیام رسانی و مبارزه سیاسی این بانوی کریمه همه و همه نشان از مجد و عظمت وی دارد.
بانوی قطره های علقمه ، خاتون سوگ نشین علقمه ... و مادر؛ مادری که اگر چه در کربلا نبود، ولی دلش تا ابد در کربلا ماند و نگاهش بر افق، که آیا «کاروان عشق» را بازگشتی خواهد بود؟ مادری که ام البنین بود، ولی آیینه نگاهش از آسمان کربلا، تنها اشکِ خونین ستارگان را چید؛ آن گاه که راوی، از عبور نیزهها روایت میکرد!مادری که برای همیشه، با نالههای نینوایی، به یاد پسرانش، لالایی سرود و سرودههایش را فرات، هر روز، هنگام غروب نجوا میکند!
اینک پژوهشی کوتاه در زندگی این پاک بانوی عرب داریم تا از زلال صفات او قطره ای معرفت یابیم و خویش را در مسیر کمال قرار دهیم
تصمیم گیری حضرت علی (ع) به ازدواج مجدد:
ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، بنابر وصیت خود حضرت فاطمه (س) وقتی علی(ع) به فکر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را که در علم نسب شناسی وارد بود و قبایل و تیره های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب میشناخت طلبید. از عقیل خواست که: « برایم همسری پیدا کن شایسته و از قبیله ای که اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تکسوار و رشید.»
قبل از هر چیز ذکر این نکات مناسب است که :
آگاهان به انساب در گذشته از نظر دینی واجتماعی واخلاقی موقعیت ممتازی داشتند وهمانند سایر دانشمندان مورد مراجعه افراد بوده اند از جمله عقیل فرزندابوطالب بود وی علاوه بر شرافت خانوادگی ومجد وعظمتی که به جهت هاشمی بودن داشت ،به انساب وقبایل عرب آگاه بود وخانواده های شریف وخوشنام را از قبایل وخانواده هایی که اخلاق رذیله وصفات نکوهیده داشتند ،باز میشناخت وبدین جهت نیز افراد برای انتخاب بهتر درمورد همسر ودایه که طبعا باید از میان خانواده های اصیل انتخاب شود به وی رجوع میکردند چه آنکه در شرع مقدس نیز تاکید شده است :
برای انعقاد نطفه فرزند آینده تان محل مناسبی (رحم ) انتخاب کنید چه آنکه دایی فرزندتان در انتقال صفات همانند همسر شما که مادر فرزندتان است ،موثر است(1)
پیامبر گرامی اسلام (ص) فرموده است : ای مردم! برحذر باشید از سبزه زاری که بر روی مزبله (منجلاب) می روید. سؤال شد از حضرت: سبزه زاری که بر مزبله بروید چیست؟
حضرت فرمود: زن زیبارویی که در خانواده پلید و نادرست رشد کرده باشد. (2)
صفدی نقل میکند عقیل یکی از کسانی بود که نظر وگفته اش در علم انساب حجت بود ودر مسجد حضرت رسول (ص) برای وی حصیری میگذاردند که برآن نماز میکرد وقبائل عرب برای شناخت وآگاهی از علم انساب به دورش جمع میشدند واودرپاسخ مراجعات ،بسیار سریع الانتقال بود(3) از این روست که علی بن ابیطالب (ع) آنگاه که قصد ازدواج دارد به برادر خویش، عقیل بن ابی طالب که در علم «انساب » معروف بود و ذهن و سینه اش گنجینه ای از اسرار خاندان گوناگون عرب بوده می فرماید:
«زنی را برای من اختیار کن که از نسل دلیرمردان عرب باشد تا با او ازدواج کنم و او برایم پسری شجاع و سوارکار به دنیا آورد.» (4)
عقیل، بانو امالبنین از خاندان بنىکلاب را که در شجاعت بىمانند بود، براى حضرت انتخاب کرد. ودر در پاسخ برادر گفت:
«با ام البنین کلابیه ازدواج کن زیرا در عرب شجاعتر از پدران و خاندان وی نیست.» (5) و سپس در مورد جد مادری ام البنین، ابوبراء عامر بن مالک، که در آن روز از جهت دلاوری و شجاعت کم نظیر بود می گوید:
«ابوبراء عامر بن مالک جد دوم فاطمه کلابیه از شجاعت در میان قبایل عرب بی نظیر است و کسی را شجاع تر از او جز حضرتت نمی شناسم از این رو او را بازی کننده با شمشیرها (ملاعب الاسنة) می نامند.» (6)
عقیل همچنین از دیگر خصوصیات بارز خاندان بنی کلاب میگوید و امام این انتخاب را پسندید و عقیل را به خواستگارى نزد پدر امالبنین فرستاد
گویی نگاه نافذ علی از مرز زمانها عبور کرده و کربلا را با همه سختیهایش می بیند و برای یاری حسین(ع) از امروز در پی مادری شجاع از خاندان شجاع و دلیر است تا فرزندی چونان عباس، پدر فضیلتها، به دنیا آورد و او یاری گر حسین در کربلاباشد.
یک شبهه :
چراحضرت علی (ع) که خود امام مسلمین وحجت خداوند درزمین ودریای علوم وغیره... بود خود همسرش را انتخاب نکرد واین کار را به برادرش عقیل سپرد او که خود به همه چیز آگاهی داشت ؟
گفتن این نکته ضروری است که علم وآگاهی عقیل ودیگران با شناخت وعلم حضرت امیرالمومنین (ع) به احوال قبائل وشجاعان ودلاوران عرب ،قابل مقایسه نیست تا مقام مقدس ولایت نیازمند نظر عقیل باشدآیا کسی که نر وماده مورچگان را میشناسد به قبایل عرب آگاهی ندارد ؟ ابوذر غفاری نقل میکند :
من وامیرالمومنین (ع) به بیابانی وارد شدیم که مورچه بسیاری داشت من گفتم منزه است خدایی که تعداد این مورچگان را میداند
حضرت امیرالمومنین (ع) فرمودند اینچنین نگو بلکه بگو :
منزه است خدایی که خالق این مورچگان می باشدچه آنکه به خدا قسم من تعداد اینها را میدانم ونروماده آنان را میشناسم (7) همچنین حضرت امیرالمومنین (ع) فرمودند : شیعیان ما از طینت وسرشت ویژه ای قبل از خلقت آدم خلق شده اند واز جمع آنها نه چیزی کم ونه چیزی اضافه میشود ومن آنگاه که به آنان نظر می افکنم همه را میشناسم ونیز دوست ودشمنم را می شناسم واسامی آنان وپدران وعشایر ونژادشان در نزد ما نوشته وموجود است (8)
بنابراین کسی که چنین علمی دارد نیازی به اینکه عقیل قبیله های عرب را به وی بشناساند ندارد نهایت اینکه فرمایش حضرت علی (ع) به عقیل به این جهت است که امور جریان عادی خود را طی کند ،وچه بسا در افعال واعمال ذوات مقدسه ائمه هدی (ع) مصالح وحکمت هایی وجود دارد که ما پاره ای از آنها را درک میکنیم وپاره ای دیگر برما پوشیده ونزد خود آنان می باشد
حضرت محمد (ص) نیز که به فیض اقدس واراده الهیه موید بوده واز هرگونه اظهار نظر دیگران بی نیاز بودند با اصحاب مشورت میفرمودند شاید نکته دیگری نیز اضافه برآنچه ذکر شد در این کار باشد وآن اینکه :
استبداد وخود رایی اگرچه انسان به بالاترین مراتب عقلی هم رسیده باشد اشتباه است ،وبدین ترتیب اصحاب نیز از فوائد مشورت با دیگران همانند منافع استخاره آگاه میشدند از فرموده های حضرت رسول است که :
هرکه به نظر ورای خود خوشبین باشد گمراه میشود ،وهرکه با تکیه به عقل خود ،خویشتن را بی نیاز داند لغزش یابد کسی که درکارها مشورت کند پشیمان نگردد ،وآن که استخاره کند زیان نبیند(9)
ما درتاریخ موارد بسیاری را میخوانیم که ائمه چگونه با دیگران در کارها مشورت میکردند واز نظرات آنها استفاده میکردند تمام آن موارد برای آگاه کردن افراد به این نکته بود که در کارها چگونه باید با آرامش وبدون شتابزدگی عمل کرد
امام رضا(ع) میفرمایند :پدر مقدس وگرمیشان حضرت امام موسی بن جعفر (ع) با اینکه در عقل وخرد با هیچکس قابل مقایسه نبود ولی گاهی با با بردگان وغلامان مشورت مینمودند وبه نظر آنان در مورد باغات واملاک عمل میفرمودند وهنگامی که برخی سئوال مینمودند که چرا با بردگان مشورت میکنید ؟میگفتند : چه بسا مطالب صحیح که از زبان آنان جاری میشود .
ائمه (ع) با اینکه به تمام گذشته وآینده آگاهی واطلاع داشتند در زندگی در مواردی که میدانستند قضای حتمی پروردگار در پیش نیست از وسائل عادی مانند مراجعه به پزشک در هنگام بیماری وغیره استفاده میکردند .
حضرت علی (ع) نیز در انتخاب همسر همینگونه عمل کردند البته از فرمایش ایشان به عقیل معلوم میشود که با وی مشورت نکردند بلکه از او خواستند تا با توجه به آشنایی او به انساب وآگاهی وی به خانواده های محترم ،بانویی شایسته از شجاع زادگان را برایشان خواستگاری کند. [بحث در مورد اینکه چرا علی(ع) که خود «باب علم النبی» بود از عقیل یاری می خواست از حوصله مقاله ما خارج است و با رجوع به کتابهایی چون قهرمان علقمه و العباس و ... می توان دلیل آن را یافت.]
مشخصات عروس انتخاب شده چه بود ؟
دیدیم که عقیل به برادرش امام علی (ع) فاطمه کلابیه را معرفی کرد وامام علی (ع) هم آن راپذیرفت حال باید ببینیم این عروس خوشبخت چه ویژگیهایی داشت که لیاقت پیداکرد عروس حضرت علی (ع) شود
1- نام ونسب فاطمه کلابیه (از تبار خورشید) :
نام او فاطمه بود که بعدها پس از ازدواج با حضرت علی (ع) با کنیه "امُّ البنین" (مادر پسران) مشهورشد. پدر و مادرش از خاندان بنی کلاب از اجداد بزرگ حضرت محمد (ص) بودند و دارای خوبیها و صفات خانوادگی مشترک بودند
فاطمه دختری پاکدل وباتقوا بود . وی شرافت خانوادگی و اصالت ذاتی و پاکی فطری را با نیروی جسمانی و زیبایی اندام یکجا به همراه داشت. روان پاک و روح تابناک این بانوی پاکدامن که بعدها به امالبنین شهرت یافت چنان در آسمان ایمان میدرخشید که پس از فاطمه (س) دختر پیامبر (ص) بلندترین مقام را در میان زنان مسلمان احراز کرد.
فضایل اخلاقی، کمالات انسانی، نیروی ایمانی، ثبات و پایداری، شکیبایی و بردباری، بصیرت و دانایی، نطق و سخندانی او را به شایستگی ، بانوی بانوان کرده بود.
حزام بن خالد بن ربیعة بن وحید بن کعب بن عامر بن کلاب » (10)
پدر ام البنین است مردی شجاع و دلیر و راستگو که از صفات ویژه او اوست. وی از استوانههاى شرافت در میان عرب به شمار مىرفت و در بخشش، مهماننوازى، دلاورى و رادمردى و منطق قوی مشهور بود.تاریخ ویژگیهای این مرد بزرگ را به مناسبتهای گوناگون چون جریان خواستگاری ام البنین و ازدواج حضرت علی(ع) ذکر می کند
مادر بزرگوار ام البنین، «ثمامه (یا لیلی) دختر سهیل بن عامر بن جعفر بن کلاب (از اجدادرسول خدا وامیرالمومنین )» (11)
است که در تربیت فرزندان کوشا بوده و تاریخ از وی چهره درخشانی را به تصویر کشیده است. بینش عمیق، دوستی با اهل بیت و دوستی با فرزندان در کنار وظیفه مهم مادری و چونان معلمی دلسوز آموختن باورهای اعتقادی و مسایل مربوط به همسرداری و آداب معاشرت با دیگران از جمله ویژگیهای خاص این بانو است.
در بسیاری از کتب تاریخی نام یازده تن از مادران وی ذکر شده است که همگی از خانواده های شریف و اصیل عرب بوده اند و به واقع مصداق بارز «شجره طیبه (12) »
می باشند شجره ای که اصل آن در زمین است و فرع آن در آسمانها و حاصل و نتیجه این درخت پاک همانا عباس بن علی و عثمان و لبید شاعر و ابوبراء بن عامر و ... بوده اند
خاندان این بانو از خاندانهاى ریشهدار و جلیلالقدر بود که به دلیرى و دستگیرى معروف بودند وهر یک در بزرگی و شرافت به گونه ای مشهور گشته اند و ما جهت اختصار به برخی از ویژگیهای آنان می پردازیم.
مورخان در مورد شرافت نسب ام البنین می نویسند:
«تاریخ پدران و داییهای ام البنین را به ما می شناساند و ما دانستیم که آنان از سوارکاران شجاع عرب در جاهلیت بوده و شرافت و آقایی (سیادت) آنها به حدی بوده است که حتی پادشاهان نیز به آن اذعان داشته اند.»(13)
عامر بن طفیل :
عامر برادر ((عمره ))، مادر مادربزرگ ((ام البنین )) بود که از معروفترین سواران عرب به شمار مى رفت و آوازه دلاورى او در تمام محافل عربى و غیر آن پیچیده بود تا آنجا که اگر هیاتى از عرب نزد قیصر روم رفت در صورتى که با عامر نسبتى داشت ، مورد تجلیل و تقدیر قرار مى گرفت وگرنه توجهى به آن نمى شد.
عامر بن مالک:
جد دوم (مادری) فاطمه، ام البنین، ابوبراء عامر بن مالک است که در عرب معروف است به «ملاعب الاسِنَّةَ» یعنی بازی کننده با نیزه ها، زیرا شجاعت و دلاوری او به حدی بود که جنگ برایش بازی با نیزه ها بود. علاوه بر دلاورى ، از پایبندان به پیمان و یاور محرومان بود و مردانگى او ضعیفان را دستگیر بود که مورخان در این باب نمونه هاى متعددى از او نقل کرده اند.
عقیل به برادر بزرگوارش علی(ع) می گوید:
«ابوبراء عامر بن مالک جدّ دوم فاطمه در شجاعت در میان قبایل بی نظیر بوده و کسی را شجاعتر از او جز حضرتت نمی شناسم و از این رو او را «ملاعب الاسنّة» می خوانند.»(14)
مورخان او را جنگاوری توانا و اسب سواری بی نظیر و در حفظ عهد و پیمان کوشا می دانند. «عامر» برادری به نام «طفیل» داشت که از جمله شجاعان عصر خود بود و تمام جنگجویان به قدرت بازو و مهارت وی در شمشیر زدن اعتراف می کردند. او عموی مادر ام البنین بود.
عروة بن عتبه :
عروه پدر ((کبشه )) نیاى مادرى ام البنین و از شخصیتهاى برجسته در عالم عربى بود. به دیدار پادشاهان معاصر خود مى رفت و از طرف آنان مورد تجلیل و قدردانى قرار مى گرفت و پذیرایى شایانى از او به عمل مى آمد(15)
اینان برخى از اجداد مادرى حضرت ابوالفضل ( علیه السّلام ) هستند که متصف به صفات والا و گرایشهاى عمیق انسانى بوده اند و به حکم قانون وراثت ، ویژگیهاى والاى خود را از طریق ام البنین به فرزندان بزرگوارش منتقل کرده اند.
یکی دیگر از چهره های برجسته خاندان خجسته تاریخ، «لبید» پسر سهیل بن عامر است که از شاعران برجسته عرب بوده و در عرصه شعر و ادب کم نظیر می باشد؛ او دایی ام البنین است. «لبید» برای نعمان بن منذر، پادشاه حیره، شعر زیبایی را در شأن شجاعت قبیله بنی کلاب و خاندان خود، بنی عامر، می سراید که در عرب هیچ کس وی را انکار نکرد و این نمایانگر شناخت مردم نسبت به ویژگیهای والای این خاندان است. او چنین می خواند:
یا واهبَ الخیر الجزیل من سعة
نحن بنو ام البنین الاربعة
و نحن خیر عامر بن صعصعة
المطعمون الجفنة المدعدعة(16)
«ای بخشنده خیر فراوان! ما فرزندان مادر چهار پسریم و از نسل خوب صعصعه هستیم که در جنگ، با ضربات شکننده، جمجمه دشمن را در هم می شکنیم.»
در مورد نَسب مادری ابوالفضل العباس(ع) در کتب تاریخی مطالب زیادی هست که صاحب کتاب بطل العلقمی در حدود 95 صفحه از این خاندان سخن می گوید و از خصلتهای پسندیده آنان با دقت و ظرافت تمام می نویسد. شاید بتوان با یک جمله تصویری از خاندان «ام البنین» ترسیم کرد و آن اینکه پدران و مادران و خاندان ام البنین در شجاعت، کرم، اخلاق، هنر و وجاهت اجتماعی و بزرگواری پس از قریش، سرآمد قبایل گوناگون عرب بوده اند.
شجاعت، ادب، ایثار و هزاران صفت نیک که در رگهای کودکان جاری است سرچشمه در وجود نیکو مادرانی دارد که خوبیهای هستی قسمتی از ارث آنان است. و همیشه تاریخ، مادران برجسته، این بهشتیان زمینی، مادر خوبیها و جوانمردیها و رشادتها بوده اند.
گفتنی است که آشنایی با اخلاق و خصلتهای یک خانواده و حتی خاندان، ما را در شناخت ویژگیهای فردی افراد و خویها و خصلتهای آنان یاری می کند زیرا قانون وراثت از جمله قوانین علمی است که با گذشت زمان بیش از پیش اثبات شده و می شود و آثار آن برای غیر عالمان نیز مشهود و هویداست.
اسلام بیش از هر آیین دیگری به قانون وراثت و ژنتیک احترام گذاشته و ما به وضوح در معارف و مبانی اسلامی اهمیت آن را می بینیم.
به عنوان نمونه، پیامبر بزرگ اسلام، این سفیر سعادت، در مورد انتخاب همسر می فرماید:
«علیکم بذات الدّین»(17) بر شما باد که همسر دیندار انتخاب کنید.
و نیز می فرماید: «اذا جاءکم من ترضون خُلقَه و دینَهُ فزوّجوه و ...»(18) با کسانی ازدواج کنید که اخلاق و دین آنان پسندیده باشد و ...»
این دو نکته مورد نظر پیامبر گرامی اسلام(ص) در مورد شخص و شخصیت همسر است که متدین و خوش اخلاق باشد. آنگاه که رسول خدا(ص) به افقی دورتر می نگرد به امت خود چنین می فرماید:
«تزوّجوا فی الحجر الصالح فانّ العِرْقَ دسّاس».(19)
در دامان (خانواده) صالح و شایسته ازدواج کنید زیرا عِرْق (ژنها) تأثیرگذار هستند.
اثرگذاری ژنها در فرزندان چنان زیاد است که رسول خوبیها، حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله، به جوانان امر می کند که برای ایجاد نسل خوب، به خانواده همسر آینده توجه داشته باشند. و با عبارت اندیشمندانه خود در زمانی که هیچ گونه آزمایشگاه «ژنتیک» وجود نداشت می فرماید: «فانّ الابناء تشبَهُ الاخوال»(20) همانا فرزندان از داییها شکل می گیرند
و همواره مردم را نهی می کرد از ازدواج با دختران خوب و زیبایی که در دامان خانواده های پلید و ناصالح رشد کرده اند. (خضراءالدمن)
از میان جوانمردان جاودانه تاریخ، عباس بن علی(ع)، تندیس ادب و شجاعت، درخششی دارد به وسعت تمامی هستی و این درخشندگی نخواهد بود مگر از پشت چهره مهربان و برجسته مادری به نام ام البنین.
اکنون که تا حدی به اهمیت خانواده و خاندان در شکل گیری شخصیتها پی بردیم و دانستیم که اصل پاک و ریشه پاک، به یقین میوه ای طاهر خواهد داد ارزش «علمِ انساب» بر ما مشخص می شود و به عظمت جمله عقیل آنجا که به علی(ع) می گوید:
«تزوّج ام البنین الکلابیة فانه لیس فی العرب اشجعُ من آبائها»(21)
«با ام البنین کلابیه ازدواج کن زیرا شجاعتر از پدران و اجداد وی در عرب نیست» واقف می شویم
ام البنین(س) و تولدی نورانی:
در کتب تاریخی نوشته اند:
حَرام بن خالد به همراه جمعی از «بنی کلاب» به سفر رفته بود. در یکی از شبها به خواب فرو رفته و در عالم رؤیا دید که در زمین سرسبزی نشسته است و مرواریدهای درخشانی از اطراف بر جماعت و بر دستان او می ریزد و او از زیبایی آنها متعجب می شود. سپس مردی را می بیند که به سوی او می آید ـ از طرف بلندی ـ و هنگامی که به او می رسد سلام می کند و حرام او را جواب می دهد. آن مرد به او می گوید:
«این مروارید را به چه قیمت می فروشی؟»
حرام نگاه کرد و آن درّ زیبا را در دستان خود دید؛ رو به مرد کرده و گفت:
«من قیمت این درّ را نمی دانم که به شما بگویم، شما آن را به چه قیمت خریداری؟»
مرد گفت: من نیز نمی دانم قیمت او را ولی این هدیه ای است که یکی از پادشاهان عطا کرده است. و من ضامن هستم برای تو به چیزی که از درهم و دینار بالاتر است.»
حرام گفت: آن چیز چیست؟
مرد گفت: تضمین می کنم که او شرافت و سیادت ابدی دارد و بهره و بزرگی از او است. حرام گفت: آیا این را برایم ضمانت می کنی.و مرد پاسخ داد: آری. و حرام در پایان به مرد گفت: و تو اکنون واسطه در این امر می شوی.
و مرد نیز گفت: و من واسطه می شوم؛ او را به من اعطاء کرده اند و من به تو عطا می کنم.
وقتی حرام از خواب بیدار شد رؤیای خود را برای بنی کلاب گفت و خواستار تعبیر آن شد. یکی از خاندان وی گفت:
«اگر رؤیای صادقه باشد دختری روزی تو خواهد شد که یکی از بزرگان او را عقد خواهد کرد و به سبب این دختر مجد و شرافت و آقایی نصیب تو خواهد شد.»
و هنگامی که او از سفر برگشت، ثمامة بنت سهیل، همسر باوفای او، حامله بود و هنگام بازگشت همسرش از سفر وضع حمل کرده و دختری چونان مروارید درخشان وزیبا به دنیا آورد.حرام پس از آگاه شدن از تولد دخترش به خود گفت:«قد صدّقت الرؤیا» و از این بشارت شاد و مسرور شد.(22)
نام او را «فاطمه» نهاد، و به رسم عرب کنیه ای برای وی برگزیدند که «ام البنین» بود.
پدران و مادران و خاندان ام البنین در شجاعت، کرم، اخلاق، هنر و وجاهت اجتماعی و بزرگواری پس از قریش، سرآمد قبایل گوناگون عرب بوده اند.
گفتنی است اگر چه خواب همواره حجت نیست ولی می تواند راهنما و دلیل خوبی باشد و در تاریخ می بینیم که بسیاری از انبیاء و اولیاء خدا در زندگانی خویش خوابهایی می دیدند که در مسیر زندگی با آنها راهنمایی می شدند. خواب حضرت یوسف(ع) در کودکی و خواب عبدالمطلب برای قربانی فرزند خود و خواب پیامبر(ص) در جنگها و نمونه های فراوان دیگری وجود دارد که در قرآن یا کتب روایی یافت می شوند که نباید به آنان با دیده حقارت نگریست.
به هر حال پس از این رؤیای صادقه فاطمه، مادر فضلیتها، به دنیا آمد و دوران کودکی را چونان دیگر کودکان گذراند و در دامان مادری مهربان و پاک و پدری شجاع که دارای سجایای اخلاقی فراوان بودند رشد کرد.
مورخان در مورد مادر بزرگوار فاطمه این گونه می نویسند:
و کانت ثمامة ادیبةٌ کاملةٌ عاقلةٌ فادَّبَتْ ابنتها بِآداب العرب و علَّمتها بما ینبغی ان تعلمها من آداب المنزل و تأدیة الحقوق الزوجیة و غیر ذلک مما تحتاجه فی حیاتها العامة.(23)
«ثمامه، مادر ام البنین، بانویی ادیب و کامل و عاقل بود. آداب عرب را به دخترش آموخت و هر آنچه مورد نیاز یک دختر است در زندگانی از مسایل مربوط به خانه داری و اَدایِ حقوق (دیگران) و همسرداری و غیره را به او یاد داد.»
لازم به ذکر است که شایستگی تعلیم و باور حقیقتها در وجود ام البنین بوده است که بذر تعلیم مادر، در سرزمین افکار و اندیشه او شکوفا شده است.
و این گونه پاک بانوی بنی کلاب به رشد و پویایی جسمی و روانی رسید به گونه ای که در عرب ضرب المثل بود و نه تنها در حُسن و جمال و عفاف که در علم و ادب و اخلاق مورد نظر اهل دقت و بینش بوده است.
اثرگذاری ژنها در فرزندان چنان زیاد است که رسول خوبیها، حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله، به جوانان امر می کند که برای ایجاد نسل خوب، به خانواده همسر آینده توجه داشته باشند
تاریخ تولد ام البنین :
در مورد تاریخ دقیق ولادت حضرت ام البنین اطلاعی در دست نیست و تاریخنگارانْ سال ولادت او را ثبت نکردهاند، ولی یاد آور شدهاند که تولد پسر بزرگ ایشان، حضرت ابوالفضل علیهالسلام ، در سال ۲۶ ق اتفاق افتاده است.
برخی از تاریخنگارانْ زمان ولادت ایشان را در حدود پنج سال پس از هجرت (در حوالی کوفه) تخمین میزنند
ویژگی های بارز خاندان ام البنین :
در خاندان و تبار پاک ام البنین چند ویژگی مهم وجود دارد که همگی در وجود عباس(ع) به ظهور رسید
الف: شجاعت و دلاوری که در کربلا زیباترین چهره خویش را نمایاند.
ب: ادب و متانت و عزت نفس که در زندگانی 34 ساله عباس بن علی به وضوح دیده می شود.
ج: هنر و ادبیات که ام البنین از «دایی » خویش لبید شاعر به ارث برده بود و فرزند عزیزش عباس(ع) از مادر ادیبه خود. [البته شاعران دیگری در این خاندان می زیسته اند.]
د: ایثارگری و احترام به حقوق دیگران که نمود آن در عشق به ولایت و امامت متجلی شد.
ه: وفا و پایبندی به تعهدات.
مراسم خواستگاری از ام البنین :
حضرت علی (ع) پس از اینکه فاطمه کلابیه را تایید کرد وپسندید عقیل برادرش را برای خواستگاری به نزد پدر فاطمه فرستاد
و حرام که بسیار میهمان دوست بود پذیرایی کاملی از او کرده و با احترام فراوان به او خیرمقدم گفته و در مقابل وی قربانی کرد. سنت و رسم عرب این بود که تا سه روز از میهمان پذیرایی می کردند و روز سوم حاجت او را می پرسیدند و از علت آمدنش سؤال می کردند و خانواده ام البنین که خارج از مدینه زندگی می کردند نیز چنین رسمی را به جای آوردند.
روز چهارم با ادب و احترام از علت ورود وی جویا شدند و عقیل گفت: به خواستگاری دخترت فاطمه آمده ام، برای پیشوای دین و بزرگ اوصیا و امیر مؤمنان علی بن ابیطالب.
حزام که هرگز پیشبینی چنین پیشنهادی را نمیکرد، حیرتزده ماند. با کمال صداقت و راستگویی گفت : بَه بَه چه نسب شریفی و چه خاندان با مجد و عظمتی! اما ای عقیل «شایسته امیرالمؤمنین یک زن بادیه نشین با فرهنگ ابتدایی بادیه نشینان نیست. او با یک زن که فرهنگ بالاتری دارد باید ازدواج کند و این دو فرهنگ با هم فرق دارند.»
عقیل پس از شنیدن سخنان وی گفت:
امیرالمؤمنین از آنچه تو می گویی خبر دارد و با این اوصاف میل به ازدواج با او دارد.
پدر ام البنین که نمیدانست چه بگوید از عقیل مهلت خواست تا از مادر دختر، ثمامه بنت سهیل، و خود دختر سؤال کند و به او گفت:
«زنان بیشتر از روحیات و حالات دخترانشان آگاه هستند و مصلحت آنها را بیشتر می دانند.» (24) آنچه در جریان صحبت عقیل و حرام بن خالد مورد نظر است و الگوی خانواده های امروز می تواند باشد، موارد زیر است:
الف) اکرام و احترام به میهمان حتی اگر ناشناس بوده و هدفش نیز ناشناخته باشد.
ب) احترام متقابل میهمان نسبت به میزبان و حفظ آداب و رسوم آنان چنان که عقیل انجام داد.
ج) صداقت خانواده عروس در بیان حقایق اگر چه به نفع آنان نباشد.
د) صراحت بیان خانواده داماد و عدم توجه به معیارهای غیر منطقی چون ثروت و مقام و شهری بودن و ...
ه••• ) توجه پدران به نظر مادرها در امر ازدواج دخترهایشان.
و) توجه و اهمیت دادن به نظر دختر برای انتخاب همسر آینده اش.
ز) در نظر گرفتن نکات خاص روانشناسی اگر چه سطحی باشد در مسایل خانواده و مراعات ادب.
سخنان این دو بزرگوار، عقیل و حرام، به پایان رسید و حرام به سوی دختر بافضیلت خود، ام البنین آمد برای شنیدن پاسخ نهایی از وی...
وقتی پدر ام البنین به نزد همسر و دخترش برگشت دید همسرش موهای ام البنین را شانه می زند و او از خوابی که شب گذشته دیده بود برای مادر سخن میگوید...
خواب ام البنین یک شب قبل از خواستگاری :
در روز خواستگاری ام البنین در حالی که مادرش موهای او را شانه می کرد خوابی را که شب گذشته دیده بود برای مادر تعریف می کرد و خواستار تعبیر آن بود؛ او گفت
«مادر خواب دیدم که در باغ سرسبز و پردرختی نشسته ام. نهرهای روان و میوه های فراوان در آنجا وجود داشت. ماه و ستارگان می درخشیدند و من به آن ها چشم دوخته بودم و در باره عظمت آفرینش و مخلوقات خدا فکر می کردم. در مورد آسمان که بدون ستون بالا قرار گرفته است و همچنین روشنی ماه و ستارگان ... در این افکار غرق بودم که ماه از آسمان فرود آمد و در دامن من قرار گرفت و نوری از آن ساطع می شد که چشمها را خیره می کرد. در حال تعجب و تحیر بودم که سه ستاره نورانی دیگر هم در دامنم دیدم. نور آنها نیز مرا مبهوت کرده بود. هنوز در حیرت و تعجب بودم که هاتفی ندا داد و مرا با اسم خطاب کرد من صدایش را می شنیدم ولی او را نمی دیدم گفت:
بشراکِ فاطمةُ بسادة الغُرَر
ثلاثة انجم و الزاهر القمر
ابوهم سیّد فی الخلق قاطبة
بعد الرسول کذا قد جاء فی الخبر
«فاطمه مژده باد تو را به سیادت و نورانیت. به ماه نورانی و سه ستاره درخشان پدرشان سید و سرور همه انسانهاست بعد از پیامبر گرامی و اینگونه در خبر آمده است.»
پس از خواب بیدار شدم در حالی که می ترسیدم. مادرم! تاویل رؤیای من چیست؟!» مادر به دخترک فهیمه و عاقله خود گفت:
«دخترم رؤیای تو صادقه است ای دخترکم به زودی تو با مرد جلیل القدری که مجد و عظمت فراوانی دارد ازدواج می کنی. مردی که مورد اطاعت امت خود است. از او صاحب 4 فرزند می شوی که اولین آنها مثل ماه چهره اش درخشان است وسه تای دیگر چونان ستارگانند.»
پس از صحبتهای دوستانه و صمیمانه مادر و دختر، حزام بن خالد وارد اتاق شد و از آنها در مورد پذیرش علی(ع) سؤال کرد و گفت:
آیا دخترمان را شایسته همسری امیرالمؤمنین(ع) می دانی؟ بدان که خانه او خانه وحی و نبوت و خانه علم و حکمت و آداب است اگر او را (دخترت را) اهل و لایق این خانه می دانی - که خادمه این خانه باشد - قبول کنیم و اگر اهلیت در او نمی بینی پس نه؟
همسر او که قلبی مالامال از عشق به امامت داشت گفت:
ای «حزام » به خدا سوگند من او را خوب تربیت کردم و از خدای متعال و قدیر خواستارم که او واقعا سعادتمند شود و صالح باشد برای خدمت به آقا و مولایم امیرالمؤمنین(ع) پس او را به علی بن ابیطالب، مولایم، تزویج کن. (25)
اگر چه خواب حجت نیست و جهت امور مهمی مثل ازدواج نمی توان تنها به خوابها اکتفا کرد ولی راهنمای خوبی برای رسیدن به مقصود می باشد اگر بیننده خواب مهذب باشد و طهارت ظاهری و باطنی را حفظ کند و اندیشه های شیطانی و خطورات ذهنی پراکنده نداشته باشد خوابهای او دارای تعبیر و تاویل مناسبی خواهد بود. ام البنین از شخصیتهایی بود که این طهارت را داشته و همواره در رفتار و کردار خویش راه صحیح و مناسب را پیش می گرفته است و از این رو رؤیای او به این زیبایی لباس واقعیت و حقیقت می پوشد و چهار پسر برای سید عالمیان علی(ع) می آورد که یکی قمر بنی هاشم می شود و دیگران نیز ستارگان آسمان ولایت و امامت هستند. اکنون با توجه به خواب حرام بن خالد قبل از تولد فرزندش «ام البنین» و نیز با نظر به صداقت اعراب بادیه نشین و بویژه خاندان و خانواده او و همچنین خوابی که قبل از ازدواج توسط خود فاطمه نقل می شود درمی یابیم که ازدواج علی(ع) و فاطمه کلابیه ازدواج آسمانی بوده و خداوند برای پرورش مرواریدی چون عباس(ع) صدف پاک و مطهری چون ام البنین را که میزبان شایسته ای بود قرار داده است و از میان زنان عرب او را برگزیده است.
گفتنی است که شیخ عبدالعظیم ربیعی در دیوان شعر خود در مرثیه عباس بن علی(ع) قصیده ای سروده است که در حاشیه آن اشاره به این رؤیا کرده و در مضمون شعر، این رؤیا را وارد کرده است.
عقیل با اجازه از ام البنین عقد بین این دو بزرگوار را اجرا کرد با مهریه ای که سنت رسول اللّه (ص) بود و برای دختران و همسران خود معین کرده بود و آن 500 درهم بود در حالی که پدر او می گفت: «او هدیه ای است از سوی ما به پسرعموی رسول خدا و ما طمع به مال و ثروت او ندوخته ایم.»(26) برقرار شد
اینگونه ازدواج آسمانی و پیوند خجسته و مبارک بین سید اوصیاء و مادر شجاعتها صورت می گیرد و در طول زندگی مشترک همواره اطاعت و احترام و تکریم و ملاطفت در مورد فرزندان علی(ع) از سوی ام البنین مشهود بوده است.
تاریخ ازدواج ام البنین با حضرت علی (ع):
گروهی از مورخان بر آنند که علی(ع) با ام البنین بعد از شهادت حضرت زهرا(س)ازدواج نمود . دسته ای دیگر می گویند که این امر بعد از ازدواج حضرتش باامامه بوده، اما در هر حا ل ، مسلم است این ازدواج بعد از شهادت صدیقه کبری صورت گرفته است .
سالی که ام البنین به همسری امام علی (ع) برگزیده شد به طور دقیق معلوم نیست ولی تاریخ نویسان با توجه به اختلاف نظر در سن حضرت عباس (ع) که در زمان شهادت 32 تا 39 ساله نوشتهاند و میلاد آن حضرت را در سال 24 یا 26 هجری قید کردهاند. معتقدند ازدواج امالبنین به تحقیق قبل از سال 23 هجری واقع شده است.
و برخی معتقدند از تاریخ ازدواج فاطمه، امالبنین تا زمان تولد حضرت عباس (ع) 10 سال فاصله شده و اگر این قول درست باشد، تاریخ این ازدواج فرخنده سال 13 یا 16 هجری بوده است.
برخی از تاریخ نویسان نوشتهاند ابوالفضل العباس (ع) در جنگ صفین حضور داشته و در آن زمان 15 تا 17 ساله بوده است.
اگر این قول درست باشد چون پیکار اصلی صفین در ماه صفر سال 37 هجری اتفاق افتاده، بنابراین تولد آن حضرت در سال ازدواج علی (ع) با امالبنین صحیح به نظر نمیرسد و محتمل است سال 12 هجری این وصلت میمون به وقوع پیوسته است.
ازدواج ام البنین وعلی (ع) الگویی برای جوانان :
آنگاه که مولای متقیان، علی بن ابی طالب(ع)، تصمیم به انتخاب همسری شایسته گرفت نزد برادر خود، عقیل، رفته و برای این امر مهم از وی کمک خواست تا با استفاده از دانش خود، همسری شجاع و مهربان و صالح به او معرفی کند.
سخن حکیمانه علی(ع) به عقیل دارای نکات بسیار مهم تربیتی و اخلاقی است. حضرت چنین می فرماید:
اُنظر لی اِمرأة ولدتها الفحولة من العرب لاتزوّجها فتلد لی غلاما فارسا.(27)
«برای من همسری را انتخاب کن که از نسل دلیرمردان عرب باشد تا با او ازدواج کنم و او برایم فرزندی اسب سوار و شجاع به دنیا آورد.»
علی(ع)، این تندیس علم و فقاهت، پیش از آنکه همسری برای خویش بخواهند مادری برگزیده با نسب پاک برای فرزندان خویش می طلبد. افق فکری علی(ع) آنچنان بالاست که برای پایه گذاری نسل پاک فردا، امروز با بصیرت و بینش ژرف به خصلتهای مادر آینده فرزندان می نگرد. براستی اگر مادری، «مادرِ فضیلتها» نباشد که فرزندش «ابوالفضل» نخواهد بود.
گفتنی است که مورخان می نویسند:
زُهیر بن قین در روز عاشورا، پرچم بزرگ را به دست عباس داد و گفت:
«ای پسر علی! می خواهم حدیثی را برای تو نقل کنم (و همین حدیث عقیل و انتخاب مادرش را نقل کرد) و به او گفت:
و قد اِدَّخرک ابوک لِمثلِ هذا الیوم.
«همانا پدرت تو را برای چنین روزی ذخیره کرده بود.»(28)
پس مهمترین درسی که از ازدواج حضرت علی(ع) و ام البنین، می آموزیم داشتن معیارهای منطقی و صحیح در انتخاب همسر آینده است.
اگر جوانان ما معیارهای اخلاقی و معنوی را جایگزین معیارهای مادی و ظاهری کنند زندگی مشترک آنها با سعادت و سلامت خانوادگی توام خواهد بود. ملاکهای مادی و صوری ناپایدار بوده و به زندگی رنگ سبز عشق و محبت نمی بخشد و با از دست دادن یک امتیاز مادی پایه های زندگی ای که با آن ها بنا شده است سست شده و فرو ریختن سقف خانواده حتمی خواهدبود.
چنانچه رسول رحمت(ص) می فرماید:
«کسی که با زنی به خاطر مال او ازدواج کند خداوند او را به حال خود وا می گذارد و کسی که به خاطر زیبایی زنی با او ازدواج کند در او مسایل ناخوشایند می بیند و آنکه به خاطر دین زن با او ازدواج کند خداوند مال و زیبایی را هم برای او قرار می دهد (جمع می کند بین امتیازات.)» (29)
ورود ام البنین به خانه علی (ع):
فاطمه کلابیّه سراسر نجابت و پاکی و خلوص بود. هنگامی که میخواست پابه خانه علی (ع) بگذارد گفت تا دختر بزرگ فاطمه (س) اجازه نفرمایند وارد خانه نمیشوم این نهایت ادب او را به خاندان امامت میرساند روز اولی که ام البنین علیهاالسلام پا در خانه علی علیهالسلام گذاشت، حسن و حسین علیهماالسلام مریض بوده و در بستر افتاده بودند. عروس تازه ابوطالب، به محض آنکه وارد خانه شد، خود را به بالین آن دو عزیز عالم وجود رسانید و همچون مادری مهربان به دلجویی و پرستاری آنان پرداخت.وهمواره میگفت من کنیز فرزندان فاطمه هستم (30)
وقتی غمِ زهرا، شد همدم مولا
تو آمدی ای گل، در خانه گلها
بر دربِ حریمِ، کاشانه نشستی
یعنی که کنیزِ، این خانه تو هستی
از فاطمه تا امالبنین:
فاطمه کلابیه، بعد از گذشت مدت کوتاهی از زندگی مشترک با علی علیهالسلام ، به امیرالمؤمنین پیشنهاد کرد که به جای «فاطمه»، که اسم قبلی و اصلی وی بوده، او را ام البنین صدا زند تا فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام از ذکر نام اصلی او توسط پدرشان، به یاد مادر خویش، فاطمه زهرا علیهاالسلام نیفتند و در نتیجه، خاطرات تلخ گذشته، در ذهن آنها تداعی نگردد و رنج بیمادری آنها را آزار ندهد.
حضرت علی (ع) در همسرش، خردى نیرومند، ایمانى استوار، آدابى والا و صفاتى نیکو مشاهده کرد و او را گرامى داشت و از صمیم قلب در حفظ او کوشید.
ثمره ازدواج ام البنین با حضرت علی (ع):
فاطمه کلابیه بنا به نقل تاریخ دومین یا سومین همسر علی بن ابی طالب(ع) بوده است. آنچه در زندگی مشترک این دو بزرگوار مطرح است حس وفاداری به یکدیگر و احترام متقابل می باشد.
ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، که به دلیل داشتن همین پسران، او را امالبنین، یعنی مادر پسران میخواندند.
فرزندان ام البنین همگی در کربلا به شهادت رسیدند و نسل ایشان از طریق عُبیداللّه فرزند حضرت ابوالفضل علیهالسلام ادامه یافت
میلاد فرزند شجاعت:
نخستین فرزند پاک بانو امالبنین، علمدار کربلا ابوالفضل العباس(ع) بود که با تولدش، مدینه به گل نشست، دنیا پر فروغ گشت و موج شادى، خاندان علوى را فرا گرفت. قمرى تابناک به این خاندان افزوده شده بود و مىرفت که با فضایل و خون خود، نقشى جاودانه بر صفحه گیتى بنگارد
بایدآری چون ابوالفضل از علی مرتضی
والدی را آنچنان مولودی باید اینچنین
زین نور روشن چشم شاه اولیاء
جاودان از این کرامت شادمان ام البنین
برخى از محققان برآنند که حضرت ابوالفضل العباس(ع) در روز چهارم ماه شعبان سال 26 هجرى دیده به جهان گشود.
هنگامىکه مژده ولادت عباس به امیرالمؤمنین(ع) داده شد، به خانه شتافت او را در برگرفت، باران بوسه بر او فرو ریخت و مراسم شرعى تولد را درباره او اجرا کرد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح کردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند امیرالمؤمنین(ع) از پس پردههاى غیب، جنگاورى و دلیرى فرزند را در عرصههاى پیکار دریافته بود و مىدانست که او یکى از قهرمانان اسلام خواهد بود، لذا او را عباس (دژم: شیربیشه) نامید؛ زیرا در برابر کژیها و باطل، ترشرو و پر آژنگ بود و در مقابل نیکى، خندان و چهره گشوده. همانگونه که پدر دریافته بود، فرزندش در میادین رزم و جنگهایى که به وسیله دشمنان اهل بیت(ع) به وجود مىآمد، چون شیرى خشمگین مىغرید، گردان و دلیران سپاه کفر را درهم مىکوفت و در میدان کربلا تمامى سپاه دشمن را دچار هراس مرگآورى کرد.
روزی ام البنین وارد اتاق شد. علی(ع) را دید که عباس خردسال را روی پاهایش نشانده، آستینهای کودک را بالا زده و بازوانش را میبوسد و به شدت میگرید. ام البنین حیران و نگران علت را پرسید. علی(ع) با اندوه پاسخ داد: به این دو دست نگاه میکردم و آنچه بر سرشان میآید، به یاد میآوردم. تعجب ام البنین به ترس تبدیل شد: مگر چه بر سر دستان پسرم خواهد آمد؟ و پاسخ شنید که از بازو قطع خواهند شد. پرسید: چرا یاعلى؟ و آنگاه شرح کربلا را شنید و اینکه دستان فرزندش در راه پسر ریحانه رسول، قطع خواهند شد. گریه امانش نمیداد، اما شکر خدا را میگفت که پسرش فدای سبط گرامی رسول(ص) میشود. علی(ع) مادر عباس را به منزلتی که فرزندش نزد خدا داشت، بشارت داد و گفت که خداوند در عوض دو دست، دو بال به او میبخشد تا با ملائکه در بهشت پرواز کند.(31)
لبخند بر لبان دختر حزام نشست
با تولّد عبّاس، خانه علی(ع) آمیخته ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشک برای آینده ای که برای این فرزند و دستان او در کربلا خواهد بود.
سفارش به دفاع از ولایت:
هنگامی که امام حسین علیهالسلام آهنگ ترک مدینه و تشرف برای حج و به دنبال آنْ هجرت به سوی عراق کرد، ام البنین علیهاالسلام به همراهان امام حسین علیهالسلام چنین سفارش میکرد: «چشم و دل مولایم امام حسین علیهالسلام و فرمانبردار او باشید
فرزندانم به فدای حسین علیهالسلام
«بشیر» پس از واقعه کربلا به مدینه باز می گردد و از وقایع جانسوز کربلا و کربلاییها برای اهل مدینه سخن می گوید.
مورخان می نویسند:
پس از واقعه کربلا بشیر در مدینه ام البنین را ملاقات می کند تا خبر شهادت فرزندانش را به او بدهد. ام البنین پس از دیدن وی که فرستاده امام سجاد علیهالسلام بود می گوید:
ای بشیر! از امام حسین علیهالسلام چه خبر داری؟
بشیر گفت: خدا به تو صبر دهد که عباس تو کشته گردید. امالبنین فرمود: از حسین علیهالسلام مرا خبر ده!
بشیر خبر شهادت بقیه فرزندان او را هم اعلام کرد، ولی امالبنین پیوسته از امام حسین علیهالسلام خبر میگرفت وبا صبر و بصیرتی بی نظیر می گوید:
«یا بشیر اخبرنی عن ابی عبدالله الحسین(ع). اولادی و من تحت الخضراء کلهم فداء لابی عبدالله الحسین(ع).»
ای بشیر خبر از [امام من]اباعبدالله الحسین بده فرزندان من و همه آنچه زیر این آسمان مینایی است فدای اباعبدالله(ع) باد
چون بشیر خبر شهادت امام حسین علیهالسلام را به آن حضرت داد، صیحهای کشید و گفت: قد قَطّعتَ نیاطَ قلبی: ای بشیر! رگ قلبم را پاره کردی و سپس صدا به ناله و شیون بلند کرد.(32)
آرى معرفت و امام شناسى آن بانوى بزرگوار در حدى بود که در مورد چهار فرزندش ، چنین نگفت ولى در مورد رهبرش امام حسین (ع ) چنین فرمود
این علاقه او به امام حسین علیهالسلام دلیل کمال معنویت اوست که آن همه ایثار را در راه مقام ولایت فراموش کرد و تنها از رهبرش سخن به میان آورد.
به هر حال، فقدان فرزندانش او را متأثر و ناراحت کرده بود، چنانکه وقتی حضرت زینب(س) سپرخونین حضرت عباس را به عنوان یادگاری به ام البنین نشان داد، وی تا آن رادید چنان دلش سوخت که نتوانست تحمل کند و بی هوش بر زمین افتاد.
مادر چهار شهید:
با شهادت چهار فرزند امالبنین علیهاالسلام در کربلا، این بانوی شکیبا، به افتخار مادر شهیدان بودن نائل آمد و درکنار همسر شهید بودن، افتخاری دیگر بر صفحه افتخاراتش افزوده شد.
وقتی خبر شهادت فرزندانش به او رسید، سرشک اشک از دیده فرو ریخت و با روحیهای قوی در اشعاری گفت: «ای کسی که فرزند رشیدم عباس را دیدی که همانند پدرش بر دشمنان تاخت، فرزندان علی علیهالسلام همه شیران بیشه شجاعتند. شنیدهام بر سر عباس عمود آهنین زدند، در حالی که دستهایش را قطع کرده بودند؛ اگر دست در بدن پسرم بود، چه کسی میتوانست نزد او آید و با او بجنگد؟»
براستی پرورش فرزندانی چنین شجاع که در راه شریعت و ولایت از جان گذشته و به تمامی تعلقات و وابستگیهای خاص دوره جوانی و نوجوانی پشت پا زده و در راه دین و رهبر فدا شوند کاری بس عظیم و ستودنی است.
ام البنین، مادر چهار شهید در یک جبهه، الگو و اسوه ای است برای مادران شهدای کربلای ایران. اگر نبود صبر و بردباری و بصیرت این زن در تاریخ اسلام، به یقین دفتر صبر و استقامت بی سرمشق می ماند و مادران شهیدان در ایران باافتخار و سربلندی از جوانان به خاک خفته خویش چنین صبورانه سخن نمی گفتند
ام البنین، پاسدار خاطره عاشور:
از ویژگیهای بسیار مهم ام البنین، توجه به زمان و مسائل مربوط به آن است. وی پس از واقعه عاشورا، از مرثیهخوانی و نوحهسرایی استفاده کرده تا ندای مظلومیت کربلاییان را به گوش نسلهای آینده برساند. ایشان هر روز به همراه پسرِ حضرت عباس علیهالسلام ، عبیداللّه که همراه مادرش در کربلا حضور داشت و سند زندهای برای بیان وقایع عاشورا بود، به بقیع میرفت و نوحه میخواند.
و شور و غوغایی بپا می کرد . مردم مدینه اطراف او گرد می آمدند و با او همناله می شدند. ( حتی مروان بن حکم حاکم وقت مدینه نیز در میان ایشان بود و گریه می کرد )
او با این اشعار، هم حماسه کربلا را بازگو و هم در قالب عزاداریْ به حکومت وقت نوعی اعتراض میکرد و مردم را که اطراف او جمع میشدند، از جنایات بنیامیه، آگاه مینمود.
امام باقر(سلام الله علیه)میفرماید:آن حضرت به بقیع میرفت و آن قدر جانسوز مرثیه میخواند که مروان با آن قساوت قلب گریه میکرد(33)
صحیفه صفات ام البنین :
صفات آسمانی و ویژگیهای والای انسانهای پاک، همواره چونان فانوسی فرا راه پویندگان راه معرفت و کمال است که با این روشنگری، راه هدایت از کوره راههای ضلالت و
ادامه مطلب...
مقدمه
هر ایده و مکتبی برای گسترش فکر خود از ابزارهای گوناگونی استفاده می کند . در میان این ابزارها نیروی انسانی نقش عمده ای بر عهده دارد . کسانی که می کوشند تا پیام مذهب خود را به گوش همگان برسانند . در مکاتب آسمانی که هر یک در حیطه زمانی معینی تعریف شده اند نیز این امر جاری است . در اسلام هم که به عنوان آیینی جاودان به بشریت عرضه شده است ، افرادی به چشم می خورند که کم یا زیاد توان خود را در راه پیشبرد آن مصروف داشته اند . اینان به تناسب قوایی که برای توسعه شعاع نورانی آخرین دین صرف کرده اند مستوجب تقدیر گشته بر گردن مسلمین حق سپاسگزاری پیدا می کنند .
یکی از افرادی که با هر چه در توان داشت به یاری اسلام و خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم شتافت حضرت ام المؤمنین خدیجه کبری سلام الله علیها بود .
این نوشتار برآن است تا با جستاری در زندگی این بانوی بزرگ اندکی از حقوق بی شمار ایشان را اداء نموده نسبت به شخصیت والای ایشا ن ابراز احترام کرده باشد .
خاندان
خدیجه ( فرزند خویلد ) مادر حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها از خانواده ای اصیل و دارای شرافت در میان قریش بود که در قریش به علم و معرفت شناخته می شدند .(1) اسدبن عبدالعزی پدربزرگ ایشان از برجستگان پیمان معروف به "حلف الفضول" (2) بود .یکی دیگر از این افراد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بودند (3) .
ثروت ، تجارت و آشنایی با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
خدیجه کبری علیهاالسلام اموال فراوانی از پدر به ارث برده بود و با آن تجارت می کرد و در این راه از مردانی درست کار مدد می جست . اموال وی را بیشتر از هشتادهزار شتر که در مناطق مختلف مانند حبشه و مصر پراکنده بودند ، نوشته اند (4) .
اداره کردن چنین مجموعه عظیم تجاری نمایه ای از قوت و تدبیراین بانوی بزرگ است .
در بین کسانی که به عنوان کارگزاران امین خدیجه کبری علیهاالسلام به تجارت پرداخته اند نام محمد امین صلی الله علیه و آله و سلم نیز به چشم می خورد . ایشان در سن بیست و پنچ سالگی برای تجارت رهسپار شام شدند (5) .
ازدواج
با چنین سفرهایی برای خدیجه کبری علیهاالسلام آشنایی با روحیات حضرت رسول صلوات الله علیه حاصل شد . ایشان با وجود آنکه ثروتمندترین زن مکه به شمار می رفت و خواستگاران فراوانی از میان مردان ثروتمند داشت با رضایت کامل حاضر به ازدواج با محمد امین صلوات الله علیه گردید . هر چند این اقدام موجب تمسخر زنان قریش شد .
ازدواج با مردی فقیر و یتیم نشانگر آن بود که ایشان ارزش را در وجود کمالات روحی جستجو می کند نه در وفور ثروت دنیوی و این درسی است برای همیشه تاریخ .
مراسم خواستگاری با حضور عموی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جناب ابوطالب علیه السلام و ورقة بن نوفل پسر عموی خدیجه که مردی دانشمند و گریزان از پرستش بت ها بود ، انجام شد (6) .
پس از خواندن خطبه عقد توسط حضرت ابوطالب علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از جای برخواستند و آماده رفتن شدند . در این هنگام حضرت خدیجه به ایشان عرض کرد :
إلی بیتک فبیتی بیتک و أنا جاریتک (7)
به سوی خانه خود بیایید که خانه من خانه شما و خودم خدمتکار شمایم .
در نظر داشتن موقعیت اجتماعی و مادی حضرت خدیجه علیهاالسلام اهمیت این کلام را روشن می سازد که فردی در چنان جایگاهی چگونه نسبت به عظمت روحی حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم اظهارخضوع می کند .
در مورد ازدواج های حضرت خدیجه درمیان محققین اختلاف به چشم می خورد . برخی از صاحبان تحقیق معتقدند ازدواج ایشان با پیامبر صلوات الله علیه اولین ازدواج ایشان بوده است .
بعثت و نهایت همکاری با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
پانزده سال بعد از این ازدواج مهم ترین واقعه خلقت روی داد . محمد امین صلی الله علیه و آله وسلم به رسالت مبعوث گردید .
خدیجه کبری سلام الله علیها اولین زنی بود که به دعوت الهی خاتم الانبیاء صلوات الله علیه و آله پاسخ مثبت گفت . امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند :
و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیررسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و خدیجة و أنا ثالثهما (8)
آن روزها در اسلام هیچ خانه ای افرادی غیر از رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و خدیجه و مرا که سومین آنها بودم در خود جای نداده بود .
ایشان تمام ثروت خویش را تقدیم داشت و چنین گفت :
جمیع ما أملک بین یدیک و فی حکمک ، اصرفه کیف تشاء فی سبیل اعلاء کلمة الله و نشر دینه (9)
همه آنچه دارم در اختیار شما و تحت فرمان شماست ، آن را در راه بلندمرتبه ساختن فرمان خدا و گسترش دین او مصرف نما .
این گفتار ایشان و در پی آن عمل به گفتار شاید برای همه تلنگری باشد که یک ثروتمند حاضر شد تمام دارایی اش نه بخشی از آن را در اختیار هدفی مقدس قرار دهد آری او هر چه داشت در راه دین هزینه کرد و این گونه بود که به مقامی بلند نزد خداوند دست یافت.
می توان فعالیت های مهم خدیجه کبری علیهاالسلام را در مواردی خلاصه نمود :
1- پشتیبانی مالی . همان گونه که بیان شد ایشان تمام ثروت خود را در اختیار شوی گرامیش صلوات الله علیه قرار داد و از این رهگذر نه چشمداشتی داشت و نه خود را صاحب اختیار در تصمیم گیری های پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می دانست ، حمایتی همه جانبه و بی دریغ . در هیچ منبعی ذکر نشده که ایشان محدودیتی برای هزینه اموال اش قرار داده باشد و یا منتی متوجه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم نموده باشد .
2- امداد روحی . در شرایطی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشغول به انجام رسالت الهی خویش بودند و در این راه آزار واذیت فراوان مشرکین شامل آزارهای روحی ( مجنون ، ساحر و دروغگو خوانده شدن ) و آزارهای جسمی ( قطع فروش طعام ، زباله بر سر ریختن و دشنام و سنگ باران نمودن و ...) به ایشان وارد می آمد ، این حضرت خدیجه علیهاالسلام بود که ایشان را تسکین می داد و مایه آرامش زندگی خصوصی شان می شد . اگر رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم درون منزل هم تحت فشار قرار می گرفتند ، کار بسیار سخت تر و موفقیت دورتر می گردید . این مطلب نیز بر عظمت شخصیت خدیجه کبری علیهاالسلام می افزاید .
3-مشاورت . بنا بر نقل های مختلف خدیجه کبری علیهاالسلام در امور مختلف طرف مشورت سفیر الهی قرار می گرفت . این نکته نیز نشانگر قوت فکری و اعتقاد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم به توانایی های ایشان است .
کان رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم یسکن إلیها و یشاورها فی المهم من اموره (10)
این گونه بود که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در کنار ایشان آرامش می یافتند و در کارهای مهم شان با خدیجه مشورت می کردند .
نقش اموال خدیجه کبری علیهاالسلام در پیشبرد اسلام و یاری مسلمین به گونه ای مهم بود که در کتب مختلف شیعه و سنی از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم احادیث مختلفی نقل شده و دانشمندان نیز به این حقیقت اذعان کرده اند .
از جمله می توان به این جمله محمد بن علوی دانشمند مالکی مذهب اشاره نمود :
ما قام الإسلام إلا بسیف علی و أموال خدیجة (11)
اسلام استوار نگشت مگر با یاری شمشیر علی ( علیه السلام ) و ثروت خدیجه ( علیهاالسلام )
از وجود اقدس پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز این کلام را می خوانیم :
ما نفعنی مال قط مثل ما نفعنی مال خدیجة (12)
هیچ ثروتی همانند ثروت خدیجه ( علیهاالسلام ) مرا سود نبخشید .
در این رابطه سخن فراوان است اما به جهت بنای این نوشته بر اختصار بیان آنها به زمانی دیگر موکول می گردد .
واقعه ای مهم در زندگی خدیجه کبری سلام الله علیها
شاید بتوان یکی از مهم ترین وقایع را که عاملی بزرگ برای جاودانگی نام ایشان است ولادت ام الإئمه حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها به شمار آورد . این حادثه هر چند به صورت های گوناگونی نقل شده اما مضمون واحدی دارد .
هنگامی که درد زایمان به سراغ ایشان آمد به واسطه فرستاده ای از زنان قریش یاری طلبید . زنان قریش با سرزنش ایشان که به سخن ما اعتنا نکردی و با یتیم ازدواج کردی ، استمداد ایشان را رد کردند . در این هنگام چهار زن بلند قامت وارد اتاق شدند . آنها خود را این گونه معرفی کردند : ساره ( همسر حضرت ابراهیم علیه السلام ) آسیه ( همسر فرعون ) مریم ( مادر حضرت عیسی علیه السلام) و کلثم ( خواهر حضرت موسی علیه السلام ) . آنها گفتند : ما از سوی خداوند برای کمک به شما و بشارت به قدوم فرزندتان آمده ایم ، در این فرزند و نسل او برکت قرار داده شده است (13)
این اتفاق از عنایت خداوند متعال به خدیجه کبری علیهاالسلام حکایت دارد . وقتی همه از یاری ایشان سرباز زدند فرستادگان الهی نصر خداوند را برای وی به ارمغان آوردند و معلوم ساختند که إن تنصروا الله ینصرکم (14) .
حسادت ها
در لابلای متون شیعه و سنی داستان حسادت برخی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به جایگاه خدیجه کبری علیهاالسلام نزد پیامبر صلوات الله علیه با اشکال گوناگون به چشم می خورد . البته رسول الله علیه وعلی آله السلام پاسخ آنها را می داده اند و برتری ایشان را نسبت به سایرین روشن می ساخته اند . از میان این موارد به نمونه ای اشاره می کنیم .
عایشه نقل کرده است که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله وسلم ) از خانه بیرون نمی رفت مگر آنکه خدیجه ( علیهاالسلام ) را یاد می کرد و بر او به خوبی و نیکی مدح و ثنا می فرمود . روزی از روزها غیرت مرا گرفت و گفتم : خدیجه ( علیهاالسلام ) پیرزنی بیش نبود و خدا بهتر از او را به شما عوض داده است . پیامبر ( صلی الله علیه و آله وسلم ) غضبناک شد به طوری که موهای جلوی سرش از خشم تکان می خورد ، سپس فرمود : نه به خدا ، بهتر از او را خدا به من عوض نداده است ، ایمان آورد وقتی مردم کافر بودند ، مرا تصدیق کرد زمانی که مردم مرا تکذیب کردند ، در اموال خود با من مواسات کرد وقتی مردم مرا محروم ساختند و خدا از او فرزندانی روزی من کرد و از زنان دیگر محروم فرمود . (15)
در منابعی هم آمده که عایشه پس ازاین اتفاق با خود چنین گفت :
و الله لا أذکرها بسوء أبدا (16)
سوگند به خدا که هیچ گاه او را به بدی یاد نخواهم کرد .
احترام رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم
پس از وفات خدیجه کبری سلام الله علیها پیامبر علیه و علی آله السلام که تا ایشان زنده بود ، ازدواج دیگری نکرده بودند همسران متعددی ( بنا به مصالح ) اختیار کردند . اما همیشه نسبت به مقام والای آن همسر یگانه ادای احترام می نمودند و از ایشان به نیکی یاد می کردند . این تعلق خاطر به گونه ای بود که لطف پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را شامل حال دوستان خدیجه کبری علیهاالسلام نیز می ساخت . از جمله آنکه هر گاه گوسفندی قربانی می کردند قطعه هایی را برای دوستان ایشان می فرستادند . این فراز نیز خواندنی است :
روی عن أنس قال : کان النبی ( صلوات الله علیه ) إذا اتی بهدیة قال : إذهبوا إلی بیت فلانة فإنها کانت صدیقة لخدیجة إنها کانت تحبها (17)
این گونه بود که هرگاه برای پیامبر ( صلی الله علیه و آله وسلم ) هدیه ای آورده می شد می فرمودند : این را برای فلان خانم ببرید او دوست خدیجه بود و ایشان را دوست می داشت .
لطف خداوند به خدیجه کبری سلام الله علیها
جستجو در منابع حقایقی را برای پژوهشگر روشن می سازد که یکی از آنها لطف و عنایت خاص خداوند متعال به خدیجه کبری علیهاالسلام است . به برخی از این موارد اشاره می کنیم .
1- جبرییل سلام الله علیه به پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم عرض کرد :
یا محمد هذه خدیجة قد أتتک فاقرأها من ربها السلام و بشرها ببیت فی الجنة من قصب لا صخب فیه و لا نصب (18)
ای محمد ( صلی الله علیه و آله وسلم ) این خدیجه ( علیه السلام ) است که نزد تو می آید . به او از جانب خداوند سلام برسان و او را بشارت ده به خانه ای در بهشت از جواهر که نه ناله ای در آن است و نه رنجی .
2- پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به خدیجه کبری سلام الله علیها فرمودند :
یا خدیجة ... إن الله عزوجل لیباهی بک کرام الملائکة کل یوم مرارا (19)
ای خدیجه خداوند عزوجل در هر روز چندین بار نزد فرشتگان بلند مرتبه اش به وجود تو مباهات می کند .
امثال این موارد فراوان است و همگی از مقام والای خدیجه کبری سلام الله علیها نزد خداوند متعال حکایت می کند .
سرانجام
با رشد فزاینده گروندگان به اسلام ، فشار مشرکین بر ملسمین بیشتر شد تا جایی که تمام مسلمین را به شعب ابی طالب فرستادند و آنها را در مضیقه شدید از نظر ارتباط و تهیه مواد غذایی قرار دادند . این کار تا سال دهم بعثت ادامه یافت . مسلمین در این مدت از اموال خدیجه کبری علیهاالسلام و جناب ابوطالب علیه السلام استفاده می کردند تا جایی که این اموال به پایان رسید . یک سال مانده بود که با امضای صلح نامه مسلمین از شعب خارج شوند که دو مصیبت بر پیکره اسلام و نبی مکرم صلی الله علیه وآله و سلم وارد آمد . وفات حامی بزرگ ایشان جناب ابوطالب سلام الله علیه و درگذشت خدیجه کبری علیهاالسلام . سال وفات این دو اسوه جاودانه اسلام از سوی خاتم الأنبیاء " عام الحزن " نام یافت .
چهارده قرن از آن روزها می گذرد . جامعه مسلمین افراد سخت کوش فراوانی به خود دیده است اما نام خدیجه کبری علیهاالسلام نامی است که درخششی خاص دارد . زحمات این بانوی گرانقدر نباید از یادها و خاطره ها محو گردد . هرچند مزارایشان در مکه و در حجون همچون مزار فرزندان معصومشان علیهم السلام در بقیع به تیغ نادانی وهابیت تخریب گردیده است اما نام و یاد آنها در دلهای همه سرسپردگان انسانیت و شرافت و خدمت جاودانه خواهد ماند .
پی نوشت ها
1- الروض الأنف ، ج 1 ص 213
2- حلف الفضول : پیمانی بود که در آن قبایلی از قریش متعهد شدند مظلومی در مکه نیابند مگر آنکه حق اورا بستانند .
3- سیره ابن هشام ، ج1 ص 141
4- بحارالأنوار ، ج 16 ص 22
5- ام المومنین خدیجة الطاهرة ، ص 15
6- بحارالأنوار ، ج 16 ص 65
7- سفینة البحار ، ج 16 ص 279
8- نهج البلاغه ، خطبه قاصعه
9- ام المومنین خدیجة الطاهرة ، ص 32
10- بحارالأنوار ، ج 16 ص 10
11- مناقب خدیجة الکبری ، مقدمه ، ص 3
12- امالی شیخ طوسی ، ص 468
13- امالی صدوق ، ص 470
14- سوره محمد ، آیه 7
15- اسدالغابة ، ج 5 ص 436
16- تذکرة الخواص ، ص 303
17- سفینة البحار ، ج 1 ص 380
18- تذکرة الخواص ، ص 302
19- بحارالأنوار ، ج 16 ص 78
| او به مقام زيارت و صحبت پيامبر عظيم الشأن (صلي الله عليه وآله) مشرف شده و جزء قاريان و بزرگان پيرو مكتب اهل بيت(عليهم السلام) به حساب ميآمد. هاني همچنين در سه جنگ جمل، صفين و نهروان در ركاب حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) جنگيده بود.هاني بن عروه علاوه بر خصوصيات بارز شخصي، از مقام و جايگاه والايي ميان كوفيان، مخصوصاً در قبيله «مراد» برخوردار بود و رهبري آنان را برعهده داشت. تا آن جا كه مي گويند، هنگامي كه قصد رفتن به جايي را داشت، چهار هزار سواره و هشت هزار پياده در ركاب او حاضر بودند. و زماني كه هم پيمانان خود را از قبيله «كنده» فرا مي خواند، سي هزار مرد زره پوش به سوي او حركت مي كردند مركز هدايت انقلاب پس از آمدن عبيدالله بن زياد به كوفه، مسلم بن عقيل ديگر حضورش را در خانه مختار به صلاح نديد و به منزل هاني بن عروه رفت. پس از آن هاني، مسلم را به اندروني منزل برد و جايي را به او اختصاص دادمسلم در آن جا به كمك هاني به ادامه فعاليت هاي خود در راستاي حضور امام حسين(عليه السلام) در كوفه پرداخت و به پي ريزي مقدمات انقلاب ايشان همت گمارد. تا آن جا كه در خانه هاني و به طور پنهاني و در حالي كه عبيدالله بي خبر بود، حدود بيست و پنج هزار نفر از كوفيان، براي ياري امام حسين(عليه السلام) با مسلم بيعت كردند. در زمان حضور مسلم در خانه هاني، شريك بن اعور، نيز در آن جا و در كنار مسلم مهمان هاني بود. در همان زمان، شريك بن اعور بيمار شد و در بستر افتاد، از اين رو ابن زياد به او پيغام داد كه در آن شب براي عيادتش، به خانه هاني خواهد آمد ـ با اين كه شريك بن اعور از بزرگان و ثابت قدمان شيعه بود ولي نزد ابن زياد و حاكمان ديگر مورد احترام بود ـ .در آن زمان شريك بن اعور با مسلم نقشه كشيدند كه در اين فرصت به دست آمده عبيدالله را به قتل برسانند. به اين ترتيب كه مسلم در گوشه اي از اتاق پنهان شود و با ورود عبيدالله به داخل اتاق، پس از شنيدن علامت شريك، به سمت عبيدالله حمله كرده، او را از پاي درآورد. شب هنگام، زماني كه عبيدالله به عيادت شريك آمد. مسلم برخاست تا برنامه خود را اجرا كند، اما از انجام آن منصرف شد، شريك كه تاخير مسلم را در انجام قرارشان ديد، شعري را كه تلويحاً او را براي انجام عملش تشويق مي كرد، تكرار نمود. ابن زياد گفت: او هذيان نمي گويد. هاني گفت: خدا تو را قرين صلاح كند! از سحرگاه تاكنون كارش همين است. زماني كه ابن زياد رفت. شريك به مسلم گفت: چرا خونش را نريختي؟ مسلم پاسخ داد: به دو علت، يكي اين كه هاني خوش نداشت كه او در خانه اش كشته شود و ديگر اين كه ... سخن پيامبر را به ياد آوردم كه فرمود: مؤمن غافلگيرانه نميكشد. مكر عبيدالله و دستگيري هاني پيش از اين گفتيم كه مسلم بن عقيل مدتي را در خانه هاني ساكن شده بود و شيعيان به طور پنهاني براي بيعت با او به آن جا مي آمدند و مسلم نيز از آنان پيمان مي گرفت كه محل اختفاي او را براي كسي فاش نكنند. مدتي به اين منوال گذشت، تا اين كه ابن زياد به وسيله مكر و حيله و كمك غلام خويش «معقل» از اين جريان مطلع شد. پس از آن معقل هر روز به خانه هاني مي رفت و خود را از دوستان و وفاداران مسلم معرفي مي كرد و بدين وسيله اخبار خانه هاني را به عبيد الله انتقال مي داد. هاني پيش از آمدن مسلم به خانه اش با ابن زياد رفت و آمد داشت. اما پس از آن از ترس جان، خود را به بيماري زد و ديگر نزد او نرفت. از اين رو عبيدالله روزي براي مؤاخذه و بازجويي از هاني، «محمد بن اشعث» و «اسماء بن خارجه» پسر برادر و «عمرو بن حجاج» پدر زن هاني را طلبيد و به آنان گفت: براي هاني چه اتفاقي افتاده كه براي ملاقات ما به اين جا نمي آيد. آنان پاسخ دادند كه گويا اين مطلب به دليل بيماري اوست. پس از آن عبيد الله ادامه داد: من شنيده ام كه او بهبود يافته و از خانه خارج مي شود و اگر من بدانم كه او بيمار است، مايلم كه او را عيادت كنم. اينك شما به نزد او برويد و او را مجبور كنيد كه به مجلس من بيايد و حقوق واجب مرا از بين نبرد. آنان نزد هاني آمدند و پيغام عبيدالله را به او رساندند و به هر نحوي كه بود او را به سمت منزل عبيدالله به حركت درآوردند. هنگامي كه هاني بواسطه خدعه و نيرنگ، وارد مجلس دارالاماره شد، عبيدالله به او نگاه كرد و اين ضرب المثل را گفت: «اتتك بخائنٍ رجلاه» به اين معني كه خائن با پاي خودش به اين جا آمد و منظورش اين بود كه قصد آزار و كشتن او را دارد. ابن زياد پس از آن با عتاب و سرزنش رو به هاني كرد و گفت: اين چه فتنه اي است كه در خانه خود برپا كرده اي، و با يزيد از در مخالفت و دشمني وارد شده اي. و مسلم بن عقيل را در خانه خود جاي داده اي و لشكر و سپاه براي او جمع مي كني. و گمان مي كني كه اين مطلب بر ما پنهان و مخفي خواهد ماند. هاني در ابتدا اين مسأله را انكار كرد، اما عبيدالله «معقل» را كه بر مسائل پنهان هاني و مسلم آگاه بود و به خانه او تردد داشت صدا زد و او را به هاني نشان داد. هاني با ديدن او از اين دسيسه و نيرنگ عبيدالله مطلع شد و ديگر نتوانست كه به انكار ادامه دهد. پس از آن مطالب بسياري ميان آن دو مطرح شد و عبيدالله در پايان به او گفت: به خدا قسم! كه از تو دست برنمي دارم مگر اين كه مسلم را در نزد من حاضر كني. هاني پاسخ داد: به خدا سوگند! كه هرگز چنين نخواهد شد، كه من مهمان خود را به تو تحويل دهم، كه تو او را به قتل برساني. سپس عبيدالله رو به تهديد و فشار آورد و از آن سو، هاني بر موضع خود بيش از پيش پافشاري نمود. زماني كه سخنان عبيدالله و هاني به طول انجاميد، «مسلم بن عمرو باهلي» برخاست و گفت: اي امير! به من اجازه بده تا مقداري در خلوت با هاني صحبت كنم، و دست او را گرفت و به كنار دارالاماره برد و به او گفت: اي هاني! تو را به خدا سوگند مي دهم كه بواسطه اين امر خود را به كشتن ندهي، و خاندان و قبيله خود را به بلا مبتلا نسازي. تو بدان كه ميان مسلم، ابن زياد و يزيد، رابطه خويشاوندي حاكم است، از اين رو هرگز او را نخواهند كشت. هاني با شنيدن اين سخنان پاسخ داد: به خدا سوگند! كه اين ننگ را به جان خود نخواهم خريد، كه مهمان خود را كه فرستاده فرزند رسول خدا است، به دست دشمنانش بدهم. در حالي كه تندرست و توانا هستم و ياران و هواداران بسياري دارم. و اگر هم هيچ يار و ياوري نداشتم، باز هم مسلم را به عبيدالله تحويل نمي دادم. ابن زياد با ديدن اين سرسختي هاني، با لحني تهديدآميز رو به او كرد و گفت: به خدا سوگند! كه اگر همين الآن مسلم را به من تحويل ندهي، فرمان مي دهم كه سر از تنت جدا كنند. هاني نيز گفت: تو چنين قدرتي نداري، زيرا اگر تنها انديشه اين كار را در سر داشته باشي، بلافاصله گرداگرد قصر تو به وسيله شمشيرهاي برهنه پوشيده خواهد شد. و به دست مردان قبيله «مذحج» كيفر خواهي شد. ابن زياد دوباره گفت: واي بر تو! آيا مرا از شمشيرهاي كشيده مي ترساني؟! پس از انتقال اين سخنان بين آن دو، عبيد الله با چوبي كه در دست داشت به هاني حمله كرد و صورت او را مورد ضرب و شتم قرار داد تا آن جا كه چوب او و بيني هاني شكست و خون صورت هاني بر روي محاسن و لباسش جاري شد. اين مسأله در حالي بود كه هاني همچنان استقامت مي كرد و از خود ضعفي نشان نمي داد. تا اين كه حتي ناگهان به سلاح يكي از سربازان دست برد و در حالي كه قصد جان عبيد الله را داشت، قبضه شمشير او را به چنگ آورد، اما آن سرباز با نگه داشتن شمشير، مانع از انجام اين كار او شد. عبيد الله با ديدن اين رشادت و جسارت هاني به غلامان خود دستور داد تا او را بر زمين بكشند و از آن جا خارج كنند و در اطاقي زنداني سازند. پس از حضور طولاني هاني در دارالاماره، خبر به «عمرو بن حجّاج» رسيد كه هاني را كشته اند. از اين رو عمرو قبيله «مذحج» را جمع آوري نمود و بوسيله آنان دارالاماره را به محاصره درآورد و فرياد زد: من عمرو بن حجاج هستم، و اينان كه اين جا جمع شده اند، شجاعان قبيله مذحج هستند كه طلب خون هاني را مي كنند. عبيد الله با ديدن اين اوضاع، بسيار هراسان شد و در پي راه حلي براي از بين بردن اين قائله، به «شريح قاضي» دستور داد تا با هاني ملاقات كند و خبر سلامتي او را به مردم برساند. از اين رو ترتيبي اتخاذ كردند كه شريح قاضي، هاني را ملاقات كرد. در اين بين هاني به شريح گفت: اي خدا! اي مسلمانان! قبيله من هلاك شدند!؟ كجايند دينداران؟ كجايند مردم شهر؟ اگر ده نفر از آنان به قصر پسر زياد حمله ور شوند، مي توانند مرا از چنگ او رها كنند. پس از آن به شريح قاضي گفت: از خدا بترس! ابن زياد مرا خواهد كشت!. شريح، پس از اين ديدار، نزد مردم آمد و به آنان آگاهي داد كه هاني زنده است و خبر قتل او دروغ بوده است. در پي اين سخنان شريح قاضي، مردم از سلامتي هاني مطمئن شدند و حمد خدا را به جاي آوردند و پراكنده شدند. شهادت هاني پس از شهادت مسلم، عبيد الله با خيالي آسوده دستور اعدام هاني را صادر نمود و هرچه «محمد بن اشعث» و ديگران براي شفاعت او تلاش كردند، نتيجه اي نداشت. ابن زياد دستور داد تا هاني را در بازار شهر و محلي كه گوسفندان را خريد و فروش مي كردند، گردن بزنند. زماني كه سربازان، هاني را براي اجراي حكم عبيدالله، از دارالاماره خارج نمودند، پيوسته دوستان و هواخواهان بسيارش را به ياري مي طلبيد، همچنين قبيله «مذحج» را كه اميد فراواني به ياري آنان داشت، مورد خطاب قرار مي داد و مي گفت: اي قبيله مذحج! كجاييد كه مرا در اين روز گرفتاري ياري كنيد. همان گونه كه پيش از نيز بيان شد، هاني بن عروه يكي از بزرگان و بانفوذان كوفه بود، تا آنجا كه اگر زماني هم عهدان و هواخواهان خود را از قبايل مختلف فرا مي خواند، سي هزار مرد زره پوش او را اجابت مي كردند. اما متأسفانه دقيقاً زماني كه هاني را براي كشته شدن به بازار شهر مي بردند و او بيش از هر زماني به حضور و شهامت آنان نياز داشت، چيزي جز بي وفايي و بي مهري از آنان شديد و با اين كه صداي ياري طلبيدن او را مي شنديند، براي ياري او اقدامي صورت ندادند. در اين گيرودار بود كه هاني ناگهان طي حركت چالاكي، دست خود را از بند سربازان رهايي داد و در حالتي تهاجمي گفت: آيا نيزه، كارد، سنگ و يا استخواني به دست من نمي رسد تا با آنان بتوانم به ستيز و رويارويي بپردازم. سربازان ابن زياد، با ديدن اين وضعيت بلافاصله او را محاصره كردند و بازداشت نمودند و اين بار به سختي دست و بازوي او را بستند و به او گفتند: اي هاني ديگر! آرام بگير و حركت نكن. هاني در جواب آنان گفت: چه گمان كرده ايد؟! بدانيد كه من بر عطاي جان خود به شما سخاوتي ندارم و در كشتن خودم، شما را ياري نمي كنم. سرانجام لحظه شهادت هاني در بازار شهر فرا رسيد. در اين هنگام «رشيد تركي» يكي از غلامان عبيدالله، با وارد كردن ضربه اي به هاني، او را به سختي مجروح نمود، اما ضربه اش كاري نبود و هنوز هاني در وجودش رمقي احساس مي كرد و با همان رقم باقي مانده گفت: بازگشت همه به سوي خداست، پروردگارا! مرا به سوي رحمت و خوشنودي خودت، رهسپار ساز. و در اين زمان بود كه آن غلام، بار ديگر ضربه به هاني وارد كرد و در پي آن روح هاني به سوي بهشت پر كشيد پس از شهادت حضرت مسلم بن عقيل و هاني بن عروه، عبيدالله ملعون دستور داد تا پيكر مطهر اين دو بزرگوار را در كوچه و بازار بگردانند و در نهايت در محله گوسفندفروشان به دار آويزند. همچنين سر مطهر آنان را براي عرض ارادت خود به يزيد بن معاويه، به نزد او روانه كرد و زماني كه يزيد آن سرها را به همراه نامه عبيدالله مشاهده كرد، بسيار خوشنود شد و دستور داد كه سر مسلم و هاني را بر بالاي دروازه هاي دمشق بياويزند و پس از آن طي نامه اي در پاسخ عبيدالله، اين اقدام او را ستاسش كرد و به او دستور داد كه به واسطه هر اقدامي كه شده از بروز قيام امام حسين(عليه السلام) جلوگيري نمايد |
در هر صورت چون واقعه ای جاذب و جالب این دو عبارت را بر سر زبانها انداخته است، فی الجمله به ذکر واقعه می پردازیم:
اویس بن عامر بن جزء بن مالک یا به گفتۀ شیخ عطار:«آن قبلۀ تابعین، آن قدوۀ اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمن، آن سهیل یمنی، یعنی اویس قرنی رحمة الله علیه» از پارسایان و وارستگان روزگار بوده است.
اصلش از یمن است و در زمان پیغمبر اسلام در قرن واقع در کشور یمن می زیسته است.
عاشق بی قرار پیامبر اسلام بود ولی زندگانیش را ادراک نکرد و به درک صحبت آن حضر موفق نگردید. ملبوسش گلیمی از پشم شتر بود. روزها شتر چرانی می کرد و مزد آن را به نفقات خود و مادرش می رسانید. به شهر و آبادی نمی آمد و با کسی همصحبت نمی شد مقام تقربش به جایی رسیده بود که پیامبر اسلام فرموده است:«در امت من مردی است که بعدد موی گوسفندان قبایل ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود.» پرسیدند:«این کیست که چنین شأن و مقامی دارد؟» حضرت فرمودند:« اویس قرنی» عرض کردند:«او ترا دیده است؟» فرمود:«به چشم سر و دیدۀ ظاهر ندید زیرا در یمن است و به جهانی نمی تواند نزد من بیاید ولی با دیدۀ باطن وچشم دل همیشه پیش من است و من نزد او هستم.» آری:«در یمن است ولی پیش من است.»
آن گاه حضرت رسول اکرم در مقابل دیدگان بهت زدۀ اصحاب ادامه دادند که:« اویس به دو دلیل نمی تواند نزد من بیاید یکی غلبۀ حال و دیگری تعظیم شریعت اسلام که برای مادر مقام و منزلت خاصی قابل شده است. چه اویس را مادری است مومنه و خداپرست ولی علیل و نابینا و مفلوج. برای من پیام فرستاد که اشتیاق وافر دارد به دیدارم آید اما مادر پیر و علیل را چه کند؟ جواب دادم:«تیمارداری و پرستاری از مادر افضل بر زیارت من است. از مادر پرستاری کن و من در عالم رسالت و نبوت همیشه به سراغ تو خواهم آمد. نگران نباش، در یمنی پیش منی. یک بار در اثر غلبۀ اشتیاق چند ساعتی از مادرش اجازت گرفت و به مدینه آمد تا مرا زیارت کند ولی من در خانه نبودم و او با حالت یأس و نومیدی اضطراراً بازگشت.
«چون به خانه آمدم رایحۀ عطرآگین اویس را استشمام کردم و از حالش جویا شدم اهل خانه گفتند:«اویس آمد و مدتی به انتظار ماند ولی چون زمانی را که به مادرش وعده داده بود به سر آمد و نتوانست شما را ببیند ناگزیر به قرن مراجعت کرد.» متأسف شدم و از آن به بعد روزی نیست که به دیدارش نروم و او را نبینم.» اصحاب پرسیدند:«آیا ما را سعادت دیدارش دست خواهد داد؟» حضرت فرمود:«ابوبکر او را نمی بیند ولی فاروق و مرتضی خواهند دید. نشانیش این است که بر کف دست و پهلوی چپش به اندازۀ یک درم سپیدی وجود دارد که البته از بیماری برص نیست.»
سالها بدین منوال گذشت تا اینکه هنگام وفات و ارتحال پیغمبر اکرم در رسید. به فرمان حضرت ختمی مرتبت هر یک از ملبوسات و پوشیدنیهایش را به یکی از اصحاب بخشید ولی نزدیکان پیغمبر چشم بر مرقع دوخته بودند تا ببینند آن را به کدام یک از صحابی مرحمت خواهد فرمود زیرا می دانستند که رسول خدا مرقع را به بهترین و عزیزترین امتانش خواهد بخشید.
حضرت پس از چند لحظه تأمل و سکوت در مقابل دیدگان منتظر اصحابش فرمود: «مرقع را به اویس قرنی بدهید.» همه را حالت بهت و اعجاب دست داد و آنجا بود که به مقام بالا و والای اویس بیش از پیش واقف شدند.
باری، بعد از رحلت پیغمبر در اجرای فرمانش مرتضی و فاروق یعنی علی بن ابی طالب و عمربن خطاب مرقع را برداشتند و به سوی قرن شتافتند و نشانی اویس را طلبیدند.
اهل قرن حیرت کردند و پاسخ دادند:«هواحقر شأناً ان یطلبه امیرالمؤمنین» (اطلاق لقب امیرالمؤمنین به خلفا از زمان خلیفه دوم معمول و متداول گردید.) یعنی: او کوچکتر از آن است که امیرالمؤمنین او را بخواهد و بخواند. اویس دیوانۀ احمق! و از خلق گریزان است ولی حضرت علی المرتضی و فاروق بدون توجه به طعن و تحقیر اهل قرن به جانب صحرا شتافتند و او را در حالی که شتران می چریدند و او به نماز مشغول بود دریافتند.
اویس چون آنها را دید نماز را کوتاه کرد تا ببیند چه می خواهند. از نامش پرسیدند. جواب داد:«عبدالله» گفتند:«ما همه بندگان خداییم اسم خاص تو چیست؟» گفت:«اویس».
حضرت امیر و عمر بر کف دست راست و پهلوی چپش آن علامت سپیدی را دیدند و سلام پیغمبر را ابلاغ کردند.
اویس به شدت گریست و گفت:«می دانم محمد از دار دنیا رفت و شما مرقعش را برای من آوردید.» پرسیدند:«تو که حتی برای یک بار هم پیغمبر را ندیدی از کجا دانستی که او از دار دنیا رفت و به هنگام رحلت مرقع را به تو بخشید؟»
اویس که منتظر چنین سؤالی بود سر را بلند کرد و گفت:«آیا شما پیغمبر را دیدید؟» جواب دادند:«چگونه ندیدیم؟ غالب اوقات ما در محضر پیغمبر گذشت و حتی در واپسین دقایق حیات نیز در کنارش بودیم.»
اویس گفت:«حال که چنین ادعا و افتخاری دارید به من بگویید که ابروی پیغمبر پیوسته بود یا گشاده؟ شما که دوستدار محمد بودید و همیشه درک محضرش را می کردید در چه روز و ساعتی دندان پیغمبر را شکستند و چرا به حکم موافقت، دندان شما نشکست؟» پس دهان خود باز کرد و نشان داد که همان دندانش شکسته است. آن گاه گفت:«شما که در زمرۀ بهترین و عزیزترین اصحاب و پیغمبر بوده اید آیا می دانید در چه روز و ساعتی خاکستر گرم بر سرش ریخته اند؟ اگر دقیقاً نمی توانید تطبیق کنید پس بدانید که در فلان روز و فلان ساعت چنین اتفاقی روی داده است.» پرسیدند:«به چه دلیل؟» گفت:«به این دلیل که در همان ساعت موی سرم سوخت و فرقم جراحت برداشت. آری، پیغمبر را به ظاهر ندیدم ولی همیشه در یمن و نزد من بود و هرگز او را از خود دور نمی دیدم.» فاروق گفت:«می بینم که گرسنه ای، آیا اجازه می دهی که غذایی برایت بیاورم؟» اویس دست در جیب کرد و دو درم درآورده گفت: «این مبلغ را از شتربانی کسب کرده ام. اگر تو و مرتضی ضمانت می کنید که من چندان زنده می مانم که این دو درم را خرج کنم در آن صورت قبول می کنم برای من آذوقه ای که بیش از این مبلغ ارزش داشته باشد تهیه و تدارک نمایید!» آن گاه لبخندی زد و گفت:«بیش از این رنجه نشوید و باز گردید که قیامت نزدیک است و باید بر تأمین زاد راحله و توشۀ آخرت مشغول شویم.»
اویس در جنگ صفین، مردانه جنگید تا اینکه تیری به قلبش خورد و در راه خدا شهید شد.
بنا بر قولی، مرقد مطهر این سوخته ،این عاشق پاکباخته و این دیوانه الله بین کرمانشاه و کامیاران بالای کوهی در بلند ترین ارتفاعات آن ناحیه بنا گردیده که از روحانیت خاصی برخوردار و محل زیارت سالکان ، سوخته دلان و عاشقان راه حق می باشد . بیشتر از همه مورد توجه اهالی مناطق کردنشین است که ایام هفته مخصوصا شبهای جمعه از سر شب تا هنگام نماز صبح طالبان راهش با دف به شب زنده داری مشغول و با محبوب خود در راز و نیازند.
دو حکایت
اویس قرنی به خدمت مصطفا نرسید در حیات پیغامبر، به صورت آب و گل. اگر چه هیچ خالی نبود، حجاب ها برخاسته بود و عذر او خدمت مادرش بود- آن هم به اشارت حق و رسول بعضی یاران را از حال او خبر کرده بود و گفته بود که چون بعد از من بیاید، علامت او چنین باشد. « سلام من به او برسانید، ولی با او سخن زیادتی مگویید!»
آن روز که پیامد ، بعد از وفات پیغامبر ما ، مادر او متوفا شده بود. آن بزرگان صحابه حاضر نبودند. چون بر سرخاک مصطفا زیارت کرد، صحابه او را پرسش کردند بسیار، احوال خود بگفت و عذر خود بنمود.
ایشان گفتند که « مادر و پدر چه باشد که کسی در خدمت رسول خدا تقصیر کند؟ - که ما و یاران، کشتن خویشاوندان را جهت محبت مصطفا چنان سهل می داشتیم که کشتن مگسان و شپشان.»
هرچند او عذر می گفت که « آن هم به اشارت مصطفا بود، تقاضای نفس و طبع نبود،»
البته ایشان او را مجرم به در می آوردند و سخن دراز می کردند. روی به ایشان کرد و گفت که « شما چند گاه است که ملازم حضرت مصطفا بودید؟»
هر یکی گفتند چندین سال- به آن قدر که بود- و گفتند که « هر روزی از آن هزار سال بیش ارزد. چه گونه حساب دهیم؟
اویس قرنی گفت« اکنون ، نشان مصطفا چه بود؟»
بعضی گفتند بالا چنین بود و صورت چنین بود و رنگ چنین بود.
گفت« از این نمی پرسم ، نشان مصطفا چه بود؟»
بعضی گفتند تواضع چنین بود، سخاوت چنین بود، طاعت روز و شب چنین بود.
گفت « از این هم نمی پرسم.»
بعضی گفتند علم چنین بود، معجزه چنین بود.
گفت « از این هم نمی پرسم.»
چون ایشان عاجز شدند، گفتند که « ما جز این نشان ها نمی دانیم.» گفتند« اکنون، تو بگو!»
دهان باز کرد تا بگوید، هفده کس دراو افتادند و بی هوش شدند- نا گفته- و بر دیگران گریه و رقت پدید آمد، و چیزی دیگر دستوری نبود که بگوید و خود کسی برقرار نماند که بشنود.
۲- روزی مردی به نزد اویس قرنی رفت اویس به او گفت : برای چه کاری به اینجا آمده ای
مرد گفت : تا با تو انس گیرم
اویس به او گفت : تا به حال کسی را ندیدم که خدای خود را به خوبی بشناسد وبا کس دیگری
مانوس شود...
اویــــس قـــــرنـــــی در تذکره الاولیا
آن قبله تابعین ، آن قدوه اربعین، آن آفتاب پنهان ،آن هم نفس رحمن ، آن سهیل یمنی ، اویس قرنی ( رحمه الله علیه) گاهگاه خواجه عالم (ص) روی سوی یمن کردی و گفتی « انی لا جد نفس الرحمن من قبل الیمن» یعنی نفس رحمن از جانب یمن همی یابم. نقل است که چون رسول اکرم (ص) وفات خواست کرد. گفتند " یا رسول الله ! مرقع تو به که دهیم؟ . گفت " « به اویس قرنی»
چون اهل قرن از کوفه باز گشتند، اویس را حرمتی پدیدار آمد میان قوم. و او سر آن نمی داشت . از آنجا بگریخت و باز به کوفه آمد .بعد از آن کسی او را ندید، الا هرم بن حیان که گفت: چون بشنیدم درجه شفاعت اویس تا چه حد است ، آرزوی او بر من غالب شد. به کوفه رفتم و اورا طلب کردم . ناگاه بر کنار فرات یافتم که وضو می ساخت و جامه می شست . بدان صفت که شنیده بودم او را بشناختمو سلام کردم . او جواب داد و در من نگریست . خواستم تا دستش گیرم ، مرا نداد . گفتم : «رحمک الله یا اویس و غفرک » .چگونه ای ؟ و گریه بر من افتاد ، از دوستی وی و رحم که مرا بر وی آمد و از ضعیفی او. اویس بگریست و گفت : « حیاک الله یا هرم بن حیان» . چگونه ای و تو را که راه نموده به من ؟ . گفتم " « نام من و پدر من چگونه دانستی ؟ و مرا چون شناختی ؟ هرگز مرا نا دیده » . گفت : « نبا نی العلیم الخبیر»ـ آن که هیچ چیز از علمش بیرون نیست مرا خبر داد_ «و روح روح تو را بشناخت که روح مومنان با یکدیگر آشنا باشد» . گفتم " « مرا خبری روایت کن ، از رسول (ص) » گفت : « من او را در نیافتم ، اما اخبار او از دیگران شنیده ام . و نخواهم که محدث باشم و مفتی و مذکر . مرا خود شغل است که بدین نمی پردازم » .گفتم : « آیتی بر خوان تا از تو بشنوم» . . گفت ک « اعوذ بالله من الشیطان الرجیم » و زار بگریست پس گفت : « چنین می فرماید حق ( تعالی)
وما خلقت الجن و النس الا لیعبدون و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین.
ما خلقنا هما الا بالحق و لکن اکثر هم لا یعلمون.
الی قوله هوالعزیز الرحیم.
برخواند آنگاه بانگی بکرد که گفتم هوش از وی برفت. پس گفت : ای پسر حیان چه آورد تو را بدین جایگاه ؟ گفتم : « تا با تو انس گیرم وبتو بیاسایم » گفت : «هرگز ندانستم که کسی که خدای ( عز و جل) را شناخت با غیر او انس گیرد و به غیر او بیاسلید» پس هرم گفت : مرا وصیتی کن . گفت : «مرگ زیر بالین دار ، چون بخسبی . و پیش چشم دار چون برخیزی ودر خردی گناه منگر . در بزرگی ان نگر که در وی عاصی می شوی . اگر گناه خرد داری خداوند را خرد داشته باشی.
از او پرسیدند « خشوع در نما زچیست ؟ » . گفت : « آن که اگر تیر به پهلوی وی زنند در نماز ، خبر ندارد» وگفتند: «چگونه ای؟ » . گفت چگونه باشد کسی که بامداد بر خیزد و نداند که شب خواهد زیست ؟ . گفتند : کار تو چگونه است ؟ . گفت « آه از بی زادی و درازی راه » و گفت : « اگر تو خدای را پرستی به عبادت آسمانیان و زمینیان ، از تونپذیرند تا باورش نداری » . گفتند : چگونه باورش داریم ؟ گفت : « ایمن باشی بدانچه پذیرفته است . و فارغ بینی خود را در پرستش و به چیزی دیگر مشغول نشوی.
ادامه مطلب...
خانواده یاسر از خانواده های اصیل اسلامی در مکه بود که در آغاز اسلام همگی به دعوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم لبیک گفته ودر این راه متحمل شکنجههای شدید شدند وسرانجام یاسر و همسرش سمیه جان خود را در راه آیین توحید و در زیر شکنجههای ابوجهل وهمفکران او از دست دادند. عمار فرزند جوان آن دو در سایه شفاعت جوانان مکه وابراز انزجار صوری از اسلام، نجات یافت. خداوند این کار عمار را با آیه زیر بی اشکال اعلام کرد و فرمود: الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان .(نحل:۱۰۶) مگر آن کس که (به گفتن سخن کفر) مجبور گردد، در حالی که قلب او با ایمان آرام است.
وقتی داستان عمار واظهار کفر او به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گزارش شد آن حضرت فرمود: نه، هرگز. عمار از سرتا پا سرشار از ایمان است وتوحید با گوشت وخون او عجین شده است. در این هنگام عمار فرا
رسید، در حالی که به شدت اشک میریخت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشکهای او را پاک کرد ویاد آور شد که اگر بار دیگر نیز در چنین تنگنایی قرار گرفت اظهار برائت کند. (۱)
نخستین گامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از ورود به مدینه برداشت، بنای مسجد بود. عمار در ساختن آن بیش از همه زحمت میکشید و به تنهایی کار چند نفر را انجام میداد. صداقت و تعهد او به اسلام سبب شده بود که دیگران او را بیش از تواناییش به کار وادار کنند. روزی عمار شکایت آنان را به حضور پیامبر برد وگفت: این گروه مرا کشتند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آن هنگام کلام تاریخی خود را گفت که در قلوب همه حاضران نشست، فرمود: «انک لن تموت حتی تقتلک الفئه الباغیه الناکبه عن الحق، یکون آخر زادک من الدنیا شربه لبن؛ تو نمیمیری تا وقتی که گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بکشد. آخرین توشه تو از دنیا جرعهای شیر است.» (۳)
این سخن در میان یاران پیامبر منتشر شد وسپس دهان به دهان انتقال یافت وعمار از همان روز در میان مسلمانان مقام موقعیتخاصی پیدا کرد، بالاخص که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به مناسبتهایی میستود.
در نبرد صفین انتشار خبر شرکت عمار در سپاه امام علیه السلام دلهای فریب خوردگان سپاه معاویه را لرزاند وبرخی را بر آن داشت که در این مورد به تحقیق بپردازند.
سخنرانی عمار
عمار در هنگامی که تصمیم گرفت گام به میدان نهد در میان یاران امام -علیه السلام برخاست و گفت:
خاندان امیه در اسلام پیشگام نبودهاند تا از این جهتشایسته فرمانروایی باشند. آنان مردم را فریفتند و ناله «امام ما مظلومانه کشته شد» سر دادند تا بر مردم ظالمانه حکومت وسلطنت کنند. این حیلهای است که از طریق آن به آنچه که میبینید رسیدهاند. اگر چنین خدعهای به کار نمیبردند دو نفر هم با آنان بیعت نمیکرد وبه یاریشان برنمیخواست. (۴)
عمار این سخنان را گفت و به سوی میدان روانه شد ویاران او به دنبالش به راه افتادند. وقتی خیمه عمروعاص در چشم انداز او قرار گرفت و فریاد برداشت که: دین خود را در مقابل حکومت مصر فروختی. وای بر تو، این نخستین بار نیست که بر اسلام ضربه زدی. (۵)
آن گاه، در حالی که گرداگرد او را یاران علی علیه السلام گرفته بودند، گفت: خدایا تو میدانی که اگر بدانم رضای تو در این است که خود را در این دریا بیفکنم میافکنم. اگر بدانم رضای تو در این است که لبه شمشیر را بر شکم قرار دهم وبر آن خم شوم که از آن طرف به در آید چنین خواهم کرد.خدایا میدانم ومرا آگاه ساختی که امروز عملی که تو را بیش از هرچیز راضی سازد جز جهاد بااین گروه نیست، واگر میدانستم که جز این عمل دیگری هست آن را انجام میدادم. (۶)
عمّار، وسیله تشخیص حق از باطل
ابو نوح حِمْیَری پسرعموی "ذوالکَلاع" حِمْیَری است؛ ابونوح جزء سپاه امیرمؤمنان علی علیهالسلام و ذوالکَلاع از سران لشکر معاویه بود. ذوالکَلاع علاوه بر شجاعت و سرداری، رئیس فامیل خود بود و اعضای فامیلش به خاطر او به سپاه معاویه پیوسته بودند و همراه او با سپاه امیرمؤمنان علی علیهالسلام میجنگیدند.
ذوالکَلاع از عمروعاص شنیده بود که پیامبر صلیاللهعلیه و آله و سلّم به عمّار یاسر فرموده است: «تَقتُلُکَ الفِئَةُ الباغِیَهِ؛ گروه متجاوز و ستمگر تو را میکشد.»
از این رو شک و تردید به دلش راه یافته بود که عمّار در میان کدام سپاه است، تا از این راه به دست آورد که آیا حق با سپاه علی علیهالسلام است یا با سپاه معاویه. ذوالکَلاع تصمیم گرفت این موضوع را توسط پسرعمویش ابونوح که از سربازان سپاه علی علیهالسلام بود، پیجویی کند.
در یکی از روزهای جنگ، حضرت علی علیهالسلام در میان سپاه خود برای جنگ آماده میشدند که ناگاه دیدند یک نفر از سپاه معاویه پیش آمد و صدا زد: چه کسی مرا به ابونوح راهنمایی میکند؟ یکی از سربازان علی علیهالسلام گفت: من او را دیدهام. به او چه کار داری؟
در این هنگام ذوالکَلاع، نقاب روی خود را کنار زد و سپاهیان علی علیهالسلام او را شناختند که پسرعموی ابونوح است. پس ابونوح را به او راهنمایی نمودند. ذوالکَلاع از ابونوح خواست که من نیازی به تو دارم، از صف بیرون بیا تا با هم صحبت کنیم.
ابونوح گفت: هرگز تنها نزد تو نمیآیم. شاید حیلهای در کار باشد که میخواهی مرا به قتل برسانی. من با گروه خود میآیم.
ذوالکَلاع پیشنهاد او را پذیرفت و به او اطمینان و ضمانت داد که در حفظ جان او بکوشد. سرانجام ذوالکَلاع و ابونوح در گوشهای از جبهه، با هم خلوت کردند. ذوالکَلاع به او گفت: آمدهام در مورد چیزی که مرا به شک انداخته، از تو سؤال کنم.
من از قدیم در عصر خلافت عمر بن خطّاب، از عمروعاص شنیدم که میگفت: پیامبر صلیاللهعلیه و آله و سلّم به عمّار فرمود: گروه ستمگر تو را میکُشند، پس آن سپاهی که عمّار یاسر در میان آن است، حق میباشد.
ابونوح: آری سوگند به خدا عمّار در میان سپاه ما (سپاه عراق) است.
ذوالکلاع: تو را به خدا سوگند میدهم، آیا عمّار در جنگ با ما جدّی است؟
ابونوح: آری، به پروردگار کعبه سوگند! او در جنگ با شما از من سختتر است، با توجه به این که من دوست دارم که همه شما به صورت یک نفر بودید و من گردن شما را میزدم و تو را که پسر عمویم هستی جلوتر از همه میکشتم.
ذوالکلاع: وای بر تو! با اینکه از خویشان نزدیک ما هستی، چنین آرزویی داری! سوگند به خدا! من چنان نیستم که نسبت به تو قطع رحم کنم و تو را بکشم.
ابونوح: خداوند به وسیله اسلام، خویشاوندی نزدیک را برید و خویشاوندی دور را نزدیک کرد. (میزان اسلام است، نه خویشاوندی) من با تو و اصحاب تو میجنگم؛ زیرا ما بر حق هستیم و شما بر باطل میباشید.
ذوالکلاع: آیا ممکن است با من بیایی تا نزدیک سپاه شام برویم و در آنجا موضوع وجود عمّار یاسر در سپاه علی و جدّیت او برای جنگ را به عمروعاص خبر دهی، تا شاید همین ملاقات موجب صلح بین دو سپاه گردد و من به تو امان میدهم و تحت ضمانت خودم تو را میبرم تا کسی به تو آسیب نرساند.
ابونوح همراه ذوالکلاع نزد عمروعاص رفتند. ذوالکلاع به عمروعاص گفت: آیا میخواهی با مردی که ناصح و مهربان و واعظ و خردمند باشد، دیدار کنی تا از عمّار یاسر تو را خبر دهد و به تو دروغ نگوید؟ عمروعاص گفت: آری.
ذوالکلاع: آن مرد پسرعموی من، این شخص (اشاره به ابونوح) است. عمروعاص به ابونوح رو کرد و (از روی طنز) گفت: چهرهی ابوتراب (علی) را در سیمای تو مینگرم.
ابونوح: من دارای سیمای محمد صلیالله علیه و آله و سلّم و اصحابش هستم؛ ولی تو دارای سیمای ابوجهل و فرعون میباشی.
در این هنگام یکی از افراد سپاه شام تصمیم گرفت تا ابونوح را بکشد، ولی ذوالکلاع نگذاشت. در این وقت عمروعاص به ابونوح گفت: "تو را به خدا به من راست بگو! آیا عمّار یاسر در میان شما است؟ ابونوح: من پاسخ تو را نمیدهم مگر اینکه به من بگویی چرا این سؤال را میکنی؟ با اینکه در میان ما از اصحاب محمد بسیارند که با جدّیت با شما میجنگند؟
عمروعاص: از این رو تنها از عمّار میپرسم که از رسول خدا شنیدم فرمود: "اِنَّ عمّاراً تَقتُلُکَ الفِئَهُ الباغِیَهِ، وَ اَنّهُ لَیْسَ لِعمّارٍ اَنْ یُفارِقُ الحَقَّ وَ لَنْ تَأْکُلَ النّارُ مِنْ عمّارٍ شَیئاً؛ همانا عمّار را گروه ستمگر و متجاوز میکشند و عمّار هرگز از حق جدا نگردد و آتش دوزخ چیزی از وجود عمّار را نمیخورد!
ابونوح: سوگند به خدای بزرگ! عمّار در میان ما است و در جنگ با شما جدّی است.
عمروعاص: به راستی او برای جنگ با ما جدّی است؟
ابونوح: آری به خدا سوگند! او در جنگ جمل به من خبر داد که ما بهزودی بر سپاه جمل پیروز میگردیم و دیروز به من گفت: اگر سپاه شما (شام) آنقدر ما را سرکوب کنند و تعقیب کنند که تا نخلهای سرزمین هَجَر (بحرین) عقب برانند، اطمینان داریم که ما بر حق هستیم و شما بر باطل میباشید. کشتههای ما در بهشتند و کشتههای شما در آتش دوزخ میباشند.
در این هنگام عمروعاص از ابونوح تقاضا کرد تا عمّار یاسر را در مکانی نزدیک بیاورد تا با هم به صحبت بنشینند.
سرانجام با میانجیگری ابونوح، جلسهای بین عمّار یاسر و عمروعاص، برقرار شد. در آن مجلس گفتگوی بسیار به میان آمد. عمّار، فریب چربزبانیهای عمروعاص را نخورد.
در فرازی از این گفتگو آمده: عمّار به عمروعاص گفت: آیا میتوانی یک نمونه شاهد بیاوری که برای من روزی آمده باشد که در آن خدا و رسولش را نافرمانی کرده باشم! انسان کریم، آن کسی است که خدا او را گرامی بدارد. من ناچیز بودم، خداوند مرا ارجمند کرد. برده بودم، خداوند مرا آزاد نمود. ناتوان بودم، خداوند مرا نیرومند کرد. فقیر بودم، خداوند مرا بینیاز کرد."(7)
سخن جالب إبن أبیالحدید
إبن أبیالحدید، داشمند معروف اهل تسنّن میگوید: "شگفتا از مردمی که به خاطر وجود "عمّار یاسر"، در حقانیت کار خود شک میکنند؛ ولی در مورد وجود حضرت علی علیهالسلام (که در کدام جانب است) شک نمیکنند و استدلال میکنند که حق با سپاه عراق است، زیرا عمّار در میان آنهاست؛ ولی توجه و اعتنایی ندارند که حضرت علی علیهالسلام در میان سپاه عراق است.
از این سخن که پیامبر(ص) در شأن عمّار فرمود: "گروه ستمگر تو را میکشند" واهمه میکنند؛ ولی از آن همه سخن که پیامبر(ص) در شأن علی علیهالسلام فرموده، واهمه ندارند. مگر نه این است که پیامبر در شأن علی علیهالسلام فرمود: "اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ؛ خدایا دوست بدار کسی که علی علیهالسلام را دوست دارد و دشمن بدار کسی که علی علیهالسلام را دشمن دارد!" و نیز فرمود: "لا یُحِبُّکَ اِلّا مُؤْمِنٌ و لا یُبغِضُکَ اِلّا المُنافِقُ؛ دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق." این شیوه، بیانگر آن است که قریش از نخست تصمیم گرفتند که فضائل علی علیهالسلام پوشیده بماند، تا به طور کلی فراموش گردد.
شهادت عمار یاسر
عمار یاسر (ع) در «جنگ صفین» اجازه نبرد از امیرالمؤمنین گرفت. عمار احساس کرده بود که اینک زمان شهادت او رسیده است. عمار یاسر از امیرالمؤمنین سئوال کرد یا امیرالمؤمنین امروز همان روزی است که پیامبر برایم تعریف کرده است؟
امام عمار را در آغوش کشید و با او وداع کرد و آخرین توشه خود را- بنا بر پیشبینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ـ که شیر بود نوشید و ندا داد الیوم القی لاحبه محمدا و حزبه؛ امروز، دوستان، محمد و حزب او را دیدار مىکنم.
او پس از نبردى دلاورانه سرانجام به شهادت رسید. شهادت عمار یاسر، گرچه در حضرت امیر و یارانش شدیداً اثر گذاشت و آنان را غمگین ساخت، ولى در تزلزل روحیه سپاه شام و رسوا نمودن معاویه هم بسیار مؤثر بود.
عمار یاسر، این شیرمرد شجاع، در 94سالگى به آستان پروردگارش عروج کرد و خطى از حماسه و ایمان و ولایت را براى همیشه، پیش روى رهروان حق باز کرد.
روزى که مالک اشتر با دسیسه معاویه در راه عزیمت به مصر شهید شد، معاویه پس از شنیدن این خبر گفت: على بن ابى طالب دو دست داشت: یکى از آنها در جنگ صفین بریده شد و آن عمار یاسر بود؛ دست دیگرش امروز جدا گردید و آن مالک اشتر بود. (8)
منابع تحقیق:
۱- تفسیر طبری، ج ۱۴، ص ۱۲۲; اسباب النزول، ص ۲۱۲; و دیگر تفاسیر.
۲- آیات امن هو قانت آناء اللیل ساجدا وقائما یحذر الآخره (زمر:۹) و ولا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداه و العشی (انعام:۵۲) . در این مورد به تفاسیر قرطبی، کشاف، رازی ودرالمنثور مراجعه فرمایید.
۳- این حدیث را که یکی از اخبار غیبی پیامبر است محدثان وتاریخنگاران نقل کرده اند وسیوطی در کتاب خصایص بر تواتر آن تصریح کرده است ومرحوم علامه امینی در الغدیر (ج۹، صص۲۲- ۲۱) مدارک آن را یاد آور شده است. نیز ر.ک. تاریخ طبری، ج۳، جزء۶، ص ۲۱; کامل ابن اثیر، ج۳، ص۱۵۷.
۴- کامل ابن اثیر، ج۳، ص۱۵۷; وقعه صفین، ص۳۱۹; تاریخ طبری، ج۳، جزء۶، ص۲۱.
۵- وقعه صفین، ص۳۳۶; اعیان الشیعه، ج۱، ص۴۹۶، طبع بیروت.
۶- تاریخ طبری، ج۳، جزء۶، ص ۲۱; کامل ابن اثیر، ج۳، ص۱۵۷; وقعه صفین، ص ۳۲۰.
۷- وقعه صفین، صص۳۳۶- ۳۳۲; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۸، صص ۲۲-۱۶.
8. اختصاص, ص81.
به نقل از «فروغ ولایت» به قلم آیت الله سبحانی و اشتهاردی «زندگی پرافتخار عمار یاسر» به قلم مرحوم حجتالإسلام و المسلمین محمد محمدی اشتهاردی
به کوشش رضا لک زایی ابنا
جندب فرزند جناده از افراد قبيله «بنيکنانه» در سرزمين يمن بود. او قبل از بعثت پيامبر (ص) از پرستش بت قبيله خويش «فلس» امتناع جست و به خداوند يکتا ايمان آورد. زمانيکه خبر ظهور پيامبر (ص) را در مکه شنيد برادرش را به آنجا فرستاد تا اطلاعاتي به دست آورد اما پس از بازگشت برادر براي اطمينان خاطر راه مکه را در پيش گرفت و به مدت سه روز در خانه امير مؤمنان (ع) مهمان گشت. آنگاه در مورد نبياکرم (ص) از امام علي (ع) سؤالاتي پرسيد و با راهنمايي امام (ع) به خانه ارقم رفت. ابوذر در ميان شمار اولين نفرات به اسلام ايمان آورد و با وجود منع پيامبر (ص) مبني بر اظهار آشکار به اسلام در ميان قريش کنار مسجدالحرام فرياد زد : لاالهالاالله، محمد رسولالله (ص)، وي تا زمان هجرت حضرت محمد (ص) به مدينه در زادگاهش ماند و بعد از تشکيل حکومت اسلامي به مدينه مهاجرت کرد ابوذر در جنگهاي نمابه، حنين، کرز بن جابر فهري، فتح مکه و تبوک در رکاب رسولالله (ص) جنگيد و پسرش را در نبرد غابه از دست داد. در زمان جنگ خيبر او به عنوان جانشين پيامبر (ص) در شهر ماند. بعد از رحلت پيامبر (ص) به جرگه ياران و شيعيان اميرمؤمنان (ع) پيوست و هيچگاه با خلفاي سه گانه بيعت نکرد. در زمان خاکسپاري دختر گرامي پيامبر اکرم (ص) نيز او امام علي (ع) را ياري رساند و در مراسم تشييع حاضر شد. ابوذر در هنگام حرکت عثمان به علت مخالفت با او به شام تبعيد شد. اما بعد از مدتي به اصرار معاويه و ترس از قيام و شورش مردم به مدينه بازگشت. عثمان که تحمل شنيدن سخنان او را نداشت و او را خطري بزرگ براي خلافت جائر از خود ميدانست به ربذه تبعيد کرد و مردم را از مشايعت او برحذر داشت. ولي اميرمؤمنان (ع) به همراه حسين (ع)، عبدالله بن جعفر و عمار ياسر او را تا دروازههاي شهر بدرقه کردند. ابوذر روايتگر راستگوي سخنان پيامبر (ص) سرانجام در سال 32 ه.ق غريبانه در صحراي ربذه جان سپرد و مرداني با ايمان مانند حذيقه بن يمان و مالک اشتر که از آنجا ميگذشتند او را به خاک سپردند.
شهادت پسر
ابوذر در سالهاي آغازين رسالت نبي اکرم (ص) به اسلام ايمان آوردند و اين در زماني بود که تعداد مسلمين حتي به اندازه انگشتان دست نبود. او با شنيدن سخنان پيامبر (ص) کنار مسجدالحرام ايستاد و فرياد زد:« اشهد ان لاالهالاالله، محمد رسولالله (ص) و ناگهان مشرکين قريش به او حمله کردند. عباس عموي پيامبر (ص) براي نجات جان او جلو دويد و به کفار گفت:«اگر او را بکشيد قبيله غفار که بر سر راه بازرگانان مکه زندگي ميکنند، انتقام او را خواهند گرفت و راه را ناامن خواهند کرد.بعد از اين اتفاق پيامبر (ص) او را به زادگاهش فرستاد و ابوذر تا زمان هجرت رسول اکرم (ص) در آنجا ماند. پس به مدينه رفت و در سريه «کرز بن جابر فهري» در جرگه سواران به جنگ با کافران پرداخت در فتح مکه و حنين در حاليکه پرچم قبيله بني غفار را در دست داشت حاضر گرديد. او در سال ششم هجرت از پيامبر (ص) اجازه خواست تا شتران ماده حضرت (ص) را براي چرا به منطقه «غابه» ببرد. پيامبر در مقابل اصرار او فرمود : گوئي تو را ميبينم در حاليکه پسرت کشته شده، همسرت اسير گشته و تو به عصاي خود تکيه دادهاي، اينگونه تو به نزد من بازخواهي گشت، زيرا ما از کنيه «عينيه بن حصن» در امان نيستم و غابه به محل زندگي او نزديک است. ابوذر با اصرار فراوان با شتران به آنجا رفت. اما نيمه شب «عينيه» به او حمله کرد. پسرش را گشت و همسرش را به اسارت گرفت. ابوذر سريع بند پاي شتران را باز نمود و آنها را از آن محل دور کرد. سپس به نزد پيامبر (ص) رفت. پيامبر (ص) با ديدن او لبخند زدند.
آفرين بر ابوذر
پيامبر (ص) براي جنگ با قبيله تبوک به راه افتاد. من به خاطر شترم از سپاه عقب افتادم زيرا شترم بسيار نحيف و لاغر بود و توان حرکت نداشت. تصميم گرفتم چند روزي به آن علوفه دهم و بعد به سپاه ملحق شوم. چند روز بعد به راه افتادم اما در محله «ذي المروه» و چون قدرتي براي حرکت نداشت، روز بعد خود با پاي پياده به راه افتادم. هوا شديداً گرم بود شهر خالي از مردان مبارز بود، در ميان راه نيز کسي را نديدم، که قصد داشته باشد به سپاه رسولالله (ص) بپيوندد. بالاخره به نزديک سپاه رسيدم از دور پيامبر (ص)را ديدم يکي از ياران مرا ديد و به پيامبر (ص) گفت: مردي تنها در راه است. حضرت (ص) فرمودند:«بايد ابوذر باشد» پيامبر (ص) به طرفم آمد و فرمود : آفرين بر ابوذر که تنها راه ميرود، تنها ميميرد، تنها برانگيخته ميشود، اي ابوذر براي چه تأخير داشتي؟ تمام آنچه که اتفاق افتاده بود را به حضرت اطلاع دادم، پيامبر (ص) دوباره فرمودند:« نبود تو مثل اين بود که يکي از عزيزان خانوادهام از من عقب ماند، و نرسيده است. خداوند در هر گامي که برداشتي تا به من رسيدي گناهي از تو را آمرزيده است». عطش زيادي داشتم بارم را بر زمين نهادم مسلمين برايم آب آوردند و در جوار رسولالله (ص) سيراب شدم.
رهسپار شام
پس از رحلت پيامبر (ص) ابوذر با خلفاي سه گانه بيعت نکرد، و هميشه از حقانيت امير مؤمنان (ع) و غصب خلافت سخن ميگفت. تا اينکه به عثمان اطلاع دادند ابوذر در جايگاه رسولالله (ص) از پيامبر (ص) حديث روايت کرده و در کنار در مسجد به مردم گفته :«اي مردم... منم ابوذر غفاري، همانا خدا برگزيد است آدم و نوح و خاندان ابراهيم را بر جهانيان نسلي که از يکديگر پديد آمدند و خدا شنوا و داناست». محمد (ص) برگزيده از نوح است و آل ابراهيم و سلاله اسماعيل و خاندان هدايت کننده از محمد (ص) است. همانا که بزرگ ايشان بزرگوار است و برتري را شايستهاند، .... محمد (ص) وارث دانش آدم و برتريهاي پيامبران است و عليبنابيطالب (ع) وارث علم اوست. اي امت سرگردان بعد از پيامبر اگر شما کسي را که خدا مقدم دانسته بر احوال و کارها قبول ميکرديد و کسي که خود او را از اين عقب رانده کنار ميگذاشتيد و ولايت را در خاندان پيامبر (ص) نزد اينان (ائمه (ع) مييافتيد، وليکن اکنون که چنين کرديد، بدفرجامي کار خود را بچشيد.....» ابوذر بارها روش نادرست عثمان را به او گوشزد نمود و او را از اين کار نهي نمود.به طوري که وقتي عثمان پرسيد:« آيا ايرادي دارد که ما چيزي از بيتالمال مسلمانان را بگيريم و براي حوائج خود خرج کنيم و به شما نيز بدهيم؟ «کعب الاحبار» گفت: خير اشکالي ندارد، در همين لحظه ابوذر برخاست و با عصاي خود به سينه کعب زد و پاسخ داد:« اي يهوديزاده، به چه جرأت درباره دين ما سخن ميگوئي»، عثمان که از سخنان ابوذر به تنگ آمده بود، او را به شام تبعيد کرد، تا ديگر توسط صحابي راستگوي رسولالله (ص) مؤاخده نگردد.
ابوذر درشام نيز سکوت نکرد، در مسجد مردم را به گرد خويش جمع ميکرد و از حقايق دين اسلام ميگفت ، او هر روز صبح به کنار دروازه دمشق ميرفت و با صداي بلند به طعنه ميگفت :«شتراني که آتش بار دارند رسيدند، خدا لعنت کند امرکنندگان به معروف و رهاکنندگان آن راه، خدا لعنت کند بازدارندگان از منکر و انجام دهندگان آن را» مروان بن حکم با مشاهده اقدامات او سعي کرد عثمان را راضي نمايد، تا او را از ميان بردارند، به همين علت عثمان نامهاي به معاويه نوشت و از او خواست ابوذر را تأديب نمايد، او نيز ابوذر را از مجلس خود بيرون کرد و مردم را از ارتباط با او منع نمود و گفت:« اي دشمن خدا مردم را بر عليه ما تحريک ميکني هر عملي که خواستي انجام دهي، اگر من قادر بودم بدون اجازه خليفه مسلمين يکي از صحابي را به قتل رسانم تو را ميکشتم، ابوذر فرياد زد، من نه دشمن خدا هستم و نه دشمن پيامبر (ص) و بلکه تو و پدرت هر دو دشمن خدا و رسولش هستيد، شما به ظاهر اسلام آورديد و کفرتان را مخفي نموديد». سرانجام معاويه عثمان را راضي ساخت، که ابوذر به مدينه بازگردد،چون باحضور او در شام مردم از واقعيات مطلع ميشدند، معاويه ابوذر را با يک شتر که جهاز چوبين داشت و 5 نفر از سقلابيان به مدينه فرستاد، زمانيکه او به مدينه رفت، به علت نامناسب بودن جهاز شتر پاهايش مجروح بودف و از شدت جراحت او مردم گمان ميکردند مرگ او نزديک است، به همين علت به او گفتند:«از اين محنت خواهي مرد، اما ابوذر پاسخ داد: هرگز! من نخواهم مرد تا تبعيد شوم».
سال 32 ه.ق بود، ابوذر از پيامبر (ص) شنيده بود که در ربذه در تبعيد خواهد مرد و مرداني که از عراق به حجاز ميروند، او را دفن خواهند کرد، آسوده خاطر سر بر بالين نهاد ميدانست لحظات آخر است، دخترش(1) کنارش نشست و گفت:«پدرجان! من در اينجا تنها هستم، ميترسم که درندگان تو را بخورند، ابوذر پاسخ داد:«از رسول خدا شنيدم افرادي با ايمان عهدهدار مراسم دفن من خواهند شد،» پس از وفات من بر سر راه کاروانهايي که به مدينه ميروند، بنشين اولين کاروان را که ديدي به کاروانيان بگو، مسلمانان ابوذر صحابي رسول خدا (ص) در اين بيابان غريبانه از دنيا رفته است، من کسي را ندارم کمکم کنيد تا او را دفن نمايم.دختر برخاست کاروان را ديد لبخندي بر لبان ابوذر نشست، اللهاکبر، خدا و پيامبرش راست ميگفتند روي مرا به سمت قبله بازگردان، هرگاه آنان به ما رسيدند سلام مرا به آنان برسان و بعد از خاکسپاري من گوسفندي را بکش و به آنان بگو، شما را سوگند ميدهم که نرويد تا غذا بخوريد»، ابوذر در همين لحظه به ديدار حق شتافت. دختر به طرف کاروان دويد اين ابوذر صحابي پيامبر خداست که فوت کرده، کفن کرده و او را به خاک سپردند. سپس گوسفند را ذبح کرد و آن را خوردند،آنگاه به همراه دختر به مدينه رفتند. زمانيکه خبر فوت ابوذر به عثمان رسيد، گفت :« خدا ابوذر را رحمت کند» عمار پاسخ داد:«آري از صميم قلب ما خدا ابوذر را رحمت کند» عثمان از اين سخن برآشفت و تصميم گرفت عمار را تبعيد کند، مردان قبيله بنيمحزوم به نزد اميرمؤمنان (ع) رفتند ، امام (ع) فرمود: نميگذاريم عثمان تصميمش را عملي کند» و بالاخره سخنان بنيمحزوم به عثمان رسيد و او به ناچار از تصميم خود منصرف شد. 1-گروهي معتقدند همسر ابوذر همراهش بود.
برگرفته از سايت :aarzoha.blogfa.com
حضرت سكينه، دختر ابى عبدالله الحسين (علیهما السلام) و رباب ، دختر امرء القيس است. نام اصلى وى ، " آمنه" يا " اميمه" بود و مادرش رباب او را به " سكينه" ملقّب ساخت.(1)
او که خواهر على اصغر (علیه السلام) بود ، در کربلا حضور داشت و در عاشورا حدودا ده یا سیزده ساله بود. وى محضر سه امام (پدرش امام حسین، برادرش امام سجاد و برادرزادهاش امام باقر(ع) ). را درک کرد.
بنابر نظر مشهور، تاريخنگارانِ معروف نام ده فرزند را براي امام حسين ـ عليهالسّلام ـ ذكر ميكنند كه شش تن آنها پسر و بقيه دختر ميباشند. دختران حضرت ـ عليهالسّلام ـ عبارت بودند از زينب، سكينه، فاطمه و رقيه. همان نخستين روزي كه امريءالقيس بن عدي، رئيس قبيله بكر بن وائل اسلام آورد، اميرالمؤمنين علي ـ عليهالسّلام ـ دو فرزندش حسن و حسين ـ عليهماالسّلام ـ را نزد وي برد و فرمود: «يا عم؛ من علي بن ابيطالب پسر عمو و داماد رسول خدا هستم و اين دو نيز فرزندزادگان اويند. ما ميل داريم كه با تو پيوند خويشاوندي برقرار كنيم.»
امريءالقيس در پاسخ گفت: يا علي ، من سه دختر دارم. نخست «محيات» كه او را به تو تزويج ميكنم و ديگر «سلمي» كه وي را به نكاح حسن در ميآورم و بعد «رباب» كه او را با پيوند با حسين خرسند ميسازم. (قمي، عباس، نفس المهموم و نفثه المصدور، ص 276)
او از زنان بزرگ اسلام است و از اخلاق فاضله و آداب مرضیه و صفات حمیده و از وفور عقل و دانش وجود و کرم و مقامى بس بلند برخوردار بود و در فنون فصاحت و بلاغت از اساتید وقت و سیده زنان عصر خود بود. نوشتهاند خانهاش مرکز تجمع شعرا و محل مناقشه و بحث و نقد ادبى بود. به شاعران بزرگ همچون فرزدق و جریر صله عطا مىکرد.
اين بانوى شريف علوى در دامن مهرانگيز پدر ارجمندش حضرت امام حسين (علیه السلام) و مادر گرانمايهاش حضرت رباب و عمه بزرگوارش حضرت زينب كبرى پرورش يافت و از راهنمايى و تربيت ناب برادرش حضرت على بن الحسين(علیه السلام)، معروف به زين العابدين در ايّام امامت آن بزرگوار ، بهرههاى وافر يافت.
وى از زنان خردمند و داناى عصر خويش بود. علاوه بر بهرهمندى كامل از حُسن جمال ، از فضايل معنوى مانند تعّبد ، تديّن و تقواى الهى برخوردار بود و در زمينه شعر، سخنورى و فصاحت بيان از ممتازان عصر و خانه وى ، هميشه مجمع ادبا ، شُعرا و سخن سرايان عرب بود.(2) درباره تاريخ تولدش، اطلاع دقيقى در دست نيست. امّا وى در واقعه عاشورا، دخترى رشيد و بالغ بود.
برخى از مورخان، وى را در واقعه كربلا، بين ده تا سيزده ساله خواندهاند. بنابراين تولدش بايد ميان سالهاى 47 تا50 قمرى باشد. او در مدينه و در اواخر عصر امامت حضرت امام حسن مجتبى (علیه السلام) ديده به جهان گشود.(3)
عشق امام حسین به سکینه :
امام حسين (علیه السلام) به تمامى فرزندانش، از جمله سكينه، عشق و علاقه داشت و آنان را به خاطر برخوردارى از فضايل و كمالات نفسانى، بسيار دوست مىداشت.
روايت شد، كه آن حضرت درباره سكينه و مادرش رباب و خانهاى كه آن دو در آن زندگى مىكردند شعرى عاطفى سرود كه چنين است:
لعمرى انّنى لأحبّ داراً
تكون بها (تضيّفها) سكينة والرباب
احبّهما و أبذل بعد مالى
وليس لعاتب (للائمى فيه) عندى عتاب
ولست لهم و ان عتبوا مطيعاً
حياتى او يغيّبنى التراب (دكتر بنت الشاطى ، سكينه بنت الحسين، ص66)
به جانم سوگند ! من به راستى خانهاى كه سكينه و مادرش رباب در آن باشند، دوست دارم. من آن دو را دوست دارم و براى آنان دارايىام را نثار مىكنم و هيچ ملامتگرى نمىتواند مرا در اين كار سرزنش كند. « و تا زنده ام ، هرگز به ملامت ملامتگران اعتنا نمى كنم تا از جهان خاكى رخت بندم.» (4)
آن حضرت، پس از واقعه كربلا، به مدت 57 سال زندگى كرد. در آغاز، تحت كفالت برادر بزرگوارش امام زين العابدين (علیه السلام) قرار داشت تا اين كه ازدواج نمود و به خانه همسرش نقل مكان كرد.
نمونه هایی از ويژگى هاى اين بانوى بزرگ چنین است :
1 . حاضرجوابى
حضرت سكينه شوخ طبع و مليح و حاضر جواب بود. از وى پرسيدند: تو بسيار شوخى و مزاح مى نمايى ولى خواهرت فاطمه شوخى نمى كند. وى بى درنگ جواب گفت: «چون او را هم نام جده مان فاطمه زهرا(عليها السلام) و مرا به اسم جده ديگرمان آمنه بنت وهب (مادر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) نام گذارى نموده ايد.»
دكتر بنت الشاطىء مى نويسد: اين جواب وى اشاره به اين نكته ظريف است كه چون فاطمه زهرا (عليها السلام) پس از رحلت پدرش رسول الله(صلى الله عليه وآله) ، زياد گريست ـ و به وى ستم فراوان روا گشت ـ وى هيچ گاه خندان نبوده و شوخى نمى كرده است.( موسوعة آل النبى، ص796) مهمتر از آن ، اينكه فاطمه زهرا(عليها السلام) بانوى معصوم و پاكى است كه ساحت مقدس وى از رفتارى كه انسانهاى معمولى انجام مى دهند منزّه است.
علاّمه سيد محسن امين نقل مى كند كه حضرت سكينه در مجلس ختمى حضور يافت. در آن مجلس دخترى از عثمان بن عفان نيز حضور داشت. دختر عثمان جهت فخر فروشى گفت : «من دختر شهيدم!» سكينه چيزى نگفت. در همان ميان، صداى مؤذن به گوش رسيد كه گفت : «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ»، سكينه لب به سخن گشود و فرمود:
«اين نام كه برده مى شود، پدر من است يا پدر تو؟»
دختر عثمان كه جواب دندان شكن سكينه را دريافته بود گفت : «هيچ گاه ديگر بر شما فخر نخواهم فروخت.»
2 . راوى حديث
نقل حديث از پيامبر يا امامان معصوم(عليهم السلام) ، خود يك ويژگى مهم شخصيتى براى راوى حديث به شمار مى آيد; چرا كه ديدار معصوم و شنيدن سخن وى فضيلت بزرگى است كه ارزانى راوى مى گردد. با اينكه حضرت سكينه به ديدار چند معصوم نايل آمده و از فيض وجودى امام حسين، امام سجاد و امام محمد باقر(عليهم السلام) بهره مند گشت، ولى احاديث اندكى از وى به يادگار مانده است.
از جمله روايات به يادگار مانده از حضرت سكينه ، حديثى است در فضايل شيعه كه محمدبن جعفر قمى در كتاب «مسلسلات» آن را چنين آورده است: «فاطمه دختر امام على بن موسى الرضا(عليهما السلام) از فاطمه و زينب و امّ كلثوم دختران موسى بن جعفر(عليهما السلام) از فاطمه دختر امام صادق(عليه السلام) از فاطمه دختر امام محمد باقر(عليه السلام) از فاطمه دختر امام سجاد(عليه السلام) از فاطمه و سكينه دختران امام حسين(عليه السلام) از امّ كلثوم دختر اميرمؤمنان (عليه السلام) روايت كرده است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمودند:
چون به آسمان رفتم و وارد بهشت شدم ، در مقابل خود قصرى ديدم كه بر آن نوشته شده بود: لا إلهَ إلاَّ الله و مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله وَ عَلِىّ وَلِىّ الله. نيز اين جمله به چشم مى خورد: خوشا به حال شيعيان على...» در ادامه اين حديث، بخشى از ماجراى معراج بيان شده است . و ساير آموزه هاى اسلامى را آموخت. و راه عبادت و معنويت را در پيش گرفت.
3 . مدافع ولايت
حضرت سيكنه پس از حادثه كربلا و در عصر امامت برادرش، امام على بن الحسين(عليهما السلام) نيز از مدافعان امامت و ولايت بود و بارها براى تقويت بنيه مالى امامت، اموالى را تقديم امام سجاد (عليه السلام) مى كرد. نيز هنگامى كه شنيد ابن مطير، خالدبن عبدالملك ، حاكم مدينه در روزهاى جمعه به هنگام خطبه هاى جمعه بر فراز منبر، اميرالمؤمنين على(عليه السلام) را سبّ مى كند، به همراه كنيزان خود به مسجد مى آمد و مقابل ابن مطير موضع مى گرفت و هرگاه آن خطيب ، حضرت را سب و دشنام مى داد ، حضرت سكينه به همراه كنيزان و همراهان خود ، ابن مطير را سب و لعن مى كردند و جواب وى را مى دادند. حاكم مدينه در مقابل شجاعت فرزند على(عليه السلام) ناتوان گشته بود و به جهت موقعيت و پايگاه اجتماعى او ، قدرت رويا رويى با وى را نداشت ، دستور مى داد تا كنيزان آن حضرت را بزنند! .
فنا در بحر عظمت الهى
از ديگر مشخصه هاى روحى حضرت سكينه ، عبادت و معنويت بود كه از وى چهره اى ممتاز ساخت. او جز به خدا نمى انديشيد; چنانكه روايت شده است كه حسن بن مثنى فرزند امام مجتبى(عليه السلام) براى خواستگارى دختر عمويش ، خدمت حضرت حسين بن على(عليهما السلام) رسيد. امام فرمود : هر يك از دخترانم فاطمه و سكينه را خواستى انتخاب كن، حسن مثنی از شرم سرش را به زير انداخت و چيزى نگفت امام حسين(عليه السلام) فرمود:
«أَخْتارُ لَكَ فاطِمَةَ فَهِيَ أَكْثرها شَبَهاً بِأُمّيّ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ الله (صلى الله عليه وآله) ; وَ أَمّا سُكَيْنَةُ فَغالَبَتْ عَلَيْها الاسْتِغْراق مَعَ اللهِ تَعالى، فَلا تَصْلَحُ لِرَجُل»;
«فاطمه را برايت بر مى گزينم كه بيش از خواهرش به مادرم فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شبيه است. در دين دارى چنان است كه شب را سراسر به عبادت مى پردازد و روز را به روزه و در جمال انسانى حورالعين را مانند است. اما سكينه غالب بر او چنان است كه با تمام وجود به آستان كبريايى حق تعالى پر كشيده و سزاوار ازدواج با كسى نمى باشد.».
ازدواج سكينه با عبدالله بن حسن
امام حسين(عليه السلام) وقتى رشد، بلوغ و نبوغ دخترش سكينه را ديد، وى را به عقد برادر زاده اش عبدالله اكبر فرزند امام حسن مجتبى(عليه السلام) درآورد. از محدثان و محقّقان شيعى، يكى عبدالله اكبر كه كنيه وى ابوبكر است، مادرش امّ ولد (و كنيز) بود. او در كربلا حضور داشت و به ميدان رفت و رجز خواند و در صحنه نبرد به شهادت رسيد. قاضى نعمان محمدبن منصور صاحب الدعائم (م 365 هـ .) مى نويسد: امام حسين(عليه السلام) دخترش سكينه را به تزويج وى درآورد.
ديگرى مى نويسد: عبدالله بن حسن بن على(عليهما السلام) (عبدالله اصغر) از اصحاب امام حسين (عليه السلام) و از شهيدان كربلا است. گويند مادرش امّ ولد بود . برخى ديگر نقل كرده اند مادرش دختر شليل بن عبدالله بجلى است كه از اصحاب رسول خد(صلى الله عليه وآله) بود. حورالعين را مانند است. اما سكينه غالب بر او چنان است كه با تمام وجود به آستان كبريايى حق تعالى پر كشيده و سزاوار ازدواج با كسى نمى باشد.» عبدالله بن حسن ، نوجوانى در زير سن بلوغ بود كه در روز عاشورا به شهادت رسيد.
شيخ مفيد در اين زمينه مى نويسد: در روز عاشورا هنگامى كه امام حسين(عليه السلام) از هر سوى آماج تير و نيزه دشمن قرار گرفته بود، عبدالله بن حسن از خيمه بيرون آمد و به يارى عمويش شتافت و به هنگام دفاع از عمويش حسين(عليه السلام) مورد اصابت شمشير بحربن كعب قرار گرفت و دستش قطع شد. حسين(عليه السلام) وى را به آغوش كشيد و او را توصيه به صبر نمود و سپاه كوفه را نفرين كرد.
برخى گفته اند كه قاتل وى حرملة بن كاهل اسدى بود . نيز در زيارت ناحيه مقدسه قاتل عبدالله بن حسن ، حرملة بن كاهل اسدى معرفى شده است. در جمع بين اين روايات ، شايد بتوان گفت كه پس از ضربت بحربن كعب ، ضربت نهايى را حرمله بر وى وارد ساخته و شهيدش نموده است.
جمعى به اين پيوند تصريح نموده اند. از قدماى علماى شيعه محدث شهير قاضى نعمان بن محمد بن منصور (متوفاى سال 365هـ . ق.)، صاحب كتاب «الدعائم» به اين ازدواج اشاره كرده و نوشته است: حسين بن على(عليهما السلام) دخترش سكينه را به عقد عبدالله بن حسن درآورد و عبدالله در روز عاشورا به شهادت رسيد. اين در حالى بود كه وى هنوز با همسرش همبستر نشده بود،(. شرح الاخبار، قاضى نعمان بن محمد، ج3، ص19) و سكينه از وى باردار نشد.
اين سخن قاضى نعمان مى رساند كه آن دو زوج ، آن روزها ، دوره نامزدى خود را سپرى مى كردند. البته نبايد استيحاش كرد; چرا كه اين سنت نيز در ميان اعراب آن عصر مرسوم بوده است; چنانكه ميان عقد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با عايشه، تا مراسم عروسى و كابين بستن ، سال ها فاصله بوده است . پس از قاضى نعمان ، علاّمه امين الاسلام طبرسى در اعلام الورى، همانند روايت قاضى نعمان را آورده است. از محقّقان معاصر نيز استاد محمد على دخيل ، به ازدواج سكينه با عبدالله بن حسن تصريح كرده ، مى نويسد: او پس از شهادت عبدالله با هيچ كس پيمان زناشويى نبست و اين عقيده شيعه در اين زمينه است.
وداع با پدر :
هنگامي که امام حسين (علیه السلام) براي وداع با سکينه آمد ، به وي فرمود: «اي سکينه ، پس از شهادت من گريه تو طولاني خواهد بود. مرا با اشک خويش مسوزان، مادامي که جان در بدن دارم و هنگامي که کشته شوم، تو اولي هستي که در سوگ من بنشيني.» هنگامي که کاروان اسيران از کنار قتلگاه عبور مي کرد، حضرت سکينه خود را بر روي بدن مطهر او انداخت، آن را بوسيد و ناله و گريه سر داد، به گونه اي که همه حاضران را به گريه انداخت. کسي توان نداشت که وي را از بدن مطهر پدرش جدا سازد تا انکه سپاه دشمن به زور اين کار را انجام داد....
ایشان می فرماید : بعد از شهادت پدرم به هنگام عبور از جسدهای مطهر آن بدن نازنین را در بر گرفتم و بی هوش شدم ، در آن حال شنیدم که پدرم می فرمود :
شیعتی ما إن شربتم ماء عذب فاذکرونی
أسمعتم بغریب أو شهید فاندبونی
وَ أَنَا السّبط الّذي مِن غير جُرم قتلوني
و بجُردِ الخيلِ بَعْدَ الْقَتلِ عَمداً سَحقوني
لَيتكُم في يَومِ عاشُورا جَميعاً تَنظروني
كَيفَ أَسْتَسْقِي لِطِفلي فَأَبَوا أَنْ يَرْحَمُوني
وَ سَقَوه سَهم بَغي عَوض الماءِ الْمُعِين
يا لَرزء و مُصاب هدّا أركان الحُجُونِ
وَيْلَهُم قَدْ جَرحُوا قَلبَ رَسُولِ الثَّقَلَين
فالْعَنُوهُم مَااسْتَطَعْتُم شَيعَتِي فِي كُلِّ حِين
« شیعیان من هر گاه آب خوش گوارایی می نوشید مرا یاد کنید (که تشنه لب شهید شدم) و هر گاه خبر غربت و شهادت شهیدی را شنیدید بر من سوگواری کنید. من نواده پيامبرم كه بى گناه مرا كشتند و پس از كشتن به عمد بدنم را زير سم اسبان كوبيدند. كاش همه در روز عاشورا بوديد و مى ديديد كه چگونه براى كودكم طلب آب كردم و دشمن از دادن آب دريغ ورزيد. آنها به جاى آب گوارا با تير ستم او را سيراب كردند، وه چه فاجعه غم انگيز و دردناكى است كه بر اثر آن كوه حجون ويران شد; واى بر آنها كه دل رسول جن و انس را جريحه دار ساختند ، شيعيان! در هر زمان هر چه در توان داريد آنان را لعنت كنيد.»
مورّخان نوشته اند كه حضرت سكينه پس از شنيدن اين اشعار، هراسان و گريان از جاى برخاست و سيلى به صورت خود نواخت. در همان حال صداى هاتفى آسمانى را شنيد كه مى گفت :
بكَت الأرضُ و السماءُ عليه
بدموعِ غزيرة و دماء
يبكيان المقتولُ في كربلاء
بين غوغاء أُمّة أدعياء
منع الماء و هو عنه قريب
عين ابكي الممنوع شرب الماء
آسمان و زمين بر او گريان
اشك حزن همچو يم بر او ريزان
بر شه دشت كربلا گريند
كه شده كشته زنا زادان
در لب آب با لب تشنه
گريه كن بر شهيد تشنه لبان
با كاروان اسيران آل محمد(عليهم السلام)
سكينه دختر امام حسين(عليه السلام) با دلى خونين ، به همراه كاروان اسيران آل محمد(عليهم السلام) كربلا را به قصد كوفه و شام ترك كرد. وى همچون ديگر خواهران و دختران حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) شاهد فاجعه خونين كربلا بود. سكينه تمام وقايع عاشورا را با چشم خويش ديد. صداى «هَلْ مِنْ مُعِين» پدر را مى شنيد كه به آسمان بلند بود. بانوان حرم رسالت و پرده نشينان خاندان امامت را شاهد بود كه چون خصم بدانديش آتش به خيمه هاشان افكنده بود. اما با اين همه مصيبت و بلا، او ناشكيبايى نورزيد و از جاده تسليم خارج نشد. در طول دوران اسارت، براى رساندن پيام شهيدان و برملاء ساختن ماهيتِ حكومت ستم پيشه امويان تلاش كرد. گوشه هايى از اين تلاشهاى وى، در تاريخ منعكس شد كه در زير به آن اشاره مى كنيم: او در كوفه درباره آشكار ساختن ماهيت پليد امويان و ستمى كه بر پدرش سيد مظلومان رفته بود ، از بالاى مركب ابياتى اينگونه سرود:
اِنّ الحسين غداة الطفّ يرشقه
ريب المنون فما أن يخطىء الحدقة
بكفّ شرّ عبادالله كلّهم
نسل البغايا و جيش المرق الفسقة
همچنين او در وضعيت دشوار اسارت ، كه از جهات گوناگون در عجز و ناتوانى از انجام تكاليف بوده اند ، در صيانت از حجاب و حفظ حريم آل عصمت مى كوشيد.
روايت شده است كه حضرت سكينه از سهل بن سعد ساعدى ، صحابى پيامبر ، مى خواهد كه با پرداخت درهم و دينارى از حاملان سر شهيدان درخواست كند كه اندكى سرها را از كاروان اسيران آل محمد (صلى الله عليه وآله) فاصله دهند تا نگاه هاى آلوده شاميان به حريم حرم حسينى خيره نگردد.
سکینه پس از واقعه
بانوى خاندان عصمت ، حضرت سكينه(عليها السلام) ، پس از واقعه عاشورا به همراه زينب (عليها السلام) به مصر مهاجرت كرد. اندكى پس از اقامت در مصر و به دليل رحلت عقيله بنى هاشم ، حضرت سكينه در سال 62 هـ . ق. به مدينه بازگشت و در سراى برادرش امام ساجدان(عليه السلام) سكنى گزيد و با كسب معارف الهى و درس پاكدامنى، به زندگى خويش ادامه داد. افسانه پردازان و قلم به دستان كينه توز و مغرض اموى و زبيرى به جهت رويارويى با خاندان و آل على(عليه السلام) و به جهت همگون ساختن آنان با خاندان ناپاك اموى و زبيرى، با دروغ پردازى و افسانه سازى اين برهه از زندگى عفيفه آل بنى هاشم، حضرت سكينه(عليها السلام)را مغشوش و مضطرب جلوه داده اند. همانگونه كه ابن ابى الحديد معتزلى، دانشمند و عالم اهل تسنن گفته است: اين افسانه سازى ها بدان جهت بود تا نگاه مردم را از اهل بيت و نزديكان و بستگان خاندان وحى، باز دارند. ابو الفرج اصفهانى، نسب شناش زيدى مذهب و اموى تبار، به نقل از يك گروه دروغ پرداز از خاندان زبيرى ها حكاياتى از مجالس موسيقى و نشست و برخاست حضرت سكينه با برخى آوازه خوانان و شاعران حجاز و عراق را برمى شمارد،
كه اين افسانه ها، پندارى بيش نيست و محقّقان شيعى به هيچ روى اين انتساب را نمى پذيرند.
آيا سكينه دختر امام حسين (عليهالسّلام) با پسر زبير كه دشمن امام بود ازدواج كرده است؟
زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن عبدالغري يكي از شخصيتهاي برجسته تاريخ اسلام است، كه بعدها دچار انحرافاتي شد. وي محرم اسرار اهلبيت ـ عليهمالسّلام ـ بود و تحت تعليمات و بركات اين خاندان بود، تا آنكه فرزندش عبدالله به دنيا آمد. اميرالمؤمنين ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايند: «ما زال الزبير يعدّ منا اهلالبيت حتي نشأ ابنه عبدالله.»
برادر كوچكتر عبدالله، مصعب است كه به ابا عيسي يا ابا عبدالله ملقب بود. وي به شخصيت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ ارادت ويژهاي داشت و همواره او را اسوة خود قرار داده بود اما متأسفانه جاهطلبي او مانع از آن ميشد كه به ياري امام ـ عليهالسّلام ـ بشتابد. وي پيوسته به دنبال كسب خلافت عراق بود. مصعب پس از قتل مختار، مدتي از سوي برادرش عبدالله امير كوفه گرديد بارها با سپاهيان عبدالملك بن مروان جنگيد تا آنكه سرانجام در ذيقعدة 72 ه ق ( تاريخ يعقوبي، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج 2، ص 265) به دست محمد بن مروان برادر و فرماندة لشكر عبدالملك در نبردي ناجوانمردانه به قتل رسيد. (ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 297 ).
مصعب پيش از نبرد با عبدالملك به مزار اباعبدالله ـ عليهالسّلام ـ آمد و اين بيت را زمزمه ميكرد:
و إن الألي باللطف من آل هاشم
تأسوا فسنوا للكرام التأسيا (ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج3، ص298)
شعبي ماجرايي را نقل ميكند كه بيان آن خالي از لطف نيست. ميگويد من و عبدالله بن زبير و عبدالملك بن مروان و مصعب بن زبير در برابر كعبه نشسته بوديم و سخن ميگفتيم. پس از پايان سخن قرار شد هريك از ما برخيزد، ركن يماني را بگيرد و حاجتش را بخواهد. وي سپس مفصل ميگويد كه هر كدام چه دعايي كردند و چه حاجتي خواستند و جالب آن كه همه به خواستههايشان رسيدند. امّا آنچه مصعب خواسته بود اين بود كه خداوندا مرا نميران تا آنكه امير عراق گردم و نيز با سكينه بنتالحسين ـ عليهالسّلام ـ پيوند زناشويي ببندم. (ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج20، ص135)
اكنون با آنچه بيان كرديم پاسخ سؤال روشن ميگردد كه مصعب دشمن اهلبيت ـ عليهمالسّلام ـ نبود بلكه شخصيتي جاهطلب بود كه لغزشهايي بزرگ داشت.
پاسخ ديگري كه ميتوان به اين سؤال داد آن است كه بگوييم چه بسا اين ازدواج به رضايت حضرت سكينه نبوده است و تنها از روي مصالح سياسي ـ اجتماعي صورت پذيرفته. چنانكه شواهد تاريخي بسياري بر اينگونه ازدواجها وجود دارد مانند بسياري از همسران پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، امام حسن مجتبي ـ عليهالسّلام ـ و برخي ديگر از ائمه ـ عليهمالسّلام ـ كه حتي كمر به قتل آن پيشوايان ميبستند و قطعاً آن پيوندها به رضايت آنان نبوده است. در اينجا نيز چه بسا حضرت سكينه ـ عليها السّلام ـ به اين پيوند خرسند نبوده است امّا از روي مصلحت تن در داده است. شاهد آنكه وقتي حضرت سكينه ـ عليها السّلام ـ سر از اطاعت ابن زبير برميگيرد و نشوز ميكند، رملة بنتالزبير خواهر مصعب نزد عبدالملك ميرود و ميگويد: «اگر چنين نبود كه ما ميخواهيم پوششي بر كارهاي خود بگذاريم، هرگز نسبت به كسي كه رغبتي در ما ندارد، رغبتي به او نداشتيم.» (بلاغات النساء، ابن طيفور، ص191) با توجّه به اين جمله و تصريحي كه در آن وجود دارد، به راحتي ميتوان واقعيت اين پيوند را دريافت و به اهداف پشت پردة آن پي برد.
وفات بانو سكينه
سرانجام حضرت سكينه در روز پنجشنبه، پنجم ربيع الاول (117هـ . ق.) در مدينه چشم از جهان فانى فروبست. وفات آن حضرت به هنگام ظهر روى داد. خالدبن عبدالملك ، حاكم مدينه دستور داد كه جنازه را نگهدارند تا وى خود را به شهر برساند. جنازه وى تا نماز عشا دفن نشد و مردم دسته دسته بر پيكر او نماز گزاردند. عبدالله نفس زكيه چهار صد دينار عطر و عود خريد و پيرامون سرير حضرت سكينه و در مجمرها گذاشت.
درباره درگذشت اين بانوى بزرگ علوى ، دو روايت نقل شده است: روايت نخست حاكى است كه وى در پنجم ربيع الاوّل سال 117 هجرى قمرى و در عصر خلافت هشام بن عبدالملك و در حاكميت خالد بن عبدالملك بن حارث، در مدينه بدرود حيات گفت و روايت ديگر مىگويد كه وى در پنجم ربيع الاوّل سال 126 هجرى قمرى در مكه معظمه وفات يافت .(5)
به هر روى، درگذشت وى در پنجم ربيع الاوّل، مورد اتفاق تاريخ نگاران و سيره نويسان است. در همان سالى كه حضرت سكينه (علیه السلام) وفات يافت، خواهرش حضرت فاطمه بنت الحسين (علیه السلام) نيز در مدينه بدرود حيات گفت. (6)
پی نوشتها:
1- منتهى الآمال، ج 1، ص 462 و وفيات الأعيان، ج1، ص 379
2- اعلام النّساء، ج 2،ص 202
3- شام، سرزمين خاطرهها، ص 104
4- منتهى الآمال، ج 1، ص 463
5- شام، سرزمين خاطرهها، ص 107؛اعلام النسّاء، ج 2، ص 224؛ وفيات الأعيان، ج 1، ص 378
6- وقايع الايام، ص 206 و منتهى الآمال، ج 1، ص 463
منابع :
پایگاه اندیشه قم
پایگاه اطلاع رسانی استاد انصاریان
فرهنگ عاشورا جواد محدثی
شخصيت سكينه دختر امام حسين (عليهما السلام) را بشناسيم : عليرضا ملاحسني
پایگاه اطلاع رسانی آفتاب
صفحه قبل1...636465666768صفحه بعد