صلوات
روشن گر وجود ، جمال محمد است جبریل پردارِ جمال محمد است
هم چون همای رحمت حق بر سر بشر گسترده تا ابد پر و بال محمد است
پیروزی و سعادت دنیا و آخرت در پرتو ولایت آل محمد است
***
عالم به پا ز حرمت نام محمد است گیتی بجا ز مَشی و مرام محمد است
کس پی نبرده است به کُنه کمال او ما فوق هر مقام مقام محمد است
*****
خواهی اگر تو منزل سر چشمه بقا آب بقای خضر ز جام محمد است
شاهان تاجدار گدایان درگهش خوبان روزگار غلام محمد است
*****
هر نهضی که گشت به پا در طریق حق مربوط و متصل به قیام محمد است
اسلام بابِ ناب ازو مانده یادگار قرآن نشان حسن ختام محمد است
*****
آن کس که با ولایت آل محمد است پیوسته در حمایت آل محمد است
گر راه را ز چاه شناسند رهروان از پرتو هدایت آل محمد است
*****
روزی رسان خداست ولیکن کلید رزق در کف با کفایت آل محمد است
کسب رضای حق به عمل می شود و لیک شرط قبولی آن ولایت آل محمد است
*****
مناجات با خدا
آری ای دوست مرا داغ عتابم کافی است به دلم قهر و غضب وقت خطابم کافی است
دیگر از عدل عذابم مکن ای معدن فضل شعله خجلت ذنبم به عذابم کافی است
مستحق غضب و قهر و عذابم اما بی محلی تو یارب به جوابم کافی است
آه، رسوا مکنم نزد رئوس الاشهاد زآنکه شرمندگی روز حسابم کافی است
باورم نیست ز اصحاب شمالم خوانند پیش اصحاب یمین چشم پر آبم کافی است
خواهی ار از من نالان گذری در صف حشر پیش چشمان علی ترک عقابم کافی است
شعله نار بر این چهره میفروز که خود از گنه مانده بر این چهره نقابم کافی است
*****
به لطف خود خدا یا نائلم کن و گر نا قابلـم من ، قابلم کن
گناه و جرم بی اندازه دارم به بخشش آنچه شایدشاملم کن
همه سر تا به پا غرق نیازم به استغنا الــــها قائـلم کن
نجات ازجهل وازگمراهی ام ده فزون از فضل حتّی حاصلم کن
شکسته زورقی مانم به دریا روان سالم به سوی ساحلم کن
بدون تکیه جسمی نیست برجا؟ بلندا دست قــدرت ، حایلم کن
جهان ماپراست ازخوب و از بد خدا وندا به خوبی مایلم کن
همیشه حق و باطل روشنم نیست محقِّق بین حق و باطلم کن
رها از وصل و هجر این و آنم به خوبان دو عالم واصـلم کن
به عقل خود همه دارند دعوی الـها ، گفت ( بیکی) عاقلم کن
شاعر : اکبر علی بیکی
*****
خواب دیدم که شبی نوبت مرگ من شد لحظهی پر تب و تابِ من و جان کندن شد
لرزه بر جان من افتاد و چنان ترسیدم که تمامِ گنه کرده به یک دم دیدم
چشمِ بی نورِ من از مرگ به هم میافتاد ضربهی قلب من هر لحظه به کم میافتاد
لب من او که به کلِ بدنم میارزید همره سینه و دندان و زبان میلرزید
هر دو گوشم که همه عمر خطا کارش بود فصل تلخ نشنیدن غم و غمخوارش بود
آن دو پایی که به هر بزم گنه پا بنهاد از سرانگشت، برون جان شد و خود را بنهاد
بند بند بدنم روح ز کف میدادند همچو تیری که رها سوی هدف میدادند
نوبت آمد که ز دستم بربایند احساس زیر لب خواندم حدیثی «مددی یا عباس»
*****
من که یک عمر به یاد تو سینه زدم لحظهی مرگ شده کن کمک گر چه بدم
ناگهان هودجی از نور کنارم آمد گوییا لحظهی پاییز بهارم آمد
چه دل آرای رخی به چه جمالی دارد گوشهی لعلِ لبش وای چه خالی دارد
باز شد قفل زبانم چو سلامش دادم یک سؤال از نسب و کنیه و نامش دادم
راجعون خواند مرا قوت جانی بخشید نام خود گفت مرا روح و روانی بخشید
*****
ناله از نای زدم مرگ مرا در بگیر اشک مهدی زده بر روح و تنم صدها تیر
ببر ای مرگ مرا کشتهی اربابم کن گنه آلودترینم ز حیا آبم کن
منِ افتاده در این کُنج گنه دام کجا؟ مهدی فاطمه آن حضرتِ اکرام کجا؟
فطرسا! سوی گنه پنجه کشاندن هیهات گریه بر مژهی ارباب نشاندن هیهات
*****
خدای مهربان آمد گدایت به هر اشکی کنم یارب صدایت
تو فرمودی اگر من را بخوانی جوابت میدهم با هر نوایت
تو گفتی بخششت پایان ندارد ببخشم صد هزاران از خطایت
خطا کار آمدم بر درگه تو من و این توبه و از تو عنایت
خدا بد کردم و شرمنده هستم به قربان تو و لطف و صفایت
تو را سوگند بر هر خطِ قرآن مران این زره را، ای بینهایت
عذابم را ز جسمم دور گردان به حق اولیا و انبیایت
*****
چی میشه یه بار به این غرق گناه نگاه کنی منِ درمونده رو با یه گفته سر به راه کنی
توی آسمون سینه که سیاه چالِ دله چشم بی لایقم و مهمون روی ماه کنی
همه عمر پر نوره اگه از روی کرم یه نظر به حال این خستهی بی پناه کنی
شب جمعه اومده ببین پر از معصیتم میخوام امشب من و خالی از غم گناه کنی
قَسَمِت میدم به حق فرقِ خونین علی منِ بی تکیهگاه و صاحب تکیه گاه کنی
قلب سوزندهی من، آتیش گرفته از گناه میشه فکر مرهمی برای سوز و آه کنی
شبِ جمعه اومدم برای آشتی تا بگم میتونی هر چی بخوای با من رو سیاه کنی
*****
خدا جون بندهی زارت اومده دعا کنه بشینه گریه کنه فقط خدا خدا کنه
خداجون بعد یه عمری بی وفایی اومدم تا که این دلم دیگه به عهد خود وفا کنه
بسکه توبه کردم و توبه شکستم ای خدا روش نمیشه این دلم بازم تو رو صدا کنه
میدونم کرم داری، لطف داری، مهربونی قول میدم دیگه نذارم که دلم خطا کنه
اومدم توبه کنم شاید که لطف و کرمت من و از عذاب و تاریکی قبر رها کنه
همه آرزوم اینه که یوسف زهرا بیاد وجودِ مریضم و غرق گلِ شفا کنه
رسم عاشقا اینه هر چی باشند پیر و جون میتونه یه آرزو درشون و دوا کنه
میخوام آخر دعام یه آرزویی بکنم تا خدا حق همه گریههام و ادا کنه
میشه وقتی که میخوان صورت و رو خاک بزارن اربابم مهدی بیاد بندِ کفن رو وا کنه
*****
مناجات با خدا
شنیدهام که این شبا دلِ شکسته میخری همراه خوبا بدا رو به عرش اعلا میبری
تو اوج ناامیدیام با کوله باری از گناه بدم ولی من اومدم با صد امیدِ دیگری
با وعدههای بی اساس بندهی رو سیاه شدم ردّم کنی میمیرم از این عقدهی در به دری
قسم میدم خدا تو رو به حرمتِ مقربین به حقِ ختم الانبیاء، به اسم پاکِ حیدری
من عاشقِ ائمهام، یه عمری خاک پاشونم من و ببخش خالقِ من، به نالههای مادری
قسم به اشک زینب و به غربتِ دلِ حسن دلم یه عشق اهل بیت یه عمر زده بال و پری
این قسم آخر من به اسمِ اعظم حسین شرمندهام نکن خدا، به حقِ شاهِ دلبری
یارب بده پناهم الهی العفو ببین غرقِ گناهم الهی العفو
اگر رفتم به راهی کردم گناهی بندهی رو سیاهم الهی العفو
امان از خلوتی که حرمت شکستم چو افتاده به چاهم الهی العفو
زمانی که درونِ قبرم گذارند وای از عمرِ تباهم الهی العفو
در آن تاریکی ای نور به فریادم رس رحیمِ دادخواهم الهی العفو
به روز محشر آیم به پای میزان با لوحِ اشتباهم الهی العفو
چه میشود ببخشی تو عبدِ خود را کریمِ پادشاهم الهی العفو
سر را به پای عفوت نهادهام من با سوز و اشک و آهم الهی العفو
با اشک دیده و دل دارم تقاضا جز بخششت نخواهم الهی العفو
من نوکرِ حسینم، دل کربلایش محتاجِ یک نگاهم الهی العفو
*****
خداوندا غرق جرم و گناهم ـ نظر بنما سوی قلبِ سیاهم
نظر بنما اشک و آه مرا خدا بگذر اشتباه مرا
ببخشا یارب گناه مرا خدای من ـ ای خدای من (3
تو معبودی، خالقی، تو خدایی ـ ببخشا گر بنده کرده خطایی
ندارم جز کوی لطفِ تو جایی ـ به درگاهت مانده قلبِ گدایی
نظر بنما اشک و آه مرا خدا بگذر اشتباه مرا
ببخشا یارب گناه مرا خدای من ـ ای خدای من (3
شبِ قدر و اشکِ دیدهی خسته ـ شده کارم گریههای گسسته
غمین روحی با روان شکسته ـ چو عبدی در محضر تو نشسته
نظر بنما اشک و آه مرا خدا بگذر اشتباه مرا
ببخشا یارب گناه مرا خدای من ـ ای خدای من (3
قدیمی و تو قدیر و رحیمی ـ سمیعی و تو خبیر و کریمی
تو ستار العیبی و تو علیمی ـ تو غافر الذَّنبی و تو حکیمی
نظر بنما اشک و آه مرا خدا بگذر اشتباه مرا
ببخشا یارب گناه مرا خدای من ـ ای خدای من (3
*****
دلا از عالم کثرت گذر کن تا جهان بینی قدم در کوی وحدت نه که خود را در امان بینی
چرا تسلیم جان کندن ترا دشوار می آید بده جان را به آسانی که یار دلستان بینی
تو ساز رحلت اکنون کن که در دست اختیار هست که ناگه اختیار خود به دست دیگران بینی
هم آخر در کفن روزی به خاک اندر فرو ریزد تنی کو را به زیبایی لباس از پرنیان بینی
مشو غره به رعنایی رها زیب و زیبایی که ناگه دیده بگشایی نه این بینی نه آن بینی
جهانداران با افسر پری رویان مه پیکر کنونئ بر خاکشان بگذر که مشتی استخوان بینی
*****
ره گم کرده ام چه باشد گر به ره آری مرا رحمتی بر ما کنی قدر و پناه آری مرا
می نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه خوف آن ساعت که با رویی چو کاه آری مرا
راه باریک است و شب تاریک پیش خود مگیر با فروغ نور آن روی چو ماه آری مرا
رحمتی داری که بر ذرات عالم تافتست با چنان رحمت عجب گر در گناه آری مرا
شد جهان در چشم من چون چاهتاریک از فروغ چشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا
دفتر کردارم آن ساعت که گویی باز کن از خجالت پیش خود در آه آه آری مرا
*****
جز خویش مجو رغبت دیدار کس از ما یا این که بگو هجربگیر د نفس از ما
ما قافله پیرهن حسن تو هستیم بوی می شنویم جای صدای جرس از ما
یا امر کن از بال و پرم سرمه بگیرم یا این که بشویم گناه فقس از ما
لطفی کن و دریاب مرا تا نفسی هست زیرا اثر از ما نتوان یافت پس از ما
ما را هوسی هست که با مرگ برقصیم کو تیغ تا کام برآرد هوس از ما
پر شاخه و برگیم اگر بار نداریم کوتاه مکن این همه دست حرس از ما
*****
مناجات
یا رب ار نگذری از جرم و خطایم چه کنم ندهی گر به در خویش پناهم چکنم
گر برانی و نخوانی و کنی نومیدم به که روی آرم و حاجت ز که خواهم چکنم
گر ببخشی گنهم شرم را آب کند ور نبخشی تو بدین روی سیاهم چکنم
نتوانم کنم انکار گنه یک ز هزار که تو بودی به همه حال گواهم چکنم
بار الها کرمی مرحمتی امدادی کاروان رفته و من مانده ز راهم چکنم
***
الهی ور بخوانی ور برانی توئی مولا و صاحب اختیارم
از آن ترسم به رسوایی کشد کار مبادا پرده برداری ز کارم
مناجات
خداوندا مرا غیر از تو کس نیست به روز بی کسی قریاد رس نیست
پریشان روزگاری رو ساهم به درگاهت پناه و عذر خواهم
تو آگاهی ز حال خسته من گره بگشا ز کار بسته من
همه جرم و گناه و رو سیاهم امید است آن که بخشایی گناهم
رهی بگذار یا رب پیش پایم که از هر سو روم سوی تو آیم
به وقت مرگ و هنگام وفاتم خط عفوی بکش بر سیئاتم
***
یا رب ز گناه خویش شرمنده منم بر هر چه عقوبت است زیبنده منم
غفار توئی غنی تویی ا... توئی بدکار منم گدا منم بنده منم
*****
مناجات
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا ملکی که ساطانش تو باشی
مشو پناه از آن عاشق که او پیوست همه بیدار و پنهانش تو باشی
چه باک آید ز کس آن را که او را نگهدار و نگهباش تو باشی
***
غرق گنه نا امید مشو ز درگاه ما که عفو کردن بودن در همه دم کار ما
توبه شکستی بیا هر آنچه هستی بیا امید واری بجو ز نام غفّار ما
در دل شب خیز و ریز قطره اشکی ز چشم که دوست دارم کند گریه گنه کار ما
***
مناجات
از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را سیل یک مهمان ناخوانده است این ویرانه را
رحم کن بر ما سیه بختان که با آن سرکشی شمع در شب ها بدست آرد دل پروانه را
مشکل است از درد و داغ عشق دل بر داشتن ور نه میدادم به سیلاب فنا این خانه را
از خس و خاشاک بگذر گرد گلها سیر کن تا چو زنبور عسل پر شهد سازی خانه را
دامن فرصت مده از کف که دوران بهار نیست چندانی که گل بر سر کشد پروانه را
حُسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست پیش مردم شمع در بر می کشد پروانه را
*****
مناجات
سالها بر در میخانه سحر گاه شدم سائل جامی از آن باده دو صد بار شدم
هاتقی گفت برون ای همه تن آلوده غافل از خویش بدم زین سخن آگاه شدم
چهره بر خاک مذلت زدم از روی نیاز روز و شب آمده و حلقه بر آن باب زدم
گفت کی دل شده دل شوی زهر دل شد گی تامن از راه بزرگی نظری بر تو زنم