در دنیای کنونی عدّه ای سعی در تقابل ادیان دارند و از شیوه های مختلف سعی می کنند تا اسلام را در مقابل ادیان دیگر ـ با تخریب و توهین به مقدّسات آن ـ به انزوا بکشانند. آنها یا اسلام و قرآن را نشناخته و معرفتی نسبت به آن ندارند و یا مغرضانه دست به این اقدامات می زنند. مردم جهان نیز روز به روز به این حقیقت نزدیکتر می شوند که تشنه معارف اسلام و قرآن اند و با ایمان به اسلام خشم دشمنان را برانگیخته و آنها نیز حربه ای جز توهین و تخریب به مقدسات - بخصوص قرآن - در دست خود چیزی را نمی بینند. برتری اسلام بر سایر ادیان حقیقتی است که اثبات آن دشوار نیست و همین سبب شده تا حقیقت جویان این مطلب را درک کرده و قلب خود را تسلیم اسلام کنند.
اساساً آنچه سبب شده تا ادیان الهی مختلف ظهور کنند، رشد تدریجی انسان به کمال است. انسان هر چه تکامل یابد نیاز به دین کامل تری دارد، و خداوند نیز با ارسال شریعت جدیدی به این نیاز پاسخ می گفت، که از آن با «تجدید شرایع» یاد می کنند.(1) علاوه بر این، چون انسان به آن حدّ از رشد و توان نرسیده بود تا از کتب الهی در مقابل تحریفات و خطرات محافظت کند، تحریف کتب آسمانی و یا نابودی آن در گذر حوادث ایجاب می کرد تا کتاب آسمانی جدیدی نازل شود، تا مسیر هدایت بر بندگان مسدود نگردد.(2) راهیابی خرافات و اوهام به آموزه های دین را نیز، یکی دیگر از مواردی است که ارسال شریعت جدید را ضروری می کند.(3)
در نتیجه مردم هنگامی برترین آئین را درک کرده اند که از آئین های منسوخ گذشته دست برداشته و به جدیدترین آئین روی آورند. آئینی که دو ویژگی از ضروریات آن است:
1- سلامت کتاب آسمانی آن از تحریف و دستبرد،
2- سلامت تعالیم و آموزه های آن از آمیختگی با خرافات و اوهام.
حال باید ببینیم کدام آئین است که این ویژگی ها را داراست تا با بهره گرفتن از آموزه هایش سعادت و خوشبختی ابدی را برای خود تضمین کنیم.
ما که عقیده به برتری آئین مبین اسلام بر همه ادیان دیگر داریم و ویژگی های فوق را مطابق بر آن یافته ایم، بر این عقیده ایم که ظهور دین اسلام، با اعلام جاودانگى آن و پایان یافتن دفتر نبوّت توأم بوده است.(4) این بدین دلیل است که نهایت کمال را برای بشر به ارمغان آورده است، بدون اینکه دچار تحریف و خرافه گرایی شود.
با این حال، در این نوشته به بررسی آئین یهود می پردازیم تا این ویژگی ها را در آن جستجو کنیم، باشد که مسیر حق و حقیقت برای جویندگان آن هموارتر شود. از نظر ما آئین یهود و آموزه هایش، سراسر دچار اوهام و خرافات شده و عمده دلیل آن را می توان تحریف عهد عتیق دانست. دین و آئینی که کتاب مقدّسش آلوده به تحریف شد، سندیّت و اعتبار آن خدشه دار است و نمی تواند مسیر سعادت بشر و برترین آئین باشد.
حضرت موسی(ع) در اواخر عمرش، لاویان(5) و بزرگان بنیاسرائیل را گرد آورد و تورات را به آنان سپرد و به آنان گفت: این کتاب را در صندوق عهد بگذارید و در پایان هر هفت سال، تمام بنی اسرائیل، ـ حتی زنان و کودکان و غریبان شهر- را بخوانید تا گرد آیند، آنگاه تورات را بر ایشان بخوانید تا بشنوند و تعلیم یابند و از خدا بترسند و در عمل به آن هوشیار باشند.(6) به پادشاهان یهود نیز سفارش شد در جهت حفاظت از کتاب مقدّس، طوماری از آن بنویسند و آن را بخوانند و سرلوحه کارشان سازند.
این روند ادامه داشت تا اینکه در جنگ بنی اسرائیل با بت پرستان فلسطین در عصر سموئیل نبی، صندوق عهد به دست دشمنان افتاد و مدّتها پس از این ماجرا، به بنی اسرائیل بر گردانده شد.(7) علاوه بر این در حمله ششونک ـ فرعون مصر ـ به اورشلیم نیز نسخه تورات سرگذشت مبهمی داشت.(8) با این حال ماجرا پایان نیافت، بعدها حمله بخت النصر پادشاه بابل آغاز شد(9) و در این جنگ آثار مذهبی یهودیان از بین رفت تا جایی که می توان گفت با سوختن تابوت و هیکل سلیمان در سال 586 ق.م کتاب مقدّس نیز سوزانده شد. علاوه بر این، عدّه زیادی از یهودیان به اسارت گرفته شدند و اشیای قیمتی بسیاری از معبد سلیمان مصادره شد. برخی مدّت اسارت یهودیان را هفتاد سال(10) بیان کرده اند که با حمله کوروش به بابل به پایان رسید. کوروش پادشاه ایران پس از پیروزی در این نبرد یهودیان را از بردگی و اسارت آزاد کرد و اشیاء قیمتی غارت شده از معبد را به محلّش باز گرداند و پس از اینکه از خود یهودیان شخصی را به رهبریشان گماشت، آنان را با کمال آزادی به سرزمین هاینشان برگرداند.(11)
در این هنگام یکی از بزرگان یهود به نام عزرا که عدّه ای او را همان عزیر نبی می دانند، بر آن شد تا در سال 457 ق.م تورات را بازنویسی کند(12)، امّا دیری نپائید که در زمان آنتیوکس پادشاه روم و فاتح بلاد یهود، یعنی در حدود سال 161 ق.م بار دیگر تورات سوزانده شد.(13) حتی مامورین وی تمامی خانه ها و پستوها را گشته و نسخه های مجموعه عزرا را یافته و سوزاندند. بطوری که در تاریخ ضبط شده است، در منزل هر کس نسخه ای می یافتند صاحب آن را اعدام یا جریمه می کردند.(14) امّا پس از این ماجرا، بار دیگر یهودیان کتاب مقدسشان را از دست دادند و دو مرتبه به فکر چاره افتادند. احتمالا تمام آنچه در مورد دستبرد علمای یهود در نوشتن کتاب مقدس آمده است مربوط به این دوره می باشد. آنان از محفوظات خود کتابی را نوشتند که سراسر آن، آکنده از خرافات و تحریفات است.
سوزانده شدن مکرّرِ تورات و نابودی آن در جنگ ها، زمینه تحریف و دستبرد آن را فراهم کرد.
قرآن در موارد مختلف بیان می کند که کتب آسمانی یهود تحریف شده است و کسی جز علمای یهود، عامل تحریف آن نبوده اند.
آنها برای رسیدن به مقاصد دنیوی دست به جعل زده و آنچه خود ساخته بودند به عنوان وحی الهی قلمداد می کردند. آیات را آنگونه که می خواستند معنا کرده و تفسیر به رای می نمودند و هرگاه از تحریف لفظی و معنوی آیات درمانده می شدند، راه کتمان حقایق و مخفی کردن آیات الهی را پیش می گرفتند و در نهایت از سر گناه و نافرمانی، وحی الهی را به فراموشی سپردند و خداوند آنان را از رحمتش دور ساخت.
این آنچیزی است که قرآن کریم در مورد کتاب مقدّس یهود، و تحریف آن بیان می کند:
1. «فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّا کَتَبَتْ أَیْدیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّا یَکْسِبُونَ:(15) پس واى بر آنها که نوشته اى با دست خود مى نویسند، سپس مى گویند: این، از طرف خداست تا آن را به بهاى اندکى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند; و واى بر آنان از آنچه (از این راه) به دست مى آورند!»
2. «وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَریقاً یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْکِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ وَ یَقُولُونَ عَلَى اللهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ:(16) در میان آنها کسانى هستند که به هنگام تحریف کتاب خدا، زبان خود را چنان مى گردانند که گمان کنید آن از کتاب خدا است، در حالى که از کتاب خدا نیست. و (با صراحت) مى گویند: آن از سوى خداست. با این که از سوى خدا نیست، و بر خدا دروغ مى بندند در حالى که مى دانند.»
3. «فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَةً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظّاً مِمّا ذُکِّرُوا بِهِ ... : (17)ولى بخاطر پیمان شکنى آنها، از رحمت خویش دورشان ساختیم; و دلهاى آنان را سخت و پر قساوت نمودیم; آنها کلمات الهى را از موردش تحریف مى کنند; و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش کردند... .»
4. «أَلَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَریقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ:(18) کسانى که کتاب آسمانى به آنان داده ایم، او (پیامبر) را همچون فرزندان خود مى شناسند; ولى جمعى از آنان، حق را در حالى که از آن آگاهند کتمان مى کنند.»
«یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثیراً مِمّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبینٌ:(19) اى اهل کتاب! فرستاده ما، به سوى شما آمد، در حالى که بسیارى از حقایق کتاب آسمانى را که شما کتمان مى کردید روشن مى سازد; و از بسیارى از آن، صرف نظر مى نماید. (آرى،) از طرف خدا، نور و کتاب روشنگرى به سوى شما آمد.»
هر چند در ابتدا عهد عتیق را به حضرت موسی(ع) و پیامبران پس از او منسوب می کردند و برایش منشا وحیانی قائل بودند، امّا بعدها وجود تناقضات بسیار در عهد عتیق سبب شد تا عدّه ای در قرون وسطا، وحیانی بودن عهد عتیق را انکار و آن را حاصل نویسندگانی ناشناس بدانند. یکی از معروفترین کسانی که در گذشته وحیانی بودن عهد عتیق را نقد کرده ابراهیم بن عزرا است. او در کتاب تفسیر خود بر سفر تثنیه، به این موضوع پرداخته است. او که نمیتوانست با صراحت در این باره سخن بگوید، مطالب خود را به صورت رمز آورده است و به مواردی خاص اشاره کرده، مواردی که حکایت از این دارد که نویسنده واقعی اسفار پنج گانه حضرت موسی(ع) نیست، بلکه این کتاب باید قرنها پس از حضرت موسی(ع) به دست فرد یا افراد دیگری نوشته شده باشد. ابن عزرا به صورت رمز به شش بخش تورات اشاره کرده که با انتساب آن به حضرت موسی(ع) سازگار نیست.(20) بعدها باروخ اسپینوزا رمزهای ابن عزرا را گشوده، خود نیز موارد متعدد دیگری بر آن افزود.(21)
در قرن هجدهم و نوزدهم نیز، جریانی انتقادی نسبت به کتاب مقدّس ظهور کرد(22) که میگفت فرقی بین کتاب مقدس و کتابهای دیگر نیست. این کتاب را نیز باید مورد نقد قرار داد. الکساندر جدیس مطالبی تحت عنوان ملاحظات انتقادی نوشت که در سال1800م در پایان ترجمه اش از کتاب مقدس منتشر شد و در آن وجود کلام الهی و نگارش تورات موجود به دست موسی(ع) مورد انکار قرار گرفت.(23) در این عصر بود که محققان به این نتیجه رسیدند که تورات وحیانی نیست و منابع مختلفی را برای آن تصوّر کردند که یکی از آنها منبع کاهنی است که با حرف: (P) نشان داده می شود.(24) طبق این تقسیم بندی، تورات پس از اسارت بابلی و در دوره کاهنان تالیف شده است که این خود مهمترین سبب در تناقض گویی در کتاب مقدس شده است. گاهی مطلبی را می گوید و پس از آن نقیضش را در جای دیگر مطرح می کند. کتب زیادی با موضوع تناقضات کتاب مقدس نوشته شده که به طرح این تناقضات پرداخته اند.(25)
این جریان انتقادی نسبت به تورات، دلالت بر دخالت کاهنان در کتابت آن دارد که زمینه ورود تناقضات و تغییرات را در کتاب مقدّس فراهم کرده است و اعتبار و سندیّت آن را خدشه دار می کند. علّامه طباطبایی در جلد هفتم تفسیر المیزان پس از بیان تناقضاتى که تورات در مورد زندگی حضرت ابراهیم(ع) بیان می کند می گوید: تناقضاتی که تورات موجود تنها در ذکر داستان ابراهیم(ع) دارد، دلیل قاطعى است بر صدق ادّعاى قرآن مبنى بر اینکه تورات و آن کتاب مقدّسى که بر موسى(ع) نازل شده، دستخوش تغییر گشته و به کلى از سندیّت ساقط شده است.(26)
خداوند در کتاب مقدس یهودیان احوالات عجیبی دارد و همانند انسان است(27) و چون مانند اوست تصمیم می گیرد از آسمان به زمین بیاید و قدمی بزند و مدّتی را در محلّی از زمین ساکن شود.(28) چون با زمین آشنا نیست، گاهی در تشخیص خانه مومنان از کفار دچار اشتباه می شود.(29) شاید هم علّت اشتباه و خطا در تشخیص خداوند این باشد که بسیاری از امور را نمی داند(30) و بخاطر ندانستن دچار لغزش های زیادی می شود که از آن پشیمان شده و مدتی را در اندوه بسر می برد.(31) او چون با آداب زندگی اجتماعی آشنا نیست گاهی عهد می شکند(32) و دروغ می گوید، در حالی که مار از او راستگوتر است(33) و سبب تفرقه بین مردم شده(34) و گاهی هوس می کند با کسی کشتی بگیرد امّا شکست می خورد. (35)
لازم به ذکر است، این خداوند که در کتاب مقدّس یهودیان معرفی شده است بر خلاف انسان در همان حالی که سه تاست یکی است(36) ولی با این حال مانند انسان دارای گیسو و لباس است. (37)
احوالات خداوند که اینگونه باشد اوضاع پیامبران الهی مشخص است!.
فرازهایی از تحریفات تورات در مورد خداوند بدین شرح است:
1. خداوند و انسان همانند یکدیگرند: (پس خدا آدم را به صورت خود آفرید. او را به صورت خدا آفرید.)(38)
2. خداوند بر کرسی می نشیند و لباسی زیبا و مویی پشمین دارد: (و نظر می کردم تا کرسی ها بر قرار شد و قدیم الایام - موجود ازلی - جلوس فرمود و لباس او مثل برف سفید و موی سرش مثل پشم پاک و عرش او شعله های آتش و چرخهای آن آتش ملتهب بود.)(39)
3. بعضی خداوند را دیدند، در حالیکه زیر پاهایش به زینت آراسته بود: (و موسی با هارون و ناداب و ابیهو و هفتاد نفر از مشایخ اسرائیل بالا رفت. و خدای اسرائیل را دیدند، و زیر پایهایش مثل صنعتی از یاقوت کبود شفاف و مانند ذات آسمان در صفا.)(40)
4. خداوند در قالب سه شخص بر ابراهیم(ع) وارد می شود و ابراهیم(ع) پاهای خداوند را با آب می شوید و برای او غذا می آورد: (و خداوند در بلوطستان ممری، بر وی ظاهر شد، و او در گرمای روز به در خیمه نشسته بود. ناگاه چشمان خود را بلند کرده، دید که اینک سه مرد در مقابل او ایستادهاند. و چون ایشان را دید، از در خیمه به استقبال ایشان شتافت، و رو بر زمین نهاد و گفت: «ای مولا، اکنون اگر منظور نظر تو شدم، از نزد بندة خود مگذر. اندک آبی بیاورند تا پای خود را شسته، در زیر درخت بیارامید، و لقمة نانی بیاورم تا دلهای خود را تقویت دهید و پس از آن روانه شوید، زیرا برای همین، شما را بر بندة خود گذر افتاده است.» گفتند: «آنچه گفتی بکن« پس ابراهیم به خیمه، نزد ساره شتافت و گفت: «سه کیل از آرد مَیدَه بزودی حاضر کن و آن را خمیر کرده، گِردهها بساز.» و ابراهیم به سوی رمه شتافت و گوسالة نازکِ خوب گرفته، به غلام خود داد تا بزودی آن را طبخ نماید.)(41)
5. حضرت داوود(ع) تصمیم می گیرد تا به خانه نرود، مگر اینکه برای خداوند مسکنی مهیّا کند و سرانجام خداوند صهیون را برای خود بر می گزیند: (ای خداوند برای داود به یاد آور، همه مذلّتهای او را. چگونه برای خداوند قسم خورد و برای قادر مطلق یعقوب نذر نمود که به خیمة خانه خود هرگز داخل نخواهم شد، و بر بستر تختخواب خود برنخواهم آمد، خواب به چشمان خود نخواهم داد و نه پینکی به مژگان خویش، تا مکانی برای خداوند پیدا کنم و مسکنی برای قادر مطلق یعقوب... . زیرا که خداوند صهیون را برگزیده است و آن را برای مسکن خویش مرغوب فرموده. این است آرامگاه من تا ابدالآباد. اینجا ساکن خواهم بود زیرا در این رغبت دارم.)(42)
6. خداوند وقتی می خواهد مردم مصر را عذاب کند، به مومنان می گوید خانه هایتان را با خون علامت گذاری کنید تا من شما را اشتباهاً هلاک نکنم: (و در آن شب از زمین مصر عبور خواهم کرد، و همة نخستزادگان زمین مصر را از انسان و بهایم خواهم زد، و بر تمامی خدایان مصر داوری خواهم کرد. من یهوه هستم. و آن خون، علامتی برای شما خواهد بود، بر خانههایی که در آنها میباشید. و چون خون را ببینم، از شما خواهم گذشت و هنگامی که زمین مصر را میزنم، آن بلا برای هلاک شما بر شما نخواهد آمد.)(43)
7. خداوند از عملکرد خویش پشیمان می شود: (و کلام خداوند بر سموئیل نازل شده، گفت: «پشیمان شدم که شاؤل را پادشاه ساختم زیرا از پیروی من برگشته، کلام مرا بجانیاورده است.» و سموئیل خشمناک شده، تمامی شب نزد خداوند فریاد برآورد.)(44)
8. خداوند از خلقت انسان پشیمان و محزون می شود: (و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است، و هر تصوّر از خیالهای دل وی دائماً محض شرارت است. و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمیـن ساخته بود، و در دل خود محزون گشت. و خداوند گفـت: «انسـان را که آفریـدهام، از روی زمین محو سازم، انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را، چونکه متأسف شدم از ساختن ایشـان.)(45)
9. خدای اسرائیل وعده و پیمان می شکند و می گوید: هر چند وعده داده بودم که خاندان تو و خاندان پدرت همیشه کاهنان درگاه من باشند، امّا بعد از این نمی خواهم. بلکه هر کسی که به من احترام بگذارد، او را محترم می گردانم و کسی که مرا حقیر شمارد، او را حقیر خواهم ساخت: (46) (بنابراین یهُوَه، خدای اسرائیل می گوید: البته گفتم که خاندان تو و خاندان پدرت به حضور من تا به ابد سلوک خواهند نمود. لیکن الآن خداوند می گوید: حاشا از من! زیرا آنانی را که مرا تکریم نمایند، تکریم خواهم نمود و کسانی که مرا حقیر شمارند، خوار خواهند شد.)(47)
10. خداوند دروغ می گوید و حقیقت را پنهان می کند، امّا مار حقیقت را بیان می کند: (و مار از همة حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود، هُشیارتر بود. و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همة درختان باغ نخورید؟» زن به مار گفت: «از میوة درختان باغ میخوریم، لکن از میوة درختی کهدر وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید، مبادا بمیرید». مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا میداند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود»)(48)
11. حضرت آدم(ع) و همسرش از دید خداوند پنهان می شوند و چون علم خداوند محدود است، نمی تواند آنها را بیابد: (و آواز خداوند خدا را شنیدند که در هنگام وزیدن نسیم نهار در باغ میخرامید، و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند. و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت: «کجا هستی؟)(49)
12. خداوند از روی ضعف و حسادت از اتحّاد و همدلی انسان ها هراسان می شود و به فکر تفرقه و پراکندگی انسان ها می افتد: (و گفتند: «بیایید شهری برای خود بنا نهیم، و برجی را که سرش به آسمان برسد، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم، مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم« و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنیآدم بنا میکردند، ملاحظه نماید. و خداوند گفت: «همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کردهاند، و الآن هیچ کاری که قصد آن بکنند، از ایشان ممتنع نخواهد شد. اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.» پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند.)(50)
13. و گاهی خداوند پیامبرانش را امر به کارهای نا معقولی می کند که به آن اشاره خواهیم کرد.(51)
آری، این خداوندی است که تورات معرفی می کند. خدایی که هیچ فرقی با انسان ها ندارد. خالقی که همان صفات مخلوقش را دارد. جسم است و دست و پا دارد. می خورد و می آشامد. دروغ می گوید. وعده می شکند و حسود است. علمی محدود دارد و سراسر عجز و ضعف است، امّا حقیقت چیز دیگری است و خداوند منزّه است از این تصوّرات باطل و افکار لبریز از خرافات. خدای قرآن کجا و خدای تورات کجا!
در کتاب مقدّس و تحریف شده یهودیان، پیامبران الهی نیز احوالات پیچیده ای دارند. در این کتاب نسبت هایی به انبیاء الهی که بی شک از مقام عصمت بر خوردارند، داده شده و انسان از نقل آن هم شرم دارد! ولی چون اساس این رساله نقل و ردّ همین گونه افسانه های راه یافته به کتاب مقدّس است ناچار از نقل این عبارات هستیم و پیشاپیش عذر خواهی می کنیم:
در مورد حضرت داوود(ع) آمده است که او با همسر یکی از فرماندهانش همبستر شده! و سپس با طرّاحی قتل آن فرمانده در میدان جنگ، با همسرش ازدواج می کند! (52)
ظاهراً در تورات، داوود تنها پیامبری نیست که مرتکب زنا می شود، حضرت لوط نیز مانند حضرت نوح شراب می نوشد و مستی می کند،(53) امّا به این اکتفا نکرده، و بی آنکه بداند با دخترانش همبستر می شود! (54)
حال دیگر قبحی ندارد که خداوند به حضرت هوشع(ع) دستور دهد تا با زن بدکاره ای ازدواج کند،(55) چرا که به گفته کتاب مقدّس، پیامبرانی هستند که خود از زنا متولّد شده اند! (56)
دیگر عجیب نیست که حضرت نوح دروغ بگوید. (57) زیرا پیامبرانی هستند که گناهان بزرگتری مرتکب شده اند. حضرت سلیمان(ع) مرتکب محرّمات الهی می شود و بخاطر علاقه قلبی به بتها برایشان بتکده می سازد! (58) حضرت هارون (ع) نیز بت می سازد و مردم را به پرستش بتها تشویق می کند! (59) حضرت موسی(ع) نیز دستور به قتل اسیران جنگی، حتّی زنان و کودکان داده است! (60)
در کتاب تحریف شده یهودیان آمده است که خداوند پیامبرانش را به دستورات نامعقولی امر می کرده است.
به عنوان مثال، خداوند به حضرت حزقیال(ع) می فرماید تا نانی که به نجاسات انسانی آلوده شده را بخورد و شاید بخاطر همین است که گاهی اوقات، حضرت موسی(ع) با خداوند با درشتی و خشونت رفتار می کند.(61) و یعقوب(ع) سعی دارد از راه کشتی گرفتن با خداوند و قدرت نمایی در برابر او ، صاحب رسالت و نبوت شود. (62)
آری گویا در اعتراض به این دستورات نامعقول می باشد که حضرت اشعیا(ع) سال های زیادی در میان مردم بدون لباس و با پای برهنه راه می رود، و حضرت ارمیا(ع) به گردن خویش بند و یوغ می بندد.
فرازهایی از تحریفات تورات در مورد پیامبران الهی بدین شرح است:
1. تورات می گوید حضرت داوود(ع) با زن یکی از فرماندهانش زنا می کند و پس از با خبر شدن از حاملگی او، نقشه قتل فرمانده اش را می کشد. این در حالی است که آن فرمانده وفادار در ایامی که به دستور حضرت داوود(ع) از میدان نبرد به اورشلیم می آید، امّا به منزل نمی رود. چون روا نمی داند او در کنار همسرش باشد ولی سربازانش در میدان کارزار. شرح داستان در تورات اینگونه است: (در فصل بهار، هنگامی که پادشاهان به جنگ می روند، داوود یوآب را با سپاه اسرائیل به جنگ فرستاد. آنان عمونیان را از بین بردند و شهر ربه را محاصره کردند. امّا داوود در اورشلیم ماند. یک روز، بعد از ظهر داوود از بستر برخاست و به پشت بام کاخ رفت و به قدم زدن پرداخت. از روی بام نظرش بر زنی افتاد که حمام می کرد. آن زن زیبایی فوق العاده ای داشت. داوود کسی را فرستاد تا بداند که آن زن کیست و معلوم شد که او بتشبع، دختر الیعام و زن اوریای حِتّی است. پس داوود قاصدان را فرستاد و آن زن را به حضورش آوردند و داوود با او همبستر شد. سپس به خانه خود رفت. پس از مدّتی پی برد که حامله است. پس قاصدی نزد داوود فرستاد تا حاملگی اش را به او خبر بدهد. آنگاه داوود به یوآب پیام فرستاد و از او خواست که اوریا را به نزد او بفرستد. هنگامی که اوریا آمد، داوود از حال یوآب و سپاه او و وضع جنگ جویا شد. بعد به اوریا گفت که به خانه خود برود و شست وشو کند و هدیه ای هم برای او به خانه اش فرستاد. امّا اوریا به خانه خود نرفت و در پیش دروازه کاخ با سایر خادمان پادشاه خوابید. چون داوود باخبر شد که اوریا به خانه خود نرفته است، او را به حضور خود خواسته گفت: «تو مدّت زیادی از خانه ات دور بودی، پس چرا دیشب پیش زنت به خانه نرفتی؟» اوریا جواب داد: «آیا رواست که صندوق خداوند، مردم اسرائیل و یهودا، سرورم یوآب و سپاه او بیرون در دشت بخوابند و من به خانه خود بروم و با همسرم بخورم و بنوشم و همخواب شوم. به جان شما سوگند که هرگز این کار را نمی کنم.» داوود گفت: «امروز هم همین جا بمان و فردا دوباره به اردوگاه برو.» پس اوریا آن روز هم در اورشلیم ماند. داوود او را برای شام دعوت نمود و او را مست کرد. اوریا آن شب نیز به خانه خود نرفت و با خادمان پادشاه خوابید. فردای آن روز داوود نامه ای به یوآب نوشت و به وسیله اوریا برای او فرستاد. متن نامه به این قرار بود: «اوریا را در صف اول یک جنگ سخت بفرست و خودت عقب نشینی کن و بگذار تا او کشته شود». پس یوآب او را در جایی گماشت که نزدیک به شهر محاصره شده بود، یعنی جایی که بهترین جنگجویان دشمن می جنگیدند. آنگاه دشمنان از شهر بیرون آمدند و با یک حمله، بسیاری از سربازان بنی اسرائیل را به قتل رساندند که اوریا هم از جمله کشته شدگان بود. .. چون زن اوریا شنید که شوهرش کشته شده است، سوگوار شد. وقتی دوران سوگواری به پایان رسید، داوود او را به خانه خود آورد و با او عروسی کرد. آن زن برایش پسری به دنیا آورد، امّا این کار در نظر خداوند ناپسند آمد.)(63)
2. در تورات آمده است که دختران حضرت لوط(ع) به پدرشان شراب دادند و در حال مستی با او همبستر شده و از پدرشان صاحب فرزند گشتند: (و دختر بزرگ به کوچک گفت: «پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که برحسب عادت کل جهان، به ما در آید. بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم، و با او همبستر شویم، تا نسلی از پدر خود نگاه داریم«. پس در همان شب، پدر خود را شراب نوشانیدند، و دختر بزرگ آمده با پدر خویش همخواب شد، و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. و واقع شد که روز دیگر، بزرگ به کوچک گفت: «اینک دوش با پدرم همخواب شدم، امشب نیز او را شراب بنوشانیم، و تو بیا و با وی همخواب شو، تا نسلی از پدر خود نگاه داریم«. آن شب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند، و دختر کوچک همخواب وی شد، و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند. و آن بزرگ، پسری زاییده، او را موآب نام نهاد، و او تا امروز پدر موآبیان است. و کوچک نیز پسری بزاد، و او را بنعَمّی نام نهاد. وی تا بحال پدر بنیعمون است.)(64)
3. در تورات آمده است که حضرت نوح شراب می نوشد و در حال مستی عریان می شود: (و نوح به فلاحت زمین شروع کرد، و تاکستانی غرس نمود. و شراب نوشیده، مستشد، و در خیمة خود عریان گردید. و حام، پدر کنعان، برهنگی پدر خود را دید و دو برادر خود را بیرون خبر داد. )(65)
4. خداوند در تورات به حضرت هوشع(ع) امر می کند تا با زن زناکاری ازدواج کند: (خداوند به هوشع گفت: «برو و زنی زانیه و اولاد زناکار برای خود بگیر زیرا که این زمین از خداوند برگشته، سخت زناکار شدهاند.» پس رفت و جُومَر دختر دبلایم را گرفت و او حامله شده، پسری برایش زایید. )(66)
5. تورات می گوید حضرت یفتاح(ع) زنازاده بوده است: (و یفْتاح جِلْعادی مردی زورآور، شجاع، و پسر فاحشهای بود؛ و جِلْعاد یفْتاح را تولید نمود).(67)
6. تورات به حضرت نوح(ع) نسبت دروغ می دهد: (آنگاه نبی پیر بیت ئیل به او گفت: «من نیز مانند تو نبی هستم و فرشته از طرف خداوند به من گفت که تو را با خود به خانه ببرم و از تو پذیرایی کنم.» امّا نبی پیر دروغ می گفت. )(68)
7. تورات حضرت سلیمان(ع) را شرور معرفی کرده که برای بت ها بتکده می سازد: (و سلیمان در نظر خداوند شرارت ورزیده، مثل پدر خود داود، خداوند را پیروی کامل ننمود. آنگاه سلیمان در کوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند به جهت کَمُوش که رِجْسِ موآبیان است، و به جهت مُولَک، رِجْسِ بنیعمون بنا کرد).(69)
8. تورات می گوید حضرت هارون(ع) مردم را به بت پرستی تشویق می کند: (و چون قوم دیدند که موسی در فرود آمدن از کوه تأخیر نمود، قوم نزد هارون جمع شده، وی را گفتند: «برخیز و برای ما خدایان بساز که پیش روی ما بخرامند، زیرا این مرد، موسی، که ما را از زمین مصر بیرون آورد، نمیدانیم او را چه شده است«. هارون بدیشان گفت: «گوشوارههای طلا را که در گوش زنان و پسران و دختران شماست، بیرون کرده، نزد من بیاورید». پس تمامی قومْ گوشوارههای زرین را که در گوشهای ایشان بود بیرون کرده، نزد هارون آوردند. و آنها را از دست ایشان گرفته، آن را با قلم نقش کرد، و از آن گوسالة ریخته شده ساخت، و ایشان گفتند: «ای اسرائیل این خدایان تو میباشند، که تو را از زمین مصر بیرون آوردند». و چون هارون این را بدید، مذبحی پیش آن بنا کرد و هارون ندا درداده، گفت: «فردا عید یهوه میباشد». و بامدادان برخاسته، قربانیهای سوختنی گذرانیدند، و هدایای سلامتی آوردند، و قوم برای خوردن و نوشیدن نشستند، و بجهت لعب برپا شدند.)(70)
9. حضرت موسی(ع) دستور می دهد تا گروهی از زنان و کودکان اسیر، بی رحمانه کشته شوند: (و بنیاسرائیل زنان مدیان و اطفال ایشان را به اسیری بردند، و جمیع بهایم و جمیع مواشی ایشان و همة املاک ایشان را غارت کردند. و تمامی شهرها و مساکن و قلعههای ایشان را به آتش سوزانیدند. و تمامی غنیمت و جمیع غارت را از انسان و بهایم گرفتند. و اسیران و غارت و غنیمت را نزد موسی و العازار کاهن و جماعت بنیاسرائیل در لشکرگاه در عَرَبات موآب، که نزد اردن در مقابل اریحاست، آوردند. و موسی و العازار کاهن و تمامی سروران جماعت بیرون از لشکرگاه به استقبال ایشان آمدند. و موسی بر رؤسای لشکر یعنی سرداران هزارهها و سرداران صدْها که از خدمت جنگ باز آمده بودند، غضبناک شد. و موسی به ایشان گفت: « آیا همة زنان را زنده نگاه داشتید؟ اینک اینانند که برحسب مشورت بلعام، بنیاسرائیل را واداشتند تا در امر فغور به خداوند خیانت ورزیدند و در جماعت خداوند وبا عارض شد. پس الآن هر ذکوری از اطفال را بکشید، و هر زنی را که مرد را شناخته، با او همبستر شده باشد، بکشید. و از زنان هر دختری را که مرد را نشناخته، و با او همبستر نشده برای خود زنده نگاه دارید).(71)
10. تورات می گوید حضرت موسی(ع) برای خداوند تکلیف تعیین می کند و با درشتی با او سخن می گوید: (پس موسی به حضور خداوند برگشت و گفت: «آه، این قوم گناهی عظیم کرده، و خدایان طلا برای خویشتن ساختهاند. الآن هرگاه گناه ایشان را میآمرزی و اگرنه مرا از دفترت که نوشتهای، محو ساز.»)(72)
11. خداوند تا صبحدم با یعقوب کشتی می گیرد و برای رهایی از دست یعقوب به او پاداشی می دهد: (و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی میگرفت. و چون او دید که بر وی غلبه نمییابد، کف ران یعقوب را لمس کرد، و کف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد. پس گفت: «مرا رها کن زیرا که فجر میشکافد.» گفت: «تا مرا برکت ندهی، تو را رها نکنم« به وی گفت: «نام تو چیست؟» گفت: «یعقوب« گفت: «از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل، زیرا که با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی« و یعقوب از او سؤال کرده، گفت: «مرا از نام خود آگاه ساز.» گفت: «چرا اسم مرا میپرسی؟» و او را در آنجا برکت داد. و یعقوب آن مکان را «فِنیئیل» نامیده، (گفت:) «زیرا خدا را روبرو دیدم و جانم رستگار شد.»)(73)
12. گاهی اوقات پیامبران الهی مامور به اوامر نامعقولی می شود: (تو (حزقیال) باید با مدفوع خشک انسان آتش بیافروزی و نان خود را بر روی آن بپزی و آن را در جایی بخور که همه ببینند. خداوند فرمود: «بدین سان قوم اسرائیل در میان اقوامی که پراکنده اش کرده ام، نان ناپاک خواهد خورد.» امّا من گفتم: «ای خداوند متعال، من هرگز خود را آلوده نکرده ام. از کودکی تاکنون من گوشت حیوانی را که مرده باشد یا به وسیله حیوانات وحشی کشته شده باشد، نخورده ام. من هرگز غذایی را که ناپاک شمرده می شد، نخورده ام.» آنگاه خداوند به من فرمود: پس من اجازه می دهم که برای پختن نان، به جای مدفوع انسان از سرگین گاو استفاده کنی).(74)
13. همچنین در جای دیگر چنین نقل شده: (خداوند به واسطه اشعیا ابن آموص تکلّم نموده، گفت: «برو و پلاس را از کمر خود بگشا و نعلین را از پای خود بیرون کن.» و او چنین کرده، عریان و پا برهنه راه میرفت.)(75)
14. علاوه بر این در جای دیگر، از زبان حضرت ارمیا(ع) نقل شده است که: (خداوند به من چنین گفت: «بندها و یوغ ها برای خود بساز و آنها را بر گردن خود بگذار».)(76)
تنها لازم است انسان لحظاتی را به فکر فرو رود. براستی اگر پیامبران الهی از دید یهود اینگونه اند، مردمان عادی و پیروانشان چگونه خواهند بود؟! این در حالی است که قرآن پیامبران الهی را بهترین و پاکترین انسان ها معرفی می کند. کافیست کمی با قرآن مانوس باشیم تا تفاوت را احساس کنیم.
ادامه مطلب...
مبانى وحدت :
برخى از مبانى وحدت عبارتند از:
1 . ايمان و توجه به خدا: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَت َ اللَّهِ عَلَيکُمْ إِذْ کُنتُمْ أَعْدَآءً فَأَلَّفَ بَينَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَ نًا;(آل عمران ،103) و همگى به ريسمان خدا (قرآن ، اسلام و هر گونه وسيله ارتباط ديگر) چنگ زنيد و پراکنده نشويد ، و نعمت (بزرگ ) خدا را بر خود به ياد آوريد که چگونه دشمن يک ديگر بوديد و او در ميان دل هاى شما الفت ايجاد کرد ، و به برکت نعمت او برادر شديد»; « . . .هُوَ الَّذِى أَيدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِين * وَأَلَّفَ بَينَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْت َ مَا فِى الأَْرْضِ جَمِيعًا مَّآ أَلَّفْت َ بَينَ قُلُوبِهِمْ وَلَـکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَينَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَکِيمٌ;(انفال ،62ـ63) . . .او همان کسى است که تو را با يارى خود و مؤمنان تقويت کرد . و در ميان دل هاى آن ها الفت ايجاد نمود ، اگر تمام آن چه روى زمين است صرف مى کردى که در ميان دل هاى آن ها الفت بيافکنى نمى توانستى ولى خداوند در ميان آن ها الفت ايجاد کرد او توانا و حکيم است .»
روشن است اين تأليف قلوب و نزديک شدن اهل ايمان و اتحاد بين آن ها ، به خاطر ايمان ، توجه به خدا و ارتباط مکتبى امکان پذير است ; وگرنه همين انسان ها تا قبل از بعثت ، دشمن خون خوار هم بودند و بر اثر دورى از يکديگر وجود کينه و دشمنى درگيرى هاى طولانى داشتند و خون هم را مى ريختند .
2 . فضائل انسانى :
ديگراز مبانى وحدت رعايت ارزش هاى انسانى است . به تعبير ديگر عامل ديگرى که عملا وحدت بين مؤمنان ، مسلمانان ، مذاهب و حتى اجتماعات انسانى در سطح بين الملل را مى تواند محقق کند ، عمل به ارزش ها و فضائل انسانى است . اگر در همه جا عدالت ، تقوا ، محبت ، تعاون ، ايثار ، حرمت ، همدلى و . . . حکم فرما باشد ، اختلاف ، نزاع ودرگيرى يا به کلى نيست و يا بسيار اندک است . و اگر ظلم ، تجاوز به حريم و حرمت ديگران ، بى عدالتى ، بى تقوايى ، غارت يک ديگر ، و . . . حاکم باشد ، يقيناً درگيرى ، اختلاف و . . . نيز به مراتب هست . لذا ، خداوند متعال مى فرمايد: «يسْـَلُونَکَ عَنِ الأَْنفَالِ قُلِ الأَْنفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَصْلِحُوا ذَات َ بَينِکُم ;(انفال ،1)از تو درباره انفال مى پرسند ، بگو: انفال مخصوص خدا و پيامبر است ، پس از (مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد و ميان برادرانى را که با هم ستيزه دارند آشتى دهيد و خدا و پيامبرش را اطاعت کنيد اگر ايمان داريد .
در اين آيه شريفه بعد از امر به تقوا ، ]که يکى از صفات انسانى است[ امر به اصلاح و حل اختلاف شده است ; معلوم مى شود تا فضائل انسانى نباشد امر به صلاح و يکانگى و وحدت معنا ندارد .
دعاى اهل ايمان اين است که : «وَ لاَ تَجْعَلْ فِى قُلُوبِنَا غِلاًّ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا رَبَّنَآ إِنَّکَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ;(حشر ،10) و در دل هايمان حسد و کينه اى نسبت به مؤمنان قرار مده ، پروردگارا ! تو مهربان و رحيمى » . «نحل » به صفات مخفى و زشت اخلاقى گفته مى شود . مؤمن از خداوند مى خواهد هر گونه زشتى را از او دور کند . اين جمله با توجه به تعبير «اخوان » (برادران ) حاکى از اين است که بر کل جامعه اسلامى روح محبت ، صفا و برادرى بايد حاکم باشد تا اتحاد و يگانگى ايجاد شود .
و . . .
اهداف وحدت :
1 . يکى از اهداف وحدت اسلامى رفع اختلاف و نبود درگيرى و نزاع است : «وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَنَـزَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَب َ رِيحُکُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّـبِرِينَ;(انفال ،46) و اطاعت (فرمان) خدا و پيامبرش نماييد و نزاع (و کشمکش ) مکنيد تا سست نشويد و قدرت (و شوکت و هيبت ) شما از ميان نرود و استقامت نماييد که خداوند با استقامت کنندگان است » .
لذا ، لازم است مذاهب ِ مختلف براى رفع اختلافات و درگيرى هاى درونى به مشترکات تمسک کنند ، تا در برابر بيگانگان ، يگانگى و اتحاد خود را حفظ کنند; اما در غير اين صورت و مشغول شدن و درگيرى بين خود ، قواى جسمى ، فکرى ، اقتصادى و . . . هدر مى رود ، و آن که در اين وسط سود مى برد دشمنان و بى گانگان هستند . چنان چه دنياى اسلام امروز گرفتار همين درد است .
نکته قابل ذکر اين که ، براى رسيدن به اين اهداف بهره گيرى از روش ها و شيوه هايى که وحدت را عملا محقق مى سازد ، امرى ضرورى است ; مثلا يکى از روش ها ، استفاده از وحدت کلمه است . «قُلْ يـأَهْلَ الْکِتَـب ِ تَعَالَوْا إِلَى کَلِمَة سَوَآءِم بَينَنَا وَبَينَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلاَ نُشْرِکَ بِهِ شَيـًا وَلاَ يتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ;(آل عمران ،64) بگو: اى اهل کتاب ، بياييد به سوى سخنى که ميان ما و شما مشترک است که جز خداوند يگانه را نپرستيم ، و چيزى را شريک او قرار ندهيم ، و بعضى از ما بعضى ديگر را ، غير از خداوند يگانه ، به خدايى نپذيرند ، هرگاه (از اين دعوت ) سر برتانيد ، بگوييد گواه باشيد که ما مسلمانيم » .
ديگر از شيوه ها ، اطاعت و تسليم است : «وَ مَن يسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى;(لقمان ،22) کسى که قلب و جان خود را تسليم خدا کند و در آستان پروردگار سر تسليم و اطاعت فرود آورد در حالى که محسن و نيکوکار باشد به دست گيره محکمى چنگ زده است » .
شيوه سوم ، استفاده از رهبرى واحد است ، چنان چه در آيه چهل وشش انفال به آن اشاره شد . و . . .
روشن است که به کارگيرى اين روش ها ، همه را به مشترکات فرا مى خواند ، و سبب هم بستگى و اتحاد مى شود .
فرمان وحدت
اسمعوا و اطيعوا لمن ولاه الله الامر فانه نظام الاسلام
پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و اله) فرمودند:
از حاكمان الهي اطاعت كنيد و گوش بفرمان باشيد زيزا اطاعت از رهبري مايه «وحدت امت اسلام» است
و ائمه اطهر
مورد بحث و بررسی قرار گرفته و در سیره عملی آن بزرگواران نیز نشان دهنده اهمیت این مسأله می باشد.آيه اعتصام به حبل الله
همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود يادكنيد؛ آن گاه كه دشمنان يك ديگر بوديد, پس ميان دل هاي شما اُلفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد. اين گونه, خداوند, نشانه هاي خود را براي شما روشن ميكند؛ باشد كه شما هدايت يابيد».
امير مؤمنان (علیه السلام) در نامهاي به مالك اشتر, او را به رفتار رحيمانه با زير دستان سفارش كرده و برادري ديني و ايماني و ي را با مسلمانان مطرح ساخته است: «... فَإِنّهم صِنفان إِما أَخ لَك فيِ الدِّين...؛(نهج البلاغه, نامه 53, بند9) مردم و رعيّت دو صنفند يا برادر ديني تو هستند... ».
اعتصام به حبل الهي, راه را براي صعودي جمعي فراهم ميآورد و پيامبر
كه به تنهايي ميتواند تا «... قاب قوَسيَن أَو أدني» ( نجم/ 9) پرواز كند, مأمور ميشود كه امّتي را در اين پرواز مدد رساند تا ديگران نيز پر و بال بگشايند و مجموعهاي متشكّل از امّت و امام,هماهنگ و منسجم را ه قرب حق را در پيش گيرند «وَاخَفضَ جَناحك لِمن اتَّبعك من المؤمنين ››شعراء / 215پس, سير الي الله ،صعود است و صعود وسيله ميطلبد «يا أَيّهُا الذَيِن آمنوا اتَّقوا الله وابتَغوا إِليه الوَسيلة وَجاهِدوا في سَبيله لَعلّكم تُفلحون» مائده / 35و وسيله همان «حبل الله» يعني «دين» است.
اعتصام جمعي و اتحاد و هماهنگي و انسجام بر محوريت حبل الاهي, موجب ميشود همگان در برداشتن بار سنگين مسوؤليت با نشاطي فزاينده مشاركت داشته باشند و بر اساس: «فَإِنّ يدالله مَع الجماعة» ؛ با قدرتي افزون تر, رسالت الاهي خويش را به انجام برسانند.
آيه ورود همگان در سِلْم
اي اهل ايمان! همگان در سِلْم درآييد و گام هاي شيطان را دنبال مكنيد كه او براي شما دشمني آشكار است».
واژة «سِلْم» مقابل حرب و به معناي صلح و سازش است و كلمه «كافّه» از ماده «كفّ» به معناي مانع شدن از فعليت و ظهور چيزي است و بر جماعت اطلاق ميشود.
از ابن عباس نقل شده اين آيه در شأن «عبدالله بن سلام يهودي» و اصحابش نازل شده است؛ آنان وقتي اسلام آوردند, با مسلمانان بر سر پارهاي از مسائل مانند تعظيم روز شنبه, كراهت گوشت و شير شتر , اختلاف كردند؛ آن گاه از پيامبر اكرم خواستند كه تورات را بياورد و به آن عمل كند. خداوند اين آيه را نازل كرد و همگان را به صلح و زندگي مسالمت آميز دعوت كرد. در برخي از تقاسير آمده است كه از پيامبر اكرم
اجاز خواستند تا تورات را در نمازهايشان بخوانند؛ آنگاه اين آيه نازل شد و آنان را از پيروي شيطان نهي كرد.(اسباب النزول واحدي,/68)خداي سبحان در اين آيه مؤمنان را مورد خطاب قرار داده, همگان را به صلح و اتحاد و زندگي مسالمت آميز, دعوت كرده است.
ذات اقدس اله ميفرمايد اي مؤمنان! همگي با هم وارد قلعة محكم سازش و وحدت شويد؛ چون صلح و اتحاد, به منزله دژ محكم و حِصْن حَصيني است كه انسان را از هر حادثهاي حفظ ميكند؛ مانند كلمة «لا إله إلّا الله» و ولايت علي بن ابي طالب (علیه السلام) كه روايات از آن ها به نام قلعه محكم الاهي ياد كرده است؛ چون مايه حفظ و صيانت از عذاب الاهي ميشوند.
بنابراين, منظور از «سِلْم» در اين آيه, صلح و سازش و اتحاد و برادري در حوزه اسلامي ميان مسلمانان و مؤمنان است؛ نه دعوت به اسلام. پس, اين آيه, خطاب به مؤمنان است و آنان را در محدودة داخلي ايمان و اسلام, به انقياد و اتحاد همگاني دعوت و از تفرقه نهي ميكند.
آري, اگر خطاب به عموم مردم بود, مانند «يا أَيُها الناس كُلوا مِمّا فِي الأرض حَلالاً طَيّباً ولاتَتّبعوا خُطوات الشَيطان...»بقره / 168 يا نظير سوره نصر بود «وَرأَيت الناسَ يَدخلون في دين الله اَفواجاً»نصر/2كه كلمه «ناس» دارد, ممكن بود كه «سِلم» بر اصل اسلام منطبق شود؛ چنان كه برخي از مفسّران اهل تسنن,اين گونه معنا كرده اند.(الجامع لأحكام القرآن, 2/ 23ـ24)
«اُدخلوا» فعل امر است و بر وجوب دلالت دارد و چون كلمه «كافّة» در «...ادْخلوا في السِّلم كافّة» به معناي جميع و همگي است، معلوم ميشود كه حكم وجوب به اتحاد و برادري, ويژه فرد يا افراد غير معيّن نيست تا مانند واجب كفايي باشد و با انجام دادن يكي, از ديگران ساقط شود. برادري, نخستين شعار پيامبر
همچنين و اجب بودن اتحاد بر خصوص «مجموع من حيث المجموع» بار نشده است تا آن كه افراد به تنهايي تكليفي نداشته باشند؛ بلكه چون هر فردي , هم حيثيّت فردي دارد و هم حيثيت اجتماعي, حكم آيه به تك تك افراد اختصاص دارد؛ منتها با عنايت به حيثيّت اجتماعي آنان.
آيه اُخوّت ايماني
«إِنّما المؤُمنون اِخوة فَأَصلِحوا بَين أَخوَيكم و اَتقوا الله لَعلّكم تُرحمون؛ حجرات / 10
در حقيقت, مومنان باهم برادرند. پس, بين برادرانتان را سازش دهيد و از خدا پروا بداريد؛ اميد كه مورد رحمت قرار گيريد».
اين آيه, مؤمنان را به اخوّت و برادري دعوت كرده است و از هر گونه تفرقه باز ميدارد تا بر اساس «.. أشدّاءُ علي الكفاّر رُحماء بينهم...» فتح/29 به خوبي و مهرباني در زير سايه اسلام, زندگي مسالمت آميزي داشته باشند.
بنابراين, بايد كسي را كه در دايره حوزه اسلام به داعيه مؤمن بودن خود, به جان مردم ميافتد و ايجاد اختلاف ميكند, از اين كار بازداشت و آن اختلاف را حلّ كرد؛ چنان كه قرآن ميفرمايد اگر دو گروه از مؤمنان , بر اثر برداشت هاي گوناگون يا تشخيص باطل, با هم به مبارزه بر خواستند, نخست بايد از راه موعظه و نصيحت بين آنان را اصلاح كنيد و اگر اصلاح نشدند و گروهي بر گروه ديگر ستم روا داشتند, بايد طايفه و گروهي ياغي و ستمگر را با مبارزه بر سر جايشان بنشانيد تابه قانون الاهي تَن دهند؛ اگر آنان تابع قانون الاهي شدند, به وسيله عدل, ميانشان اصلاح كنيد و عادل باشيد و نه صلح طلب؛ چون صلح و سازش در اين جا محمود وممدوح نيست؛ يعني حقّ ستمديده را از ستمگر بگيريد و به او بدهيد؛ نه آن كه ستمديده را وادار كنيد كه از حقّش بگذرد؛ زيرا اين كار, گرچه صلح و سازش ايجاد ميكند, ولي از عدل و عدالت فاصله دارد: «وإِن طائِفتان مِن المُؤمنين اقتَتَلوا فَأَصلِحوا بَينَهما فَإِن بَغت إِحديهما علي الأُخري فَقاتِلوا الَّتي تَبغي حتّي تَفئَ إِلي أَمر الله فَإِن فائت فَأَصلِحوا بَينهما بِالعَدل وأَقسطوا إِنّ الله يُحبّ المُقسطين» حجرات / 9.
اميرمؤمنان (علیه السلام) به اخوت ايماني تصريح كرده, ميفرمايد: «إِنّما أَنتم إِخوان عَلي دين الله ما فَرّق بَينكم إِلّا خُبث السَرائر و سوء الضَمائر؛ شما بر اساس دين خدا با هم برادريد؛ چيزي جز دشمني درون و بدي نيّت, شما را از هم پراكنده نكرده است». (نهج البلاغه, خطبه113, بند6)
نخستين شعار رسول اكرم
هنگام ورود به مدينه و پيش از ساختن مسجد و پرداختن به امور عمراني, دربارة اُخوت و برادري ديني بود . آن حضرت
مسلمانان را دو به دو در راه خدا برادر يك ديگر كرد: «اخي النبيّ
بين أصحابه من المُهاجرين و الأَنصار أَخوين أخوين»؛(بحار, 38, /336)و با ايجاد عقد اخوت ميان مسلمانان و بين خود و حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) و نيز ميان دو قبيله «اُوس» و «خزرج», اتحاد و هماهنگي را تحقق بخشيد.
شعار وحدت, هم در آغاز تأسيس حكومت اسلام مطرح شد و هم هنگام استحكام حكومت اسلاميدر مدينه و هم پس از فتح مكه و تفوّق مسلمانان بر شبه جزيره عربستان؛ چنان كه پيامبر اكرم
در حجّه الوادع از حفظ وحدت, سخن به ميان آورد و فرمود:«المُسلمون إِخوة َتتكافي دِمائهم يَسعي بِذَمّتهم أَدناهم وَهم يَد عَلي مَن سِواهم؛ (بحار, 67,/ 242) مسلمانان با هم برادرند و خون هايشان همسان يك ديگر است و خون هيچ كس ارزشمندتر از خون ديگري نيست».
همان طور كه برادران نسبي, پدر نسبي دارند, برادران ايماني نيز پدر ايماني خواهند داشت كه همان رسول خدا
و اميرمؤمنان (علیه السلام) است.
بر همين اساس, پيامبر
خود و حضرت علي (علیه السلام) را دو پدر امت اسلاميمعرفي كرد: «أَنا وَ عَليّ أبوا هذه الأُمة»؛(همان 16/95)
آية الله جوادي آملي، وحدت جوامع در نهجالبلاغه
زمينه هاي پيدايي وحدت, عبارت است از :
1ـ دادن هدف مشترك.
2ـ ارائه اصول و مبانی خط مشی مشترك .
3ـ راهنمايي خط مشی مشترك.
4ـ تعليم فروع جزئی زير پوشش خط مشی كلّی.
5ـ پيروي از راهنمای واحد و رهبر مشترك.
عناوين كلی زمينه هاي پيدايی وحدت را ميتوان در سخن حضرت علي (علیه السلام) يافت؛ آن جا كه فرمود:
«تَرد عَلي أَحدهم القَضية في حُكم مِن الأَحكام فَيَحكم فيها بِرأيه ثُمّ ترد تِلك القَضية بِعينها عَلي غَيره فَيَحكم فيها بِخلاف قوله ثُمّ يَجتمع القُضاة بِذلك عِند الإمام الَذي استَقضاهم فيُصوّب اراءهم جميعاً وإِلههُم واحد! وبنيُّهم واحد و كتابهم واحد آفآمرَهم الله سُبحانه بالِإختلاف فَآطاعوه! أَم نَهاهم عَنه فَعَصوه!؛ (نهج البلاغه، خطبه 18) گاهي دعوايي مطرح ميشود و قاضي به رأي خود حكم ميكند. پس از آن, همين دعوا نزد قاضي ديگري عنوان ميگردد, او بر خلاف قاضي اول نظر ميدهد. سپس همه نزد پيشوايشان كه آنها را نصب كرده ميآيند و او رأي همه را تصديق ميكند! در صورتي كه خداي آن ها يكي! و پيامبرشان يكي و كتابشان يكي است!».
سخن ان حضرت به خوبي نشان ميدهد كه هدف و اعتقادات مشترك «إلههم واحد» و رهبري واحد «نبيّهم واحد» و برنامه و خط مشي مشترك «وكتابهم واحد», وحدت آفرين است. بنابراين, مسلمانان بايد از اين عوامل وحدت زا به خوبي پاسداري كنند تا به وحدت جوامع اسلاميآسيبي وارد نشود؛ آن گونه كه در زمان حضرت علي (علیه السلام) واقع شد.
آن حضرت در اين باره ميفرمايد: «فَلقد كُنّا مَع رسول الله
وَإِنّ القَتل لَيدور عَلي الاباء والأَبناء والِإخوان والقرابات فَما نَزداد عَلي كُلّ مُصيبة و شِدّة إلّا إِيماناً و مُضيّاً عَلي الحَق و تَسليماً لِلأمر وصَبراً عَلي مُضض الجِراح ولكِنّا إِنّما أَصبحنا نُقاتل إِخوانَنا فِي الإِسلام عَلي ما دَخل فيه مِن الزَيغ و الإِعوجاج والشُّبهة والتَّأويل فَإِذا طَمِعنا فَي خِصلة يلُم الله بِها شَعتنا ونَتداني بِها اِلي البقيّة فيما بَيننا رغَبنا فيها و أمسكنا عمّا سواها!؛ در زمان پيامبر
ما با پيامبر بوديم و قتل و كشتار گرداگرد پدران, فرزندان, برادران, و خويشان دور ميزد و با وارد شدن هر مصيبتي بر ايمان ما افزوده ميشد و شكيبا و مصمّم بوديم؛ اما امروز با پيدايش زنگارها در دين و ظهور كژي ها و نفوذ شبهه ها در افكار و تفسير و تأويل دروغين در دين, با برادران مسلمان خود به جنگ خونين كشانده شديم. پس, هر گاه احساس كنيم چيزي باعث وحدت ماست و به وسيلة آن به يكديگر نزديك ميشويم و شكاف ها را پر و باقيماندة پيوندها را محكم ميكنيم, به آن تمايل نشان ميدهيم و آن را گرفته و ديگر راه جنگ را ترك ميكنيم».
امير مؤمنان (علیه السلام) در جاي ديگر نيز به وحدت آفريني اعتقاد به نبوّت و پيروي از رهبري الاهي, اشاره كرده است: «فَانظُروا إِلي مَواقع نِعم الله عَليهم حين بَعث إِليهم رَسولاً فَعقد بِملّته طاعَتهم و جَمع عَلي دَعوته أُلفتهم... ؛ (نهج البلاغه، خطبه 192، بند 98) حال به نعمت هاي بزرگي بنگريد كه خداوند به هنگام بعثت پيامبر اسلام به آنان ارزاني داشت كه اطاعت آنان را با آيين خود پيوند داد و با دعوتش آنها را متحد ساخت ... ».
نيز در جاي ديگر ميفرمايد: «فَصَدع بِما أُمر به وبلَّغ رِسالات رَبّه فَلمّ الله بِه الصَّدع و رَتق به الفَتق وأَلّف به الشِمل بَين ذوِي الأرحام بَعد العَداوة الواغرة في الصّدور و الضّغائِن القادِحة في القلوب؛(نهج البلاغه، خطبه 231)پيامبر
براي انجام فرمان خدا قيام كرد و رسالت هاي پروردگارش را ابلاغ كرد و خداوند به وسيلة او شكاف هاي اجتماعي را پر كرد وفاصله ها را پيوستگي بخشيد و بين خويشاوندان يگانگي برقرار ساخت؛ پس از آن كه آتش دشمني در سينه ها و كينه هاي برافروخته در دل ها جايگزين شده بود».
آية الله جوادي آملي، وحدت جوامع در نهجالبلاغه
یکی از مشکلات بنیادی که به طور جدی گریبانگیر جامعه امروز ما شده است؛ کاهش انسجام اجتماعی میباشد؛ هر چند کاسته شدن انسجام، نتیجه طبیعی ایجاد فضای باز سیاسی و گشوده شدن باب انتقاد در جامعه است.
یکی از خصوصیات همه مفاهیم علوم اجتماعی و بخصوص جامعه شناسی، دیالکتیکی و چند طرفه بودن است؛ یعنی همانطور که یک مؤلفه جامعه شناختی اثر دلخواه و قابل پیشبینی را بر اجتماع میگذارد، شاید نه به آن میزان ولی حداقلی از تأثیرات ناخواسته را نه به شکل غیرقابل پیشبینی بلکه به صورت غیر قابل اجتناب به دنبال دارد. این نکته از آن جهت یادآوری میشود تا بدانیم حال که توسعه سیاسی باعث کاهش انسجام اجتماعی شده به این معنا نیست که در پیش گرفتن توسعه سیاسی اشتباه بوده؛ بلکه شاید معنای درستش این باشد که اگر به روش دیگری عمل میشد یا برای آن تأثیرات غیرقابل اجتناب هم از قبل فکری میشد یا سرعت حرکت کم گردیده بود و یا ... به این میزان وحدت و یکپارچگی جامعه دستخوش آسیب نمیگردید.
به عنوان مدخل بحث و برای اینکه به اصل موضوع این نوشته برسیم به جملهای که چندی پیش یکی از اساتید جامعهشناسی گفته بودند اشاره میکنیم. آن جمله این بود که: «آنقدر میزان انسجام اجتماعی در ایران رو به کاهش است که شاید کار به جایی برسد که فقط یک جنگ برون مرزی بتواند وحدت از دست رفته جامعه را به آن بازگرداند».
ورای اینکه آیا اساسا این تحلیل از شرایط موجود درست است یا خیر و یا اینکه مگر راه حلهای به اصطلاح مسالمتآمیز دیگری وجود ندارد به نکته موجود در این کلام توجه کنیم و آن اینکه رابطه بین جنگ یا یک دشمن بیرونی با انسجام اجتماعی رابطهای است مستقیم و بسیار قوی. البته این رابطه بسط یافته همان چیزی است که «کوزر» در بحث گروهها مطرح میکند و دیگر جامعهشناسان نیز تأیید میکنند، اینکه «دشمن مشترک باعث بالا رفتن پیوند درون گروهی میگردد». (1)
مروری بر اوضاع ایران در هنگام آغاز جنگ:
به سالهای اولیه انقلاب برگردیم و روند شکلگیری و اوجگیری جنگ ایران و عراق را بررسی کنیم میبینیم که پیش از شروع جنگ احساس تعلق خاطر مردم به یکدیگر که ناشی از فعالیتی مشترک و بزرگ (یعنی همان انقلاب) بود، احساس رضایت خاطری عمیق ناشی از شکستن بتی به بزرگی سلطنت و به عمر 2500 سال، هدف مشترک تثبیت نظام جمهوری اسلامی و از آنها مهمتر رهبری مدبرانه و کاریزماتیک حضرت امام (ره) عوامل مهمی بودند که به اضافه یکسری عوامل دست چندم دیگر جامعه ایران را به انسجامی بینظیر رسانده بودند.
در همان سالها بود که حرکات خزنده و پراکنده منافقین سایههای یک دشمن مشترک جدید را آشکار میکرد. بالطبع یکسری فعالیتها نیز در راستای مقابله با این مخاطرات صورت میگرفت که نتیجه مستقیم آنها باز هم افزایش وحدت و انسجام میان مردم بود، به عنوان مثال گشتهای شبانه آنقدر پیوند همسایهها را بالا برده بود که "محله" یکی از واحدهای بارز اجتماعی آن روز ایران به شمار میآید.
وقتی از منظر فوق به جامعه آن سالها نگریسته میشود باید به تصمیم حمله عراق به ایران به دید سخره نگاه کرد. ولی فراموش نکنیم که این نگاه از درون و یک طرفه بود. اگر به دنبال فهرست خصوصیات ایران پایان دهه پنجاه چند مؤلفه دیگر را هم اضافه کنیم، شاید مدل ما کامل تر شود. باید بدانیم طراحان و محرکان حمله عراق به ایران بیشک واقعیتهای امیدوار کنندهای از جامعه آن روز ایران برای خود یافته بودند (و همانطور که آشکار است تقریبا آنها هیچ وقت بدون مطالعه قبلی دست به کاری به این بزرگی نمیزنند). از جمله شاید بتوان مهم ترین آنها را اینگونه فهرست کرد:
ـ عدم تصفیه و پاکسازی کامل ارتش ایران
ـ رئیسجمهوری بنیصدر بر کشور و اختلافات آشکار او با سایر مسوولان درجه یک نظام
ـ نداشتن سازماندهی کامل نیروهای انتظامی، ژاندارمریها و مرزبانیها
ـ نبودن هیچگونه حامی قدرتمند خارجی برای جمهوری اسلامی
ـ چندگانگی هنجاری ناشی از قطعی بودن ارزشهای قبل و بعد از انقلاب که شاید حتی از دور یک "آنومی" به نظر میرسید.
با لحاظ این شرایط بود که طراحی جنگ علیه ایران انجام شد. این هجوم به سبک جنگهای ضربتی و غافلگیر کننده طراحی شد و با این تصور که چند روزه به پایان خواهد رسید. (مثل جنگ اعراب با اسرائیل که شش روزه خاتمه یافت) در این مدل جنگها تا حریف مدافع بخواهد حتی نیروهای بالفعل خود را در موضع مورد تهاجم، آرایش و استقرار دهد کار از کار گذشته است.
«هنری کیسینجر» در تاریخ 7/6/59 پیشبینی کرده بود عراق در یک جنگ ده روزه میتواند بر جمهوری اسلامی پیروز شود. (2) همان روز بختیار که شناخت بیشتری از بقیه مردم ایران داشت «سقوط نظام جمهوری اسلامی را ظرف چند ماه محقق دانست» و صدام در روز اول جنگ گفته بود که «هفت روز دیگر به تهران خواهیم رسید».
اما چرا معادلات به هم ریخت؟ و این طراحی غلط از آب در آمد؟ و جنگ چند روزه هشت سال به طول انجامید؟ پاسخ در انسجام اجتماعی مردم ایران خلاصه میشود که ما آن را به عنوان علت دوم که در میان مدت و بلند مدت مانع از تحقق برنامههای دشمن شد بررسی میکنیم؛ ولی پیش از آن لازم است علت اول را که تا زمان بالفعل شدن یکپارچگی مردم ایران مؤثر واقع شد، مد نظر قرار دهیم.
1ـ مقاومتهای محلی و نیروی هوایی:
در خوششبینانهترین شرایط حداقل چند روز زمان لازم است تا ارتش و مردم یک کشور به صحنه رویارویی غافلگیرانه با دشمن متجاوز بیایند. دفاع از ایران و تلاش برای نگهداشتن موازنه قدرت تا آن زمان بوسیله مقاومت بالای نیروهای محلی و خدمات فراموش نشدنی نیروی هوایی ارتش انجام شد.
1ـ1ـ مقاومتهای محلی:
مرزنشینان غیور ایران که هنوز شور انقلاب را در سر داشتند و به علت تجربه سالها ناامنی در مرزها عموما مسلح نیز بودند، به شکلی کاملا جدی و مؤثر با همه توان به مقاومت برخاستند. نیروی زمینی ارتش عراق که از پیش آماده شده بود برای اینکه از شهرهای بیدفاع یکی پس از دیگری به سمت مرکز کشور پیشروی کند در اولین گام ورود به کشور با مقاومتی غیرقابل تصور روبرو گردید که دو نتیجه دربرداشت: اولا شور نظامی و انرژی بالفعل ناشی از سبک پنداشتن کارزار پیش رو را تا حدود زیادی کاهش داد. ثانیا باعت شد از همان ابتدای امر به علت عقب افتادن ارتش از برنامه زمانی از پیش تعیین شده در کنار ورود عنصر ترس و احتیاط در پیشرویهای بعدی، حرکت هجومی ارتش عراق در خاک ایران بسیار کندتر شود.
2ـ1ـ نیروی هوایی:
تیزپروازان ارتش جمهوری اسلامی که پیش از انقلاب یعنی در 19 بهمن 57 با امام خویش بیعت کرده بودند باز هم اولین نیروهای نظامی بودند که عملا وارد جنگ شدند. در همان چند روز این نیرو طی دو مرحله مأموریت خود را به انجام رساند. مرحله اول با مانورهای پیاپی بر آسمان عراق و همچنین پخش اعلامیههای امام (ره) خطاب به مردم و ارتش عراق اجرا شد. اثر روانی این عملیاتها بسیار بالا بود؛ زیرا اولا خود این هجوم گسترده که بنا به نقل منبع رسمی عراق «با 101 فروند هواپیما» (3) صورت گرفت تأثیرگذار و ترسآور بود ـ اگر مردم عراق تصور میکردند این تعداد هواپیما به قصد بمباران بیایند، چه خواهد شد؟ تصور کنیم چه وحشت عمومی آنها را فرا میگرفت ـ و ثانیا اثر پیامهای امام به مردم و ارتش عراق که در بخش بعد به شکلی مبسوط بررسی خواهد شد انکار ناشدنی است.
مرحله دوم بمباران مواضع نظامی و صنعتی و تأسیسات زیربنایی عراق بود. زمانی که بر ایران حجت تمام شد که وارد جنگی تمام عیار شده است در همان هفته اول خلبانان غیور ارتش اسلام با عملیات و پروازهای تهاجمی خود از یک طرف باعث شدند عراق مجبور شود بخشی از توان خود را از حمله کاسته متمرکز در دفاع نماید و از طرف دیگر از نظر سیاسی و اعتبار بینالمللی ضرباتی را به عراق وارد کردند. به عنوان مثال عراق به علت تسلط ایران بر خلیج فارس رسما در تاریخ 4/7/59 صادرات نفت خود از طریق این دریا را قطع کرد و تنها به خط لوله انتقال نفت از طریق ترکیه اتکا نمود ولی در روز 6/7/59 یعنی دو روز بعد، پس از اینکه وزیر امور خارجه عراق گفت: «نگرانیم حملات هوایی ایران به تأسیسات نفتی در توانایی عراق در جنگیدن وقفه ایجاد کند» آن خط لوله هم مورد اصابت قرار گرفت و از وجهه بینالمللی عراق بسیار کاست به طوری که رادیو لندن گفت: «اگر شش روز پیش صدام فکر میکرد فرصت مناسبی برای تحقیر ایران پیدا کرده امروز باید در این فکر تجدید نظر کند» و کار به جایی رسید که در هفتمین روز جنگ صدام خواستار آتشبس فوری شد.
همین چند روز فرصت کفایت میکرد تا مردم ایران که هنوز مدت زیادی نبود از صحنه پیکار خارج نشده بودند وارد عرصه مبارزهای دیگر شوند.
2ـ انسجام اجتماعی:
تصمیم به شروع جنگ برای رهبران یک جامعه بسیار دشوار است؛ چه زمانی که خود متجاوز باشند و چه زمانی که به خاطر مواضع هیأت حاکمه مورد تجاوز قرار گیرند. تصور ورود به یک جنگ تمام عیار و تن دادن به تبعات آن در دنیای امروز بسیار دور از ذهن است. به قول «گاستن بوتول» مشهورترین جامعهشناس جنگ آیا «چه میشود برای رهبران و رهبری شوندگان مسلم میگردد که توسل به کشتار دسته جمعی مانند حجتی بی چون و چرا ناپذیر غیر قابل اجتناب مینماید» (4).
هر چه هست واقعا باید حجت تمام شود همان چیزی که از ابتدا تا روز آخر جنگ هم سیره امام (ره) بر آن بود. اما وقتی واقعا بنابر جنگ شود مسأله متقاعد کردن مردم و وحدت آنها حول هدفی به این بحث برانگیزی مسأله بسیار مهمی است. در این بخش میپردازیم به اینکه مردم ایران چگونه برای جنگی غافلگیرانه، منسجم شدند و از همه چیز خویش گذشتند این بخش را با دو سر فصل بررسی میکنیم: تأثیر فضای تبلیغاتی آنها سالها و دیگر تأثیر امام بر انسجام مردمی.
1ـ2ـ تأثیر فضای تبلیغاتی بر انسجام اجتماعی:
حمله عراق به ایران به غیر از آنکه ناجوانمردانه تلقی میشد با توجه به اخبار منتشره در آن روزها سایه آمریکا بر سر صدام را آشکار میساخت.
امیدواری کارتر به منجر شدن جنگ به آزادی گروگانها در یکم مهرماه 59 و اعلام گنجاندن موضوع احتیاجات نظامی ایران در مذاکره برای آزادی آنها در پنجم مهر ماه و همچنین موضع ریگان نامزد ریاست جمهوری آن کشور در همان روز که جنگ ایران و عراق را از نتایج سیاست دولت کارتر ارزیابی کرد از جمله شاخصهای اخبار آن روزها بود که رد پای آمریکا را آشکار میکرد.
آریانا فرمانده ارتش شاهنشاهی نیز در چهارم مهر ماه 59 با انتشار پیامی خود را فرمانده ارتش آزادیبخش ایران ناامید و از سربازان خواست رژیم ایران را سرنگون کنند. این اخبار یکی پس از دیگری بر خشم ایران انقلابی میافزود. مردم در پس این جنگ دشمنان شکست خورده دیروز را میدیدند؛ بنابراین دفاع از کشور در این شرایط یک ارزش شد و بالطبع پس از یک مدت کوتاهی هنجار و همچنین «از آنجا که اگر دشمنی بنیان مذهبی داشته باشد موجب انسجام و استحکام مضاعف میگردد. (5) باز هم وحدت درونی نظام در این رویارویی بیشتر شد. آن روزها جبهه رفتن هنجاری شد فوق همه هنجارها و ارزش که به سایر ارزشهای جامعه پهلو میزد. امام نیز از این روند حمایت میکردند. به عنوان مثال وقتی جوانی موضوع مخالفت والدینش با رفتن به جبهه را استفتاء کرد، امام جبهه را در صورت نیاز نیرو، ارجح دانستند. امام (ره) کشتهها را شهید نامیدند و شهید را پیروز مطلق؛ بنابراین طولی نکشید که جنگ، آنقدر در نظر مردم تقدیس گردید که شعار جنگ جنگ تا پیروزی به شعار «جنگ جنگ تا رفع فتنه در زمین» تبدیل شد.
با این مرور اجمالی متوجه میشویم که فضای جنگ در مدت کوتاهی باعث شد که انسجام احتمالی فوقالعادهای بر کشور حاکم شود. اما از این پس دیگر انسجام اجتماعی و وحدت و یکپارچگی مردم است که علت بقیه جنگ محسوب میگردد. زیرا ایران در اثر تحریمهای بخصوص تسلیحاتی و نظامی عمده توانش به نیروهای مردمی حاضر در جنگ بود نه امکانات فوقالعاده نظامی مانند عراق.
بنیصدر که این موضوع را درک نکرده بود پس از آنکه در سه عملیات طراحی شده به سبک ارتشهای منظم دنیا سه شکست سنگین و متوالی را پذیرفت به سرعت از این دفاع ناامید گرددی و پس از چندی از فعالیت نظامی به فعالیت سیاسی روی آورد. در خوش بینانهترین تحلیل او که مخالفت غرب با امام و افکار ایران انقلابی را علت موجبه جنگ میدانست، در صدد برآمد با کودتا علیه امام و به دست گرفتن کنترل ایران با زد و بند سیاسی جنگ را تمام کند.
دنیای غرب نیز روز به روز با فرماندهی بنیصدر بر کل قوای نظامی ایران، به پایان خوش امیدوارتر میگردید ولی با توجه به رأی بالای بنیصدر در انتخاب شدنش تصور نمیکرد روزی از این مقام بر کنار شود. تعلل امام در عزل بنیصدر از دیگر نقاط درخشان رهبری آن بزرگوار است؛ با اینکه هر روز از سوی مسؤولان درجه یک نظام گزارشهای کار بنیصدر و گلایهها به امام ارایه میشد، ولی امام اقدامی نمیکردند مگر نصیحتهای معمولی. کار به جایی رسید که حتی اسوه صبر ایران یعنی شهید بهشتی موضوع را در نامهای با عنوان «النصیحة لائمه المسلمین» به عرض امام رساندند. امام صبر کردند تا بنیصدر خودش با دستان خودش شرایط را آماده نماید، همه پلهای پشت سرش را خراب کند، حوادثی مثل چهاردهم اسفند را بوجود آورد و بعد او را عزل کردند تا در توده مردم کوچکترین شبهه ای در این رابطه بوجود نیاید. امام آن روز میدانستند که ارزش وحدت و یکپارچگی مردم آنقدر زیاد است که تعجیل در این کار ممکن است به اختلافات داخلی انجامد و به قیمت تغییر سرنوشت جنگ تمام شود. امام به درستی دریافته بودند که کوچکترین اختلاف دامنگیر جنگ نیز خواهد شد؛ بنابراین روز به روز بر حفظ و افزایش وحدت مردم و انسجام اجتماعی تأکید میکردند. بنابراین میان دو مفهوم انسجام اجتماعی و جنگ در ایران یک رابطه دو طرفه با یک دور بوجود آمد و هر روز یکی دیگری را تقویت میکرد.
انسجام اجتماعی جنگ
همین رابطه بود که باعث شد مردم ایران بدون اینکه زوری را بالای سرخود احساس کنند، هشت سال پا به پای امام خویش جنگ را ادامه دادند و کار را به جایی راساندند که در زمان پذیرش قطعنامه مسأله ختم جنگ و قبولاندن آن برای مردم از مشکلات بود و طبق این نظر اختلافات سالهای بعد هم ناشی از اتمام جنگ بود.
2ـ2ـ تأثیر رهبری امام (ره) بر انسجام اجتماعی:
از آنجا که نقش امام در هدایت و کنترل وحدت عمومی کشور در دوران جنگ بسی بیشتر و عمیقتر از اندک اشارههای بخشی قبل است و به این علت که این نقش از نظر ایجاد انسجام میان مردم و ارتش ایران، جلوگیری از بوجود آمدن فضای رعب و وحشت و همچنین دستکاری از ارتش و نظام اجتماعی عراق بسیار پیچیده میباشد مواضع، دستورات و بیانات امام در این موضوع را با نقل عین مضامین کلام ایشان و با تکیه بر مخاطبین آن بزرگوار در 5 سطح بررسی میکنیم:
1ـ2ـ2ـ امام و رسانهها:
از همان اولین ساعات جنگ امام به این موضوع توجه کردند که اگر بنا باشد مردم ایران منسجم شوند و به یک منبع قدرت اطمینان کرده و فرمانبرداری نمایند، در درجه اول باید تعلق خاطری عمیق نسبت به آن داشته باشند؛ به همین علت در اولین فرمانی که در روز 1/7/59 با سر تیتر ابلاغ میگردد، همه راههای مخاطرهآمیز برای وحدت جامعه و ایجاد فضای تشویش و اضطراب را دستور میدهند که مسدود شود.
ـ رادیو و تلویزیون موظفند اخباری را نقل کنند که صد در صد صحت آن ثابت میباشد و برای عدم اضطراب و تشویش اذهان اخبار را از منابع غیر موثق نقل ننمایند. (6)
ـ روزنامهها در وضع فعلی موظفند از نشر مقالات و اخباری که قوای مسلح را تضعیف میکند جدا خودداری کنند. امروز تضعیف قوا عقلا و شرعا حرام و کمک به ضد انقلاب است. (7)
تحریم تضعیف قوا به عنوان یک حکم از جانب مقام مرجعیت ایشان، دادن پشتوانه مذهبی به لزوم آرام نگه داشتن فضای عمومی جامعه میباشد، امام با استفاده از همه توان (رهبری + مرجعیت) و با توجه ارزش بالای مذهب در آن سالها میان مردم ایران زمینههای اجرای این دستور را عملیتر میگردانند.
2ـ2ـ2ـ امام و مردم ایران:
ایشان مردم ایران را در دو مرحله برای جنگ آماده کردند:
الف) در مرحله اول حضرت امام در بیاناتی که به مناسبت آغاز سال تحصیلی روز 31 شهریور 59 ایراد فرمودند اقدام به عادی سازی فضا کردند؛ زیرا اولا هنوز مشخص نبود که قرار است ما به عنوان طرف دوم عملا وارد این جنگ شویم و همانطور که قبلا اشاره شد اصل ورود به جنگ خود تصمیمی بسیار دشوار است. ثانیا اینکه اگر قرار میشد که عملا درگیر جنگ شویم مردم باید احساس امنیت میکردند، نباید وحشتی از دشمن به خود راه میدادند و با اعتماد به نفس وارد میدان میشدند. در همین راستا بود که امام اول اقدام به عادی سازی جنگ کردند و اینکه اصلا اتفاقی نیفتاده است:
ـ «شما خیال نکنید این یک چیزی است ... من هر دو جنگ [جهانی] یادم هست یک مقدارش هم نصیب ایران شده»(8)
ـ «یک دزدی آمده و سنگی انداخته و فرار کرده»(9)
ـ «گمان نکنید ملت ایران که ارتش نمیتواند جلوی اینها را بگیرد»(10)
این جمله آخر اما در عین حال که به مردم اطمینان دفاع از کشور را میدهد به صورت غیر مستقیم برای ارتش هم احساس تکلیف ایجاد میکند. بعد هم با شرح «دیوانگی» صدام و جنایات او علیه اسلام و علمای شیعی و همچنین حمایت آمریکا از احساسات مذهبی و ضد استکباری را بیشتر تحریک مینمایند.
ب) مرحله دوم: در تاریخ 1/7/59 حضرت امام (ره) پیامی 7 بندی ابلاغ کردند که چند بند آن در بخش رسانه آمد. در این مرحله که با صدور این پیام آغاز میشود ایشان خطاب به ملت ایران هر نوع شایعه سازی را ممنوع کرده و ضمن تأکید بر وحدت همگان دست برداشتن از مخالفتها را بر همه تکلیف شرعی کردند. (باز هم دادن پشتوانه مذهبی به دستورات)
ـ اکیدا همه قشرهای ملت موظف شرعی هستند دست از مخالفتهای جزئی بردارند. (11)
ـ مردم ایران موظف هستند شایعه سازان را به دادگاههای انقلاب معرفی و با نیروهای انتظامی همکاری نمایند.(12)
نتیجه دستورات این است که مردم با دادگاههای انقلاب و نیروهای انتظامی احساس «ما» یعنی یکی بودن میکنند
و همچنین احساس میکنند آن کسی که شایعه ساز میکند از مردم نیست یا به عبارت دیگر خودی نمیباشد. بعد از این فرامین هم امام تقویت روحیه مردم را قطع نکردند و در روز 3/7/59 پس از مانور هوایی ارتش در تهران پیامی صادر کردند و در آن فرمودند:
اظهار نگرانی کردند... مسئلهای نبوده ... ما قدرتمند هستیم یک مانور هوایی بوده است برای امتحان در صورتی که از قراری که اطلاع دادند الان بغداد مشغول به تفنگ اندازی و انفجارات است. (13)
در همین زمان رادیو صدای بغداد برای اندک مخاطبان خود پیام میداد که «به قیام ارتش بپیوندند (1/7/59) برای نجات ایران به ارتش کمک کنید (2/7/59)، پاسداران و کمیته ها و آخوندها را شناسایی کنید تا در دادگاه خلقی محاکمه (2و3/7/59) ، و بعد هم شایعه فوت امام را پخش میکند (4/7/59)». (14)
ایشان نیز که از کوچکترین نکات در آن روزها نمی گذشتند در 5/7/59 طی یک سخنرانی فرمودند.
شنیدم امروز شایعه مرگ فلانی شده ... شما باید دعا کنید خدا بمیرد. خدا هست من کی هستم... ملت ما خدا دارد... آرزوی شهادت میکند دیگر خوف ندارد پس پیروز است ان شاء الله (15)
بدنیوسیله نه تنها نقشه آنها را نقش بر آب میکند بلکه از آن هم استفاده کرده و اتکای مردم را از خودشان فراتر میبرند و به خدا که قدرتی لایزال است مردم را اطمینان میدهند و به پیروزی نهایی.
3-2-2- امام و ارتش ایران:
حضرت امام ارتش را در سه مرحله برای جنگ مهیا کردند:
الف) مرحله اول: از آنجا که اساسا با ارتش مشغول به جنگ فقط بر اساس قواعد نظامی و به شکل دستوری و سلسله مراتبی باید سخن گفت، در مرحله اول امام در ضمن پیام های خود خطاب به ملت به شکل غیر مستقیم ارتش را آگاهی دادند و آنها را نسبت به تکلیفی که بر دوش دارند متذکر شدند که شاهد مثال آن در بخش قبل آمد.
ب) مرحله دوم: در ابتدای امر لازم بود که چون امکان داشت هنوز شبهه شاهنشاهی بودن افرادی از ارتش در اذهان وجود داشته باشد سلسله مراتب موجود تثبیت شود و اینکه خارج از آن کسی لغو دستور یا خود سری نکند و این لازمه انجام کار نظامی است. امام که بر همه امور اشراف کامل داشتند این موضوع را هم آگاهانه درک کردند و در دستورات همان ابلاغیه 7 مادهای سلسله مراتب را به شکل زیر مشروعیت بخشید.
- باید اطلاعات از شورای فرماندهی بدون کوچکترین تخلف انجام گیرد و متخلفین با سرعت و قاطعیت تعیین و مجازات شوند.(16)
باید اشخاص و مقامات غیر مسؤول از دخالت در امر فرماندهی خودداری کنند و فرماندهی کل قوا به نمایندگی از این جانب و شورای فرماندهی مسوول امور جنگی هستند. (17)
میدانیم زمانی که نیروها درگیر جنگ هستند همه چیز نامنظم میشود مثلا تشکیل دادگاههای صحرایی خارج از چهارچوب اداری برای کور کردن چشم فتنه در اولین نقطه بروز آن. در آن روزها ترس این بود که با استفاده از فضای موجود، یکسری افراد تصفیه حساب باقی مانده از انقلاب را انجام دهند یا نادانسته در اثر شور انقلاب و جنگ شخصی با اتکای به نظر شخصی، دست به اقدامی خلاف مصالح بزنند. حضرت امام برای اینکه امکان هر گونه سوء استفاده از شرایط را از بین ببرند طی فرمانی حکیمانه فرمودند:
در شرایط فعلی اقدام دادگاه های ارتش در اموری که شورای فرماندهی صلاح نمی داند بدون اطلاع اینجانب ممنوع اعلام میگردد.(18) و در پایان برای برخورد قاطع با فضای ارعاب و وحشت نیروهای انتظامی را به شکلی قانونمند مکلف مینمایند که:
- نیروهای انتظامی موظف هستند کسانی را که دست به شایعه سازی میزنند از هر قشر و گروهی که باشند فورا دستگیر و به دادگاه های انقلاب تسلیم و دادگاه های مذکور آنان را در حد ضد انقلابیون مجازات نمایند (19)
ب) مرحله سوم: همه جانبه نگری امام باعث شد که نگذارند ارتشی که برای جنگی با این پیش زمینهها اعزام میشود بدون توشه اعتقادی و اخلاقی رهسپار شوند. مسلما ارتشی که احساس یاری خداوند را در وجود داشته باشد بسیار مطمئن تر و منسجم تر میجنگد. با تقدیس دوباه شهادت، این احساس را تقویت کردند که اگر حتی کسی کشته شود هم تازه به جاودانگی رسیده. تصور کنیم ارتشی که هر کشته آن روحیه همرزمانش را تضعیف میکند و در مقابل، ارتشی که امام ساخته بود و هر کشته آن انتخاب شده ای از جانب خدا تلقی میگشت و علتی برای همبستگی بیشتر همرزمانش اصلا این دو مدل قابل مقایسه نیستند.
ایشان دربیانات 5/7/59 خود درخطاب به ارتش این بار در مقام یک مرشد مذهبی و اخلاقی به یک فرمانده نظامی به نقل واقعه تاریخی پیروزی سپاه 60 نفری اسلام به فرماندهی خالد بن ولید بر ارتش 60 هزار نفری کفر پرداختند و اینکه خداوند بی حد وحصر یاری میکند و بعد اشاره کردند به تقابل با ارتش شاه و کمکی که از عیب به ما میرسید که باعث شد در مقابل همه دنیا ایستادیم و اینکه این جنگ دیگر چیزی نیست و نباید ارتش ما را با دیگر ارتش ها مقایسه کرد. آنها برای چه میجنگد و قوای مسلح مابرای چه؟ گفتند کدام عاقل برای صدام جان خویش را میدهد، ولی ارتش ما جان میدهد برای رفتن در جوار رحمت الهی و در پایان هم فرمودند اگر بکشید به بهشت میروید (20)
4-2-2- امام و ملت عراق:
امام ملت عراق را به دو شکل مورد خطاب قرار دادند:
الف) شکل اول: امام میدانستند که باید به طرف مقابل جنگ در اولین مرحله قدرت نمایی کرد چه در عمل و چه در کلام. بخش عملی آن که قبلا ذکر شد توسط نیروی هوایی به اجرا در آمد. ایشان به عنوان رهبری کشور طرف جنگ برای نشان دادن اقتدار ایران به ملت عراق و ایجاد ترس در آنها از دشمنشان در پایانیترین بخش بیانات 31/6/59 (یعنی هنوز بر مبنای غیر قطعی بودند جنگ بودند) فرمودند:
«اگر چنانچه خدای نخواسته دامنه پیدا کرد این کارهای صدام و ارباب های او، تکلیف ملت ایران را تعیین خواهم کرد و امیدوارم به آنجا نرسد و اگر برسد دیگر بغدادی باقی نخواهد ماند».(21)
در این بیان ضمن توجه به ایجاد ترس در حریف، جنگ را از ناحیه صدام و ارباب هایش به تصویر میکشند که این از یک طرف جدا کردن حساب مردم از جنگ است و از طرف دیگر تذکر این نکته که صدام آنها را درگیر جنگی کرده که هیچ ارتباطی یا نفعی برای آنها ندارد.
ب) شکل دوم: پس از بیان مواضع فوق از موضع قدرت حضرت امام با لحنی نرم و توام با رافت ضمن بیان بی ارتباطی جنگ با مردم عراق صدام را قربانی کننده کشور و مردمش به پای صهیونیزم معرفی میکنند. دشمنی دیرینه اسلام با صهیونیزم، شیعی بودن اکثریت مردم عراق و جایگاه مرجعیت امام، عواملی هستند که قدرت نفوذ این بیانات را افزایش میدهد:
- «رگز این جنگ به ملت عراق که برادر ما هستند مربوط نیست».
- «ما میدانید که صدام و رفقای کافر او تابع میشل عفلق ملحد و نوکر چشم بسته صهیونیسم و امپریالیسم هستند. شما میدانید که جنگ بین اسلام و کفر است».(23)
- «کلیف شرعی شماست که به ضدیت و کارشکنی برآیید».
ـ «از دادن مالیات و پول آب و برق خودداری کنید».
ـ «مثل ما انقلاب کنید».
اگر تصور کنیم جامعهای را که پیام یک مرجع مذهبی را که هم اکنون به عنوان دشمن حکومتشان محسوب میشود (حاوی مضامین فوق که حکومت کشورشان را نامشروع معرفی میکند) در سطحی وسیع آنهم بوسیله هواپیما (داخل شدن عامل ترس) دریافت میکند به میزان اضطراب و تشویش اذهان مردم آن جامعه پی خواهیم برد.
5-2-2- امام و ارتش عراق:
سخن گفتن با ارتش دشمن از سخن گفتن با مردم آن سخت تر است و زیرکی خاصی میخواهد؛ زیرا به راحتی میتوان حساب مردم را از حکومت جدا کرد ولی ارتش که بازوی نظامی حاکمیت محسوب میشود را چگونه میتوان مبرای از جنگ کرد؟ کلام باید طوری باشد که علاوه بر ایجاد ترس و وحشت در نیروهای نظامی مقابل نه تنها آنها را به تلاش بیشتر در راه اهدافشان تحریکی نکند، بلکه نسبت به دستوراتی که میگیرد و آرمان هایی که دنبال میکند بی اعتقادش نماید و حضرت امام این کار رانیز کردند. ایشان با درایت خاصی همه عراقی های عضو ارتش صدام را از او تبرئه کردند با بیان اینکه گویا یکسری را صدام از اسرائیل آورده (در این شرایط یک عراقی عضو ارتش میتواند با خودش فکر کند که همپا و دوشادوش اسرائیلیها به جنگ برادران دینی خود رفته) و بعد هم ضمن اعلام دوباره قدرت ایران باب توبه را باز و آغوش ایرانیان را برای آمدن آنها گشوده تصویر کردند.
- «آنهایی که از اسرائیل آوردهاند من اطلاعی ندارم و با آنها کاری نداریم» (27)
- «برداران ایرانی شما اکنون در حال آماده باش هستند ... لازم باشد مخالفین اسلام را سرکوب میکنند» (28)
- «اینجا میگویند که وقتی خون خودمان را دادیم خدا در بهشت مقامات علّیه از اینجا بهتر میدهد، شما برای چه؟» (29)
- «تا وقت باقی است توبه کنید ... برگردید... به لشکر اسلامی... برای دنیا وآخرتتان این صلاحتان است... اگر میتوایند بکشید اینها را... اگر نه اعراض کنید... کشور ایران خانه خود شماست ما در اینجا از شما هم پذیرایی میکنیم» (30)
این بیانات حکیمانه بود که باعث میشد در خبرهای فراوان بشنویم و بخوانیم که گروه های متحد از ارتش عراق خود را تسلیم سپاه اسلام میکنند. آری تسلیم شدن افسران ارتش عراق به بسیجیان کم سن و سال ایرانی اسطوره نبود و ناشی از ضعف قوای آن ها هم نبود که امروزه این واقعیات را به مسخره میگیرند، علت همین سستی عقیده و قرار گرفتن بر سر دو گانگی ارزشی دنیا و آخرت بود.
جمعبندی بحث تاثیر حضرت امام بر انسجام اجتماعی:
به راستی اگر درایت این رهبری پیامبرگونه، آن روزها همراه انقلاب ما نبود آنگونه مقاومتی نیز هیچگاه شکل نمی گرفت. آنقدر این بیانات مؤثر واقع شد که آن روزها همه قشرهای اجتماعی مردم ایران حول محور جنگ منسجم شدند.
به عنوان شاخصهای حمایت از امام و وحدت ملی حول محور جنگ میتوان به چند پیام حمایت از امام در همان هفته اول جنگ اشاره کرد:
تلگرام حمایت علمای تبریز؛ تبریز آن سال ها به عنوان پایگاه قویترین مخالف مذهبی نظام (آیتالله شریعتمداری) تلقی میشد. با تلگرام حمایت مشایخ اهل سنت که مبین اعتقاد همه افراد جامعه بود نه فقط مقلدان امام و همین طور تلگرام پیشتیبانی آیتالله مرعشی نجفی به عنوان مرجعی بزرگ که تاییدی بود بر مواضع مذهبی و فتاوای مقام ولایت از انسجام در جبههها و ایثارگریهای رزمندگان نسبت به هم آن قدر شنیده ایم که بیانش تکرار مکررات است؛ اما برای تبرک این کلام در آخرین بخش چند نمونه جالب را ذکر مینماییم:
«رزمندهای بسیجی برای آمدن خارج از نوبت به جبهه مبلغی پول (البته به عنوان کمک به جبهه به میزان 50 هزار ریال) پرداخت میکند در حالی که فرمانده اسیر عراقی عنوان میکرد برای اینکه ما را به فاو نبرند گوسفند نذر میکردیم». (31)
«در عملیاتی وقتی قرار میشود برای باز کردن معبری در عرض میدان امتدادی نیرو پشت سر هم بخوابند و بقیه با تجهیزات از روی بدن آنها عبور کنند رزمندهها لباس اضافه میپوشیدند که چاق تر نمایان شوند و پا بلندی میکنند تا قد بلندتر». (32)
نتیجه مستقیم پیوند زدن مذهب با جنگ حضور هزاران طلبه در میدان جنگ بود که یکی از روحیهبخشترین عوامل در جبهه محسوب میشود. کارشناسان نظامی معتقدند که «سه چهارم قوای واحدهای عملیاتی را روحیه تشکیل میداده و این روحیه بالا در اثر تبلیغ و ارشاد روحانیون است. از آغاز جنگ تاکنون (سال 66 لحظه نوشتن گزارش) بیش از 72 هزار روحانی از سراسر ایران به جبههها اعزام شدهاند». (33)
آری اینگونه بود جنگی که با خیال 7 روز شروع شد و با واقعیت 8 سال به پایان رسید؛ به پایانی که به فرموده امام: «امروز خدا اینگونه خواسته و دیروز آنگونه خواسته بود».(34)
چگونگی رضایت دادن رزمندگان اسلام و مردم به پذیرش قطعنامه، نگاه کاملا مثبت به 8 سال جنگ و بی ثمر ندانستن آن در سال 67 تحت رهبری های پیامبر گونه امام (ره) خود بحث مفصلی است که مجالی فراخ و مجزا میطلبد.
پاروقیها:
1ـ فرامرز رفیعپور، توسعه و تضاد، صفحه 145
2ـ کلیه اخبار و اطلاعاتی که از این پس بدون ذکر مأخذ میآید برگرفته از کتابچه «گزارشی کوتاه» تهیه شده در مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه میباشد که برای زیاد نشدن ارجاعات از ذکر آنها خودداری میشود. البته اخبار و اطلاعاتی که از جای دیگر گرفته شده باشد در پاروقیها میآید.
3ـ نگاهی به هشت سال جنگ تبلیغاتی کار گروه علوم انسانی دفتر مرکزی جهاد دانشگاهی، ص 33
4ـ گاستن بوتول، تتبعی در ستیزه شناسی، ص 59
5ـ فرامرز رفیعپور، توسعه وتضاد، ص 139
6و7 ـ صحیفه نور جلد 13 ص 94
8و9ـ صحیفه نور جلد 13 ص 91
10ـ صحیفه نور جلد 13 ص 90
11و12 ـ صحیفه نور جلد 13 ص 94
13ـ صحیفه نور جلد 13 ص 96
14ـ نگاهی به هشت سال جنگ تبلیغاتی ص 26ـ31
15ـ صحیفه نور جلد 13 ص 102
16و17و18و19ـ صحیفه نور جلد 13 صفحه 94
20ـ صحیفه نور جلد 13 ص 100ـ101
21ـ صحیفه نور جلد 13 ص 93
22ـ صحیفه نور جلد 13 س 92
23و24و25 ـ صحیفه نور جلد 13 ص 95
26ـ صحیفه نور جلد 13 ص 104
27ـ صحیفه نور جلد 13 ص 102
28ـ صحیفه نور جلد 13 ص 95
29و30ـ صحیفه نور جلد 13 ص 103
31ـ تلاقی نهضت و بنیاد در دفاع مقدس ـ سید مهدی آقاپور ـ نشر جهاد دانشگاهی ص 128ـ129
32ـ از خاطرات شفاهی دوستان
33ـ ویژهنامه اطلاعات جنگ ضمیمه روزنامه اطلاعات 24 آبان 1366
34ـ صحیفه نور جلد 20 ص 239
محسن جلالی فراهانی
وحدت از ديدگاه قرآن کريم
خداوند تبارک و تعالي کل جامعه انساني را مخاطب قرار داده و مهمترين اصلي را که ضامن نظم و ثبات است بيان مي کند، و ميزان واقعي ارزشهاي انساني را در برابر ارزشهاي کاذب و دروغين مشخص مي سازد.
مي فرمايد: (يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر واثني و جعلنا کم شعوبا و قبائل لتعارفوا) يعني(( اي مردم! ما شما را از يک مرد و زن آفريديم، و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يکديگر را بشناسيد))
منظور از آفرينش مردم از يک مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها به (( آدم)) و(( حوا)) است، بنابراين چون همه از ريشه واحدي هستند معني ندارد که از نظر نسب و قبيله بر يکديگر افتخار کنند، و اگر خداوند براي هر قبيله و طائفه اي ويژگيهائي آفريده براي حفظ نظم زندگي اجتماعي مردم است، چرا که اين تفاوتها سبب شناسائي است، و بدون شناسائي افراد، نظم در جامعه انساني حکمفرما نمي شود، چرا که هر گاه همه يکسان و شبيه يکديگر و همانند بودند، هرج و مرج عظيمي سراسر جامعه انساني را فرا مي گرفت.
به هر حال قرآن مجيد بعد از آنکه بزرگترين مايه مباهات و مفاخره عصر جاهلي يعني نسب و قبيله را از کار مي اندازد، به سراغ معيار واقعي ارزشي رفته مي افزايشد: (ان اکرمکم عندالله اتقيکم).
و از آنجا که تقوا يک صفت روحاني و باطني است که قبل از هر چيز بايد در قلب و جان انسان مستقر شود، و ممکن است مدعيان بسيار داشته باشد و متصفان کم، در آخر آيه مي افزايد: (ان الله عليم خبير) يعني آنها را طبق علم خود گرامي مي دارد و پاداش مي دهد مدعيان دروغين را نيز مي شناسد و کيفر مي دهد.
خداوند يک بحث اصولي و کلي و جامع در مورد پيدايش دين و مذهب و اهداف و مراحل مختلف آن را بيان مي کند. (کان الناس امه واحده) يعني مردم (در آغاز) امتي وا حد و يگانه و يک دسته بودند؛ ( و تضادي در ميان آنها وجود نداشت. زندگي بشر و اجتماع او ساده بود، فطرتها دست نخورده و انگيزه هاي هوي و هوس و اختلاف و کشمکش در ميان آنها ناچيز بود، خدا را طبق فرمان فطرت مي پرستيدند و وظايف ساده خود را در پيشگاه او انجام مي دادند)، ( اين مرحله اول زندگي انسانها بود که احتمالا فاصله آدم و نوح را پر مي کرد).
سپس زندگي انسانها شکل اجتماعي به خود مي گيرد و مي بايد هم چنين شود زيرا انسان براي تکامل آفريده شده و تکامل او تنها در دل اجتماع تأمين مي گردد (و اين مرحله دوم زندگي انسانها بود).
ولي به هنگام ظهور اجتماع، اختلافها و تضادها به وجود آمد چه از نظر ايمان و عقيده و چه از نظر عمل و تعيين حق و حقوق هر کس و هر گروه در اجتماع و در اينجا بشر تشنه قوانين و تعليمات انبياء و هدايتهاي انها مي گردد تا به اختلافات او در جنبه هاي مختلف پايان دهد ( اين مرحله سوم بود)،
«در اينجا خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت دهند و انذار کنند» (فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين) ( و اين مرحله چهارم بود،)
در اين هنگام انسانها با هشدارهاي انبياء و توجه به مبدأ و معاد و جهان ديگر که در آنجا پاداش و کيفر اعمال خويش را در مي يابند براي گرفتن احکام الهي و قوانين صحيح که بتواند به اختلافات پايان دهد و سلامت جامعه و سلامت انسانها را تأمين کند آمادگي پيدا کردند. و لذا مي فرمايد: ( و انزل معهم الکتاب بالحق ليحکم بين الناس فيما اختلفوا فيه).
و به اين ترتيب ايمان به انبياء و تمسک به تعليمات آنها و کتب آسماني، آبي بر آتش اختلافات فرو ريخت و آن را خاموش ساخت (و اين مرحله پنجم بود).
اين وضع مدتي ادامه يافت ولي کم کم وسوسه هاي شيطاني و امواج خروشان هواي نفس باعث شد تا با تفسيرهاي نادرست تعليمات انبياء و کتب آسماني و تطبيق آنها بر خواسته هاي دلشان، پرچم اختلاف را بار ديگر برافراشتند ولي اين اختلاف با اختلافات پيشين فرق داشت سرچشمه اختلافات پيشين جهل و بي خبري بود که با مبعث انبياء و نزول کتب آسماني برطرف گرديد در حالي که سرچشمه اختلافات بعد همان ستمگري و لجاجت و انحراف آگاهانه از راه حق و در يک کلمه «بغي» بود و لذا در ادامه اين آيه مي فرمايد: (و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جاء تهم البينات بغيا بينهم)( و اين مرحله ششم بود.)
در اينجا مردم به دو گروه تقسيم شدند مومنان راستين که در برابر حق تسليم بودند و به حق رسيدند و لذا مي فرمايد:(فهدي الله الذين امنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه)( واين مرحله هفتم بود.)
و خداوند در پايان آيه مي فرمايد (والله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم) يعني تمام کساني که داراي نيت پاک و روح تسليم در برابر حق اند مشمول هدايتها او مي شوند. اشتباهات عقيدتي آنها اصلاح مي گردد و از روشن بيني هاي مخصوص برخوردار مي شوند بر توفيق آنان براي يافتن راه راست مي افزايد و آنها را از اختلافات و مشاجرات دنياپرستان بي ايمان بر کنار مي دارد و آرامش روح و اطمينان خاطر و سلامت جسم و جان به آنها مي بخشد.
نکته: دين و جامعه بشري در حقيقت ناگسستني هستند هيچ جامعه اي نمي تواند بدون مذهب و ايمان به خدا و رستاخيز زندگي صحيحي داشته باشد قوانين بشري، علاوه بر اينکه غالبا مايه اختلاف و پراکندگي ملتهاست، چون ضامن اجرائي از درون ، يعني ايمان به خدا، سرچشمه نمي گيرد، تنها يک مسئوليت برون ذاتي ايجاد مي کند و نمي تواند بطور کامل به اختلافات و تضادها پايان دهد،
در سوره ديگر مي فرمايند: ( و من اياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتکم و الوانکم ان في ذلک لايات للعالمين) يعني اختلاف زبانها و رنگهاي شما از آيات عظمت خداوند است.
بي شک زندگي اجتماعي بشر بدون (( شناخت افراد و اشخاص )) ممکن نيست که اگر يک روز همه انسانها يک شکل ويک قيافه و داراي يک قد و قواره باشند در همان يک روز شيرازه زندگي آنها بهم مي ريزد، نه پدر و فرزند و همسر از بيگانه شناخته مي شوند، و نه مجرم از بيگناه، بدهکار از طلبکار ، فرمانده از فرمانبر و رئيس از مرئوس، و ميزبان از مهمان، دوست از دشمن شناخته نمي شود و چه جنجال عجيبي بر پا خواهد شد!
لذا براي سازمان يافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرار داده است.
به گفته «فخر رازي» در ذيل آيه مورد بحث ، شناسائي انسان نسبت به انسان يا بايد از طريق «چشم» حاصل شود يا به وسيله ((گوش)) خداوند براي تشخيص چشم رنگها و صورتها و شکلها را مختلف آفريده، و براي تشخيص گوش اختلاف آوازها و آهنگهاي صدا را ايجاد کرده است، بطوري که در تمام جهان نمي توان دو انسان را پيدا کرد که از نظر چهره و آهنگ صدا از تمام جهات يکسان باشند، آهنگ صداي انسان که موضوع ساده اي است به قدرت پروردگار به ميلياردها شکل مختلف در مي آيد و اين آيات عظمت او است.
سوره مائده آيه 48 خداوند مي فرمايد (و انزلنا اليک الکتاب بالحق مصدقا لمابين يده من الکتاب و مهيمنا عليه)
اساسا تمام کتابهاي آسماني، در اصول مسائل هماهنگي دارند و هدف واحد يعني تربيت و تکامل انسان را تعقيب ميکنند، اگر چه در مسائل فرعي به مقتضاي قانون تکامل تدريجي با هم، تفاوتهائي دارند، و هر آئين تازه، مرحله بالاتر را مي پيمايد، و برنامه جامعه ي دارد يعني اصول کتب پيشين را تصديق و در عين حال برنامه جامعتري پيشنهاد ميکند.
در ادامه خداوند مي فرمايد؛ «خداوند مي توانست همه مردم را امت واحدي قرار دهد و همه را پيرويک ائين سازد ، ولي اين باقانون تکامل تدريجي و سير مراحل مختلف تربيتي سازگار نبود» . و لو شاء الله لجعلکم امه واحده و لکن ليبلوکم فيما آتاکم). خداوند استعدادها و شايستگي هائي در وجود بشر آفريده و در سايه «آزمايشها» در پرتو تعليمات پيامبران آنها را پرورش ميدهد، و به همين دليل پس از پيمودن يک مرحله، آنها را در مرحله بالاتر قرار ميدهد، و بعد از پايان يک دوران تربيتي ، دوران عاليتري را وسيله پيامبر ديگر به وجود مي آورد، درست همانند مراحل تحصيلي يک نوجوان در مدرسه.
سرانجام ، همه اقوام و ملل را مخاطب ساخته و آنها را دعوت ميکند که بجاي صرف نيروهاي خود در اختلاف و مشاجره ، در نيکيها بر يکديگر پيشي بگيرند، (فاستبتقوا الخيرات) زيرا ( الي الله مرجعکم جميعا فينبئکم بما کنتم فيه تختلفون)
سوره ال عمران آيه 64 (قل يا اهل الکتاب تعالوا الي کلمه سواء بيننا و بينکم الا نعبد الا الله و لا نشرنک به شيئا و لا يتخذ بعضنابعضا اربابا من دون الله)
قران مي فرمايد اگر کساني حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما همکاري کنند بکوشيد لااقل در اهداف مهم مشترک همکاري آنها را جلب کنيد و آن را پايه اي براي پيشبرد اهداف مقدستان قرار دهيد. اين ايه يک نداي وحدت است در برابر تمام مذاهب آسماني به مسيحيان مي گويد: شما مدعي «توحيد» هستيد و حتي مي گوييد مساله «تثليث» (اعتماد به خدا يا سه گانه) منافاتي با »توحيد» ندارد و لذا قايل به وحدت در تثليث مي باشيد. و همچنين يهود در عين سخنان شرک آميز «عزير» را فرزند خدا پنداشتند مدعي توحيد بوده و هستند. قرآن به همه آنها اعلام مي کند: ما و شما در اصل توحيد مشترکيم بياييددست به دست هم داده اين اصل مشترک را بدون هيچ پيرايه اي زنده کنيم و از تفسيرهاي نابجا که نتيجه آن شرک و دوري از توحيد خالص است خودداري نمائيم.
توضيح اينکه: از آيات قرآن استفاده مي شود که در ميان علماي اهل کتاب جمعي بودند که احکام خدا را طبق «منافع» يا «تعصبهاي» خود تحريف مي کردند، و از نظر منطق اسلام کسي که از چنين افرادي دانسته پيروي بدون قيد و شرط کند يک نوع عبوديت و پرستش نسبت به آنها انجام داده است. در حقيقت اسلام بردگي و استعمار فکري را يک نوع «عبوديت» و »پرستش» مي داند و به همان شدتي که با شرک و بت پرستي مبارزه مي کند با استعمار فکري که شبيه بت پرستي است نيز مي جنگد.
دليل اين موضوع روشن است زيرا قانونگذاري و تشريع حلال و حرام مربوط به خداست و هر کس ديگري را در اين موضوع صاحب اختيار بداند او را شريک خدا قرار داده است.
خلاصه آيات گذشته: از نظر قرآن، انسان ها از جنس مذکر و مونث آفريده شده اند1. و مردمان ، امتي واحد و يگانه بوده اند2. و تمايز رنگ و زبان آنان نه مايه ي امتياز و نه نشانه ي برتري است، بلکه نشانه هاي قدرت الهي است. چندگونگي قبيله اي و طايفه اي، راهي براي شناسايي بهتر و هماهنگي و همگرايي است. هر ملتي به جهات چندي پديدار مي گردد، چنان که امت ها و شرايع نيز به جهات شرايط زماني، روحيات، مقتضيات روحي و رواني انسان پديد آمده است5. بنابراين، نمي توان به اين مسايل به عنوان مسايل محوري نگريست، بلکه اموري عرضي هستند
که در شرايط خاص و مقتضيات خاصي پديدار مي گردند.قرآن از انسان ها مي خواهد که با حفظ اصول و در نظر داشتن اختلاف هاي ملي و حتي شريعتي خود، در يک اجتماع کلان و واحد انساني جهاني گرد هم آيند و به اصول و ارزش هاي مشترک توجه کنند. از اين رو مردم را به کلمه ي يگانگي فرا مي خواند. يعني انسانها مي توانند و بايد براي اصول و هدف هاي مشترک خود با هم منسجم شوندقران درکناربرنامه هاي تشريعي، پيرامون شريعتهاي مختلف را به گرد آمدن بر نقاط مشترک با يکديگر فرا مي خواند و بدين ترتيب ، بنياد جامعه ي جهاني آرام و امن همراه با احترام متقابل به فرهنگ ها و مليت ها را پي مي ريزد و خود را کتاب مصدق مي نامد.
پاک شمردن طعام اهل کتاب و مجاز شمردن معامله و دادو ستد با ايشان و نهي از مجادله و درگيريهاي کلامي و اهانت به مقدسات و فرهنگ هاي ايشان را حرام دانستن، گام هاي اساسي اسلام و قرآن براي ايجاد جامعه جهاني انساني است.
قرآن ، همه کساني را که شهادتين را بر زبان جاري کرده اسلام را با حقيقت جانشان پذيرفته باشند، مومن و مشمول کلمه انسجام اسلامي مي داند، يگانگي و انسجامي که در سايه ي وحدت عقيده ، مومنان را برادران يکديگر مي خواندو بر تعاون و همکاري و همياري در پارسايي و نيکي دعوت مي کند. قرآن کريم به عنوان يک قانون کلي و عمومي در سوره حجرات براي هميشه و همه جا مي گويد: هر گاه دو گروه از مومنان با هم نزاع و جنگ پردازند در ميان آنها صلح برقرار سازيد،اين يک وظيفه حتمي براي همه مسلمانان است که از نزاع و درگيري و خونريزي ميان مسلمين جلوگيري کنند، براي خود در اين زمينه مسئوليت قائل باشند، و نه به صورت تماشاچي مانند بعضي بيخبران بي تفاوت و از کنار اين صحنه ها بگذرند. اين نخستين وظيفه مومنان در برخورد با اين صحنه ها است.
سپس وظيفه دوم را چنين بيان مي کند: «اگر از اين دو گروه بر ديگري تجاوز و ستم، و تسليم پيشنهاد صلح نشد، شما موظفيد با طايفه باغي و ظالم پيکار کنيد ، تا به فرمان خدا باز گردد و گردن نهد».
به اين ترتيب ، اسلام جلوگيري از ظلم و ستم و اختلاف را هر چند به قيمت جنگ با ظالم تمام شود هر چند ظالم مسلمان باشد لازم شمرده و بهاي اجراي عدالت را از خون مسلمانان نيز بالاتر دانسته است، و اين در صورتي است که مسأله از طريق مسالمت آميز حل نشود.
سپس به بيان سومين دستور پرداخته، مي گويد: «و اگر طايفه ظالم تسليم حکم خدا شود و زمينه صلح فراهم گردد در ميان اين دو طبق اصول عدالت صلح برقرار سازيد» يعني تنها به درهم شکستن قدرت طايفه ظالم قناعت نکند، بلکه اين پيکار بايد زمينه ساز صلح باشد، و مقدمه اي براي ريشه کن کردن عوامل نزاع و درگيري و گرنه با گذشتن زمان کوتاه يا طولاني بار ديگر که ظالم در خود احساس توانائي کند بر مي خيزد و نزاع را از سر مي گيرد.
قرآن در چهارمين و آخرين دستور: به مسلمانان هشدار داده که: « قسط و عدل و نفي هر گونه تبعيض را رعايت کنيد که خداوند عدالت پيشه گان را دوست دارد» .
در آيه بعد براي تاکيد اين امر و بيان علت آن مي افزايد: ( مومنان برادر يکديگرند، بنابراين در ميان دو برادر خود، صلح را برقرار کنيد».
چه تعبير جالب و گيرائي که همه مومنان برادر يکديگرند و نزاع و درگيري ميان آنها را درگيري ميان برادران ناميده که بايد به زودي جاي خود را به صلح و صفا بدهد.
در پايان آيه مي افزايد: «تقواي الهي پيشه کنيد تا مشمول رحمت او شويد»
و به اين ترتيب يکي از مهمترين مسئوليتهاي اجتماعي مسلمانان در برابر يکديگر و در اجراي عدالت اجتماعي با تمام ابعادش روشن مي شود. و جمله «انما المومنون اخوه» که قبلا اشاره شد يکي از شعارهاي اساسي و ريشه دار اسلامي است، شعاري بسيار گيرا، عميق، موثر و پر معني.
ديگران وقتي مي خواهند زياد اظهار علا قه به هم مسکان خود کنند از آنان به عنوان «رفيق » ياد مي کنند، ولي اسلام سطح پيوند علائق دوستي مسلمين را به قدري بالا برده که به صورت نزديکترين پيوند دو انسان با يکديگر آنهم پيوندي براساس مساوات و برابري، مطرح مي کند، و آن علاقه «دو برادر» نسبت به يکديگر است.
روي اين اصل مهم اسلامي مسلمانان از هر نژاد و هر قبيله، و داراي هر زبان و هر سن و سال، با يکديگر احساس عميق برادري مي کنند. به تعبير ديگر اسلام تمام مسلمانها را به حکم يک خانواده مي داند، و همه را خواهر و برادر يکديگر خطاب کرده، نه تنها در لفظ و در شعار که در عمل و تعهدهاي متقابل نيز همه خواهر و برادرند.
قرآن کريم، پيوند مومنان را پيوند دل هايي دانسته است که از استحکام و استواري خاصي برخوردار مي باشد.
اين موهبتي الهي و معجزه اي خداوندي است که خداوند با تصرف در دل هاي مومنان ايجاد کرده است؟ زيرا نمي توان اين انسجام و يگانگي را که رنگ خدايي دارد، جز با معجزه ايجاد کرد، از اين رو خطاب به پيامبرش مي فرمايد که اگر تمام گنج ها و ثروت هاي زميني را انفاق مي کردي، نمي توانستي اين انسجام و يگانگي و همرنگي را پديدآوري، زيرا اين گونه يگانگي با پول فراهم نمي آيد. همگرايي ايجاد شده، همگرايي روحي و رواني است که به عنايت پروردگار ايجاد مي شود و اين در صورتي تحقق مي يابد که ملت ها بر اين تاکيد ورزند و اصول آن را درمورد توجه قرار دهند.
اهميت وحدت از ديدگاه روايات
وحدت از نگاه پيامبر اعظم (صلي الله عليه و اله و سلم)
الف) در حديثي از پيامبر گرامي اسلام آمده است: «مسلمان برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمي کند، دست از ياريش بر نمي دارد، و او را در برابر حوادث تنها نمي گذارد».
ب) در حديث ديگري از همان حضرت نقل شده: «دو برادر ديني همانند دو دستند که هر کدام ديگري را مي شويد» ! (با يکديگر کمال همکاري را دارند و عيوب هم را پاک مي کنند).
در کنارنامه درخشان پيامبر حضرت محمد ص آثار عظيم و بزرگ از تلاش و فعاليتهاي دقيق و عميق براي هموار ساختن راه هاي وحدت و يکدلي و اتحاد و پيوستگي مسلمانان مشاهده مي شود.
در نگاه ژرف پيامبر اعظم ص به همان ترتيب که اتحاد و به هم پيوستگي عامل قدرت و صلابت اسلام و مسلمانان مي گردد و قلوب اهل ايمان را به هم نزديک و صميمي مي سازد و به زندگي و حيات اجتماعي آنان نشاط و طراوت مي بخشد، تفرقه و پراکندگي ، عامل ضعف و تزلزل اسلام و مسلمين مي گردد و دل هاي اصلي ايمان را از هم دور مي کند و لحظات زندگي آنان را با سردي و فاصله و تنش مي آميزد.
تلاش و فعاليت هاي وحدت آفرين پيامبر اسلام(ص) داراي ابعاد و جلوه هاي مختلفي است که يکي از آن ها عبارت است از تقابل با موانع اتحاد و به هم پيوستگي مسلمانان.
از ديدگاه پيامبر(ص) ، تعصبات نژادي و گرايش هاي نامعقول و تند و افراطي نسبت به زبان و قوم و مليت خويش، يکي از بزرگ ترين موانع اتحاد مسلمانان محسوب مي شود.
در ميان اقوام و نژادهاي گرايش يافته به اسلام، کساني به دليل ضعف در معرفت يابي هاي اصيل ديني و ريشه نيافتن عشق و ايمان خالص و کامل در سرزمين جان و روحشان، تحت تأثير تعصبات و گرايش هاي نژادي و قومي قرار داشتند و به همين دليل در موقعيت هاي خاصي خود را تافته ي جدا بافته مي يافتند و در پيکر واحد دين احساس برتري مي کردند و تفاخر و تکبر مي ورزيدند. در نقطه مقابل اين گروه از مسلمانان ، کسان ديگري قرار داشتند که خود را در اسلام ذوب کرده و محودر خدا بودند و در اوج عشق و ايمان و اخلاص، همواره در پيکر واحد دين به فعاليت سالم و صادقانه و نقش آفريني هاي ايثارگرانه اهتمام مي ورزيدند و هرگز در دام تعصب هاي کور مادي و قومي گرفتار نمي آمدند و از همين رو با ديگر مسلمانان با صميميت و محبت و وحدت وصف ناشدني مي زيستند.
اين سخن ژرف و بيدارگر از رسول گرامي اسلام (ص) است که صراحت فرمودند:
« اي مردم! همه ي شما فرزندان آدم هستيد و آدم از خاک آفريده شده است. عرب را بر غير عرب هيچ فضيلت و برتري نيست، مگر به تقوي و پاکي.»
در نگاه ژرف پيامبر ص درون مايه اصلي وحدت و صميميت و اتحاد مسلمانان از هر قوم و نژاد و مليت، «ايمان به خدا» بود، و به همين دليل در صدد خالص و ناب گردانيدن ايمان ها و باورها برآمده، معتقد بودند که هرچه اين خلوص و صفا فزوني يابد، مهرها و مودت ها و محبت ها نيز رو به تزايد مي رود و دل ها به هم مي پيوندد و به وحدت و صميميت و اتحاد مي رسد.
نتيجه: امروز، جهان اسلام براي بازگشت به اتحاد و اتفاق و اقتدار و وحدتي که پيامبر ص براي بنيان نهادن آن زحمات طاقت فرسا و فعاليت هاي وقفه ناپذير مبذول داشتند، راهي جز حرکت بر محور «اسلام» ندارد.
وحدت در کلام امام علي (ع)
به شهادت تاريخ، اميرالمومنين (ع) بزرگ پرچمدار وحدت و انسجام ميان مسلمانان و جامعه ي اسلامي بودند. ايشان، بارها در دوران حکومتشان رسما اعلام نمودند که : «نقد حکومت و حتي مخالفت با آن پذيرفتي است، اما تا آن جا که اتحاد ملي شکسته نشود و کسي حق ندارد موجب نااميدي جامعه گردد.»
آن حضرت درباره ناکثين، که اول بيعت نمودند و بعد بيعت خود را شکستند- و بعضا داراي سوابق انقلابي هم بودند – فرمودند: اين گروه همگي با امارت و حکومت من مخالف بودند، اين عيبي ندارد، اما :
«ساصبر ما لم اخف علي جماعتکم ...»
« من تا روزي مخالفت را بر مي تابم که به صفوف به هم پيوسته ي اتحاد مردم لطمه وارد نشده و تشتت در جامعه ايجاد نشود و نيروهاي خود را پاره پاره نکنند. اگر آن ها بر راي سست و بي پايه ي خود اصرار ورزند و به هدفشان برسند و بتوانند مردم را گروه گروه آن ها را متفرق و نسبت به آينده نا اميد سازند، آن روز نظم عمومي جامعه به هم مي خورد و پايه هاي نظام سست مي شود و جامعه به عقب بر مي گردد و اين چيزي نيست که بتوان آن را تحمل کرد.»
علي (ع) نه تنها در زمان حکومت، بلکه قبل از حکومت هم، اين وحدت را حفظ نمودند، بعضي مراجعه مي کردند تا به خيال خود حضرت را عليه حکومت تحريک کنند، اما ايشان مي فرمودند:
در اين که من انتقاد جدي نسبت به حکومت دارم، اما بدانيد در بين امت پيامبر ص هيچ کس بيش تر از من به وحدت و الفت اين امت دل نبسته است.»
آن حضرت همچنين فرمودند: « به خدا سوگند ، آن ها که دست از ياري يکديگر بردارند، قطعا شکست خواهند خورد.»
عوامل اختلاف
اختلاف و نزاع، زايل کننده ي حق و به کرسي نشاننده ي باطل است. علي سه عنصر- دنبال هواي نفس رفتن، بر خلاف دستور خدا حکم صادر کردن و حکومت کردن افراد ناشايسته بر خلاف دستور خدا بر مردم – را سه عامل مهم ايجاد اختلاف در جامعه ذکر مي کنند و مي فرمايند: « اگر حق از لباس باطل بيرون مي آمد، زبان دشمنان کوتاه مي شد، اما مقداري از حق و مقداري از باطل گرفته مي شود و با هم مخلوط مي گردد و در چنين شرايطي شيطان بر علاقه مندانش دست مي يابد.»
وحدت دولت و ملت
علي (ع) اطاعت از والي و حاکم را بري مردم لازم دانسته، اطاعت از زمامدار عادل و والي مسلمانان را براي حفظ و تقويت دين ضروري بر مي شمردند.
امام (ع) بر اين نکته پا فشاري دارند که مردم بايد از والي اطاعت کنند و نافرماني آنان موجب شيوع فساد، شکست اسلام و ضربه به دين است، که به تعبير قرآن کريم ارزش وجودي و خاصيت اسلام مسلمانان از دست مي رود:
« با يکديگر اختلاف نکنيد، زيرا متلاشي مي شويد و اثر وجود شما از بين خواهد رفت.»
حضرت علي( ع )در فرازي از خطبه ي 236 نهج البلاغه که به خطبه ي قاصعه معروف است، ضمن بيان علت خودخواهي ابليس و خوش گذرانان، که ابليس به خدا گفت: «چون من از آتشم و آدم از خاک، و آتش بيش از خاک ارزش دارد، به آدم سجده نکردم» و همچنين سخن قرآن درباره ي خوش گذران ها دنبال ستمگران و کافران رهسپارند و سرانجام ملت را به سقوط مي کشانند» ، توصيه مي فرمايند:
«از حوادث و عذاب هاي وارد بر ملت هاي گذشته، بر اثر افعال ناشايست و کارهاي بدي که انجام مي دادند، پرهيز کنيد و احوال خوب و بد آنان را به خاطر بياوريد و مواظب باشيد که مانند آنان نشويد.
وقتي در اختلاف حال آن ها دقت کرديد و نتيجه گرفتيد، هر کاري را که به ملت هاي گذشته عزت داده، دشمن را از آنان دور کرده، آسايش را به آنان ارزاني داشته، نعمت را تسليم آنان ساخته، احترام را به وحدت و جمعيت کشانيده است، بايد تقويت کنيد و آن را انجام دهيد. اين کارها پرهيز از اختلاف ، حفظ روابط دوستي و کوشيدن در راه ايجاد آن و سفارش به حفظ دوستي است. از هر کاري که کمر گذشتگان را شکست و نيروي آنان را ضعيف ساخت، که عبارت است از کينه ي دل ها، خشم سينه ها، بي اعتنايي به يکديگر و به کمک هم نشتافتن ، پرهيز کنيد.»
وحدت در احاديث معصومين (عليهم السلام)
1-امام صادق (ع) مي فرمايند: «مومن برادر مومن است، و همگي به منزله اعضاء يک پيکرند، که اگر عضوي از آن به درد آيد، ديگر عضوها را نماند قرار، و ارواح همگي آنها از روح واحدي گرفته شده»
2-در حديث ديگري از همان امام (ع) مي خوانيم: «مومن برادر مومن است و به منزله چشم او را راهنماي او است. هرگز به او خيانت نمي کند، و ستم روا نمي دارد، با او غش و تقلب نمي کند، و هر وعده اي را به دهد تخلف نخواهد کرد»
3- از پيغمبر اکرم (ص) درباره حقوق سي گانه مومن بر برادر مومنش نقل شده که از جامعترين روايات در اين زمينه است: «مسلمان بر برادر مسلمانش سي حق دارد که برائت ذمه از آن حاصل نمي کند مگر به اداي اين حقوق يا عفو کردن برادر مسلمان او:
لغزشهاي او را ببخشد، در ناراحتيها نسبت به او مهربان باشد، اسرار او را پنهان دارد، اشتباهات او را جبران کند، عذر او را بپذيرد، در برابر بد گويان از او دفاع کند، همواره خيرخواه او باشد، دوستي او را پاسداري کند، پيمان او را رعايت کند، در حال مرض از او عبادت کند، در حال مرگ به تشييع او حاضر شود.
دعوت او را اجابت کند، هديه او را بپذيرد، عطاي او را جزا دهد، نعمت او را شکر گويد، در ياري او بکوشد ، ناموس او را حفظ کند، حاجت او را برآورد، براي خواسته اش شفاعت کند، و عطسه اش را تحيت گويد.
گمشده اش را راهنمائي کند، سلامش را جواب دهد، گفته او را نيکو شمرد، انعام او را خوب قرار دهد، سوگندهايش را تصديق کند، دوستش را دوست دارد و با او دشمني نکند، در ياري او بکوشدخواه ظالم باشد يا مظلوم: اما ياري او در حالي که ظالم باشد به اين است که او را از ظلمش باز دارد، و در حالي که مظلوم است به اين است که او را در گرفتن حقش کمک کند.
او را در برابر حوادث تنها نگذارد ، آنچه را از نيکيها براي خود دوست دارد براي دوست بدارد، و آنچه از بديها براي خود نمي خواهد براي او نخواهد».
4- اطاعت از رهبري، رمز وحدت
پيامبر اعظم( ص) فرمودند: «از کسي که خداوند به او ولايت امر داده است، حرف شنوي و اطاعت داشته باشيد، چرا که اين اطاعت نجات بخش اسلام است.
5- رهبري، محور وحدت
علي (ع) فرمودند: « جايگاه رهبر و سرپرست در اجتماع، جايگاه رشته اي است که دانه ها را به هم پيوند داده و جمع مي کند و آن گاه که رشته پاره شود، دانه ها پراکنده شده و هرگز تمام آن ها جمع نخواهند شد.
6- وحدت به برکت اهل بيت
پيامبر خدا( ص) فرمودند: شما اهل بيت، اهل الله هستيد که به برکت شما، نعمت کامل گشته و پراکندگي برطرف شده و اتحاد کلمه پديد آمده است.
7- وحدت ، مايه رحمت الهي
پيامبر (ص) فرمودند: جماعت و وحدت مايه ي رحمت الهي و تفرقه موجب عذاب الهي است.
8- تسلط باطل بر حق ، پيامبر اختلاف
پيامبر (ص )فرمودند: هيچ امتي پس از پيامبرشان اختلاف نکردند، مگر آن که گروه باطل بر حق گرايان چيره و مسلط شدند.
9- اختلاف، آفت انديشه
امام علي (ع )فرمودند: اختلاف، «بنياد و انديشه ي درست» را در هم مي ريزد.
10- برادري اسلامي
پيامبر (ص )فرمودند: مسلمانان با هم برادرند و هيچ کس بر ديگري برتري ندارد، مگر از حيث تقوا.
11- بهترين مومنان، محور وحدت با مومنان
پيامبر گرامي اسلام(ص) فرمودند: بهترين مومنان کسي است که محور الفت و وحدت مومنان باشد، کسي که انس نگيرد و با ديگران مأنوس نشود، خيري ندارد.
12- منشور برادري
رسول خدا( ص) در خطبه ي حجه الوداع فرمودند: اي مردم! پروردگارتان يکي است، پدرتان هم يکي است. همه ي شما از آدميد و آدم از خاک است. «گرامي ترين شما نزد خداوند، با تقواترين شماست.» عرب را بر عجم هيچ برتري نيست؛ مگر به تقوا.
13- اهتمام به امور مسلمين
پيامبر اعظم (ص)فرمود: هر کس صبح کند، در حالي که به کارهاي مسلمانان اهميتي نمي دهد و به فکر مسلمين نيست، او از آنان نيست و هر کس بشنود که کسي مسلماني را به کمک فرا مي خواند ، ولي پاسخش را نمي دهد، مسلمان نيست.
14- جاهل ، سبب اختلاف
امام علي( ع) فرمودند: اگر جاهل سکوت مي کرد، مردم اختلاف نمي کردند (سبب بسياري از اختلافات، سخن هاي ناآگاهانه است).
15- همدردي مومنان با يکديگر
امام باقر (ع) فرمودند: مومنان در نيکي و شفقت و مهرباني به يکديگر مانند يک پيکرند، که اگر به عضوي از آن آسيبي برسد، تمام اعضا در تب و بي خوابي گرفتار آيند.
16- حب و بغض الهي
پيامبر (ص) روزي به يکي از اصحاب خويش فرمودند: در راه خدا دوست بدار و براي خدا دشمن بدار، براي خدا موالات و دوستي کن و براي خدا دشمني کن، يقينا جز با اين، به ولايت خدا نخواهي رسيد و هرگز کسي طعم ايماني را نمي يابد، هر چند نماز و روزه اش فراوان باشد، مگر آن که چنين باشد.
خلاصه اينکه:
وحدت و همدلي ، و اتحاد و برادري، عامل اقتدار از اسلام و مسلمين در برابر کفر و نفاق است و اختلاف و جدايي ، نفاق و دورويي، آفت بزرگ عزت و استقلال مسلمانان است.
اگر در کلاس درس پيشوايان اين اندکي تلمذ کرده باشيم، درخواهيم يافت که اولين درس اين کلاس، وحدت ، يکدلي، برادري و برابري است و آن چه که بر محبوبيت امامان معصوم (عليهم السلام) در بين مردم مي افزايد، برابري همه ي مردم در نگاه آنان و تأکيد بر وحدت جامعه ي اسلامي و برادري اسلامي است.
در روزگاري که شياطين بذر نفاق و اختلاف و تفرقه مي پاشند، تا در سرزمين مقدس اسلام، درخت عداوت و کينه بپرورانند، خوشه چيني از بيانات لطيف ، وحدت بخش و انسجام آفرين رسول خدا ص و ائمه معصومين (عليهم السلام) نقشه هاي شوم و توطئه هاي آنان را نقش برآب خواهد نمود و خوشه هايي از بوستان پر کل و عطر و سرشار از گل هاي رنگارنگ و زيبا و روح خود از اهل بيت (عليهم السلام) را با کلام وحدت بخششان بيان نموديم .. به اميد آن که چراغ را همان در زندگي فردي و معاشرت هاي اجتماعي باشد .
نويسنده علي محمودي
|
در میان قاموس ها، گلواژه اى كه در راس برترین ها قرار دارد و بسیار جاذب، دلگشا و زیباست، واژه وحدت و اتحاد است. اتحاد، نخ تسبیحى است كه مهره ها را در كنار هم نگه مىدارد، و ارتباط منظمى بین آنها برقرار مىسازد، و آنها را از پراكندگى و دورافتادگى و گم شدن حفظ مىكند؛ اگر آن نخ پاره شود، انسجام مهره ها گسسته شده، و هر كدام به جایى فرو خواهد افتاد . وحدت عامل مهم حركت بخش براى انقلابها بوده و انسانها را در گذر پیشرفت به سوى پیروزىها، از دست اندازها و گردنه هاى صعب العبور، عبور مىدهد، به ناتوانىها توان بخشیده و دشوارىها را آسان مىكند و ناممكن ها را ممكن مىسازد.
ارزش وحدت و اتحاد از دیدگاه قرآن
حفظ وحدت در صدر اسلام، موجب انسجام و فشردگى مسلمانان شد. آنها در پرتو همین همدلى و هماهنگى توانستند بر خیل دشمنان مختلف فائق آیند و به امتیازات فوقالعاده دست یازند، چرا كه قرآن به آنها فرموده بود: «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا واذكروا نعمت الله |
ادامه مطلب...
حدیث (1) امام على عليه السلام :
مَن أمَرَ بِالمَعروفِ شَدَّ ظَهرُ المُؤمِنِ وَمَن نَهى عَنِ المُنكَرِ أَرغَمَ أَنفَ المُنافِقِ وَأَمِنَ كَيدَهُ؛
هر كس امر به معروف كند به مؤمن نيرو مى بخشد و هر كس نهى از منكر نمايد بينى منافق را به خاك ماليده و از مكر او در امان مى ماند.
كافى، ج2، ص50، ح1
حدیث (2) امام صادق عليه السلام :
إِنَّ المُؤمِنَ يَغبِطُ وَلايَحسُدُ وَالمُنافِقُ يَحسُدُ وَلايَغبِطُ؛
مؤمن غبطه مى خورد و حسادت نمى ورزد، منافق حسادت مى ورزد و غبطه نمى خورد.
(غبطه آن است كه آرزو كنى آنچه ديگرى دارد، داشته باشى بدون اينكه آرزوى نابودى نعمت ديگرى را داشته باشى و حسد آن است كه بخواهى نعمتى را كه ديگرى دارد، نداشته باشد).
كافى، ج2، ص307، ح7
حدیث (3) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلغَيرَةُ مِنَ اليمانِ وَالمِذاءُ مِنَ النِّفاقِ؛
غيرت از ايمان است و بى بند و بارى از نفاق.
نهج الفصاحه، ح 2045
حدیث (4) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلمُؤمِنُ يَأكُلُ بِشَهوَةِ أَهلِهِ، اَلمُنافِقُ يَأكُلُ أَهلُهُ بِشَهوَتِهِ؛
مؤمن به ميل و رغبت خانواده اش غذا مى خورد ولى منافق ميل و رغبت خود را به خانواده اش تحميل مى كند.
كافى، ج4، ص12، ح6
حدیث (5) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلمُؤمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ وَالمُنافِقٌ قَطِبٌ غَضِبٌ؛
مؤمن شوخ و شنگ است و منافق اخمو و عصبانى.
تحف العقول، ص 49
حدیث (6) پيامبر صلى الله عليه و آله :
أَمارَةُ المُنافِقِ الَّذي لاتَسوؤُهُ سَيِّئَتُهُ ولا تَسُرُّهُ حَسَنَتُهُ ؛
نشانه منافق اين است كه بدى اش ناراحتش نمى كند و خوبى اش او را خوشحال نمى سازد.
الدرالمنثور، ج4، ص 66
حدیث (7) پيامبر صلى الله عليه و آله :
نِيَّةُ المُؤمِنِ خَيرٌ مِن عَمَلِهِ و نِيَّةُ المُنافِقِ شَرٌّ مِن عَمَلِهِ؛
نيّت مؤمن بهتر از عمل او و نيت منافق بدتر از عمل اوست.
مستدرك الوسائل، ج 1، ص 91، ح4
حدیث (8) پيامبر صلى الله عليه و آله :
عَليٌّ يَعسوبُ المُؤمِنينَ وَ المالُ يَعسوبُ المُنافِقينَ؛
على پيشواى مؤمنان و ثروت پيشواى منافقان است.
الأمالى طوسى، ص 355
حدیث (9) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلمُؤمِنُ يَكُلُ في مِعاءٍ واحِدَةٍ وَ المُنافِقُ يَكُلُ في سَبعَةِ أمعاءٍ؛
مؤمن كم خوراك است و منافق پرخور.
وسائل الشيعه، ج 24، ص 240، ح6
حدیث (10) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلمُؤمِنُ يَبدَأُ بِالسَّلامِ وَ المُنافِقُ يَقُولُ: حَتّى يُبدَأَ بي؛
مؤمن ابتدا به سلام مى كند و منافق منتظر سلام ديگران است.
كنزالعمّال، ح 778
حدیث (11) پيامبر صلى الله عليه و آله :
بُكاءُ المُؤمِنِ مِن قَلبِهِ وَ بُكاءُ المُنافِقِ مِن هامَّتِهِ؛
گريه مؤمن از (درون) دل اوست و گريه منافق از (ظاهر و) سرش.
الجامع الصغير، ح 3156
حدیث (12) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلمُؤمِنُ لَيِّنُ المِنكَبِ يُوَسِّعُ عَلى أَخيهِ وَ المُنافِقُ يَتَجافى يُضَيِّقُ عَلى أَخيهِ؛
مؤمن نرمخوست و براى برادرش جا (ى نشستن) باز مى كند و منافق درشتخوست و جا را بر برادرش تنگ مى كند.
كنزالعمّال، ح 778
حدیث (13) پيامبر صلى الله عليه و آله :
يُبعَثُ كُلُّ عَبدٍ على ما ماتَ عَلَيهِ، اَ لمُؤمِنُ عَلى إيمانِهِ وَالمُنافِقُ عَلى نِفاقِهِ؛
هر بنده اى بر همان چيزى كه در درون داشته و با آن از دنيا رفته، برانگيخته مى شود، مؤمن بر ايمانش و منافق بر نفاقش.
كنزالعمّال، ح 38954
حدیث (14) پيامبر صلى الله عليه و آله :
إِنَّ المُؤمِنَ هِمَّتُهُ فِي الصَّلاةِ وَالصِّيامِ وَالعِبادَةِ وَالمُنافِقُ هِمَّتُهُ فِي الطَّعامِ وَالشَّرابِ كَالبَهيمَةِ؛
همّت مؤمن در نماز و روزه و عبادت است و همّت منافق در خوردن و نوشيدن؛ مانند حيوانات.
تنبيه الخواطر،ج1، ص 94
حدیث (15) پيامبر صلى الله عليه و آله :
مَثَلُ المُؤمِنِ كَمَثَلِ خامَةِ الزَّرعِ تُكفِئُهَا الرِّياحُ كَذا و كَذا وكَذلِكَ المُؤمِنُ تُكفِئُهُ الوجاعُ وَالمراضُ و مَثَلُ المُنافِقِ كَمَثَلِ الرزَبَّةِ المُستَقيمَةِ الَّتي لايُصِيبُها شَيءٌ حَتّى يَتيهِ المَوتُ فَيَقصِفَهُ قَصفا؛
مَثَل مؤمن مانند ساقه كاشته است كه بادها آن را به اين سو و آن سو خم مى كند هم چنين مؤمن را دردها و بيماريها خم مى كند و مثل منافق مانند عصاى آهنى است كه چيزى به او نمى رسد تا اينكه مرگ او فرا رسد و او را سخت مى شكند.
الكافى، ج2، ص 258، ح25
حدیث (16) پيامبر صلى الله عليه و آله :
إنَّ لِسانَ المُؤمِنَ وَراءَ قَلبِهِ فَإِذا أَرادَ أَن يَتَكَلَّمَ بِشَيءٍ يُدَبِّرُهُ قَلبُهُ ثُمَّ أمضاهُ بِلِسانِهِ وَ إنَّ لِسانَ المُنافِقِ أمامَ قَلبِهِ فَإِذا هَمَّ بِشَيءٍ أمضاهُ بِلِسانِهِ وَلَم يَتَدَبَّرهُ بِقَلبِهِ؛
زبان مؤمن در پس دل اوست، هرگاه بخواهد سخن بگويد درباره آن مى انديشد و سپس آن را مى گويد اما زبان منافق جلوى دل اوست هرگاه قصد سخن كند آن را به زبان مى آورد و درباره آن نمى انديشد.
تنبيه الخواطر، ج1، ص 106
حدیث (17) امام على عليه السلام :
إِنَّ المُؤمِنَ إذَا استَغنى شَكَرَ... وَ المُنافِقُ إِذَا استَغنى طَغى؛
مؤمن هنگام بى نيازى شكر مى گزارد و منافق هرگاه بى نياز شود طغيان مى كند.
تحف العقول، ص212
حدیث (18) امام على عليه السلام :
إنَّ المُؤمِنَ إذا تَكَلَّمَ ذَكَّرَ... والمُنافِقُ إذا تَكَلَّمَ لَغا؛
مؤمن هرگاه سخن گويد ياد (خدا) مى كند و منافق هرگاه سخن گويد بيهوده گويى مى كند.
تحف العقول، ص212
حدیث (19) امام على عليه السلام :
إنَّ المُؤمِنَ مَن يُرى يَقينُهُ في عَمَلِهِ، وَ المُنافِقُ مَن يُرى شَكُّهُ في عَمَلِهِ؛
در عمل مؤمن يقين ديده مى شود و در عمل منافق شك.
غررالحكم، ح3551
حدیث (20) امام على عليه السلام :
شُكرُ المُنافِقِ لا يَتَجاوَزُ لِسانَهُ؛
سپاسگزارى منافق از زبانش فراتر نمى رود.
غررالحكم، ح 5662
حدیث (21) امام على عليه السلام :
عَلى لِسانِ المُؤمِنِ نُورٌ يَسطَعُ وَعلى لِسانِ المُنافِقِ شَيطانٌ يَنطِقُ؛
بر زبان مؤمن نورى (الهى) است و درخشان و برزبان منافق شيطانى است كه سخن مى گويد.
شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحديد، ج20، ص280، ح 218
حدیث (22) امام على عليه السلام :
إنَّ كَثرَةَ المالِ عَدُوٌّ لِلمُؤمِنينَ و يَعسُوبُ المُنافِقينَ؛
ثروت فراوان، دشمن مؤمنان و پيشواى منافقان است.
التمحيص، ص48
حدیث (23) امام على عليه السلام :
اَلمُنافِقُ مَكُورٌ مُضِرٌّ مُرتابٌ؛
منافق، نيرنگباز، زيانبار و شكّاك است.
غررالحكم، ح 1289
حدیث (24) امام على عليه السلام :
المُنافِقُ وَقِحٌ غَبىٌّ مُتَمَلِّقٌ شَقىٌّ؛
منافق، بى شرم، كودن، چاپلوس و بدبخت است.
غررالحكم، ح 1853
حدیث (25) امام على عليه السلام :
وَرَعُ المُنافِقِ لايَظهَرُ إلاّ عَلى لِسانِهِ؛
پرهيزكارى منافق جز در زبانش ظاهر نمى شود.
غررالحكم، 10130
حدیث (26) امام على عليه السلام :
إِنَّ المُؤمِنَ إِذا نَظَرَ اعتَبَرَ... وَالمُنافِقُ إِذا نَظَرَ لَها؛
نگاه مؤمن عبرت آميز و نگاه منافق سرگرمى است.
تحف العقول، ص212
حدیث (27) امام على عليه السلام :
إِنَّ المُؤمِنَ... إذا سَكَتَ فَكَّرَ... وَالمُنافِقُ إِذا سَكَتَ سَها؛
سكوت مؤمن تفكر و سكوت منافق غفلت است.
تحف العقول، ص212
حدیث (28) امام على عليه السلام :
إِنَّ المُؤمِنَ... إذا أَصابَتهُ شِدَّةٌ صَبَرَ... وَالمُنافِقُ إِذا أصابَتهُ شِدَّةٌ ضَغا؛
مؤمن در گرفتارى صبور است، و منافق در گرفتارى بى تاب.
تحف العقول، ص212
حدیث (29) امام على عليه السلام :
عِلمُ المُنافِقِ في لِسانِهِ وَعِلمُ المُؤمِنِ في عَمَلِهِ؛
دانش منافق در زبان او و دانش مؤمن در كردار اوست.
غررالحكم، ح6288
حدیث (30) امام على عليه السلام :
إنَّ المُؤمِنَ إذا أَصابَهُ السُّقمُ ثُمَّ أَعفاهُ اللّه مِنهُ كانَ كَفّارَةً لِما مَضى مِن ذُنُوبِهِ و مَوعِظَةً لَهُ فِيما يَستَقبِلُ، وَ إِنَّ المُنافِقَ إذا مَرِضَ ثُمَّ اُعفِي كانَ كَالبَعيرِ، عَقَلَهُ أهلُهُ ثُمَّ أَرسَلُوهُ فَلَم يَدرِ لِمَ عَقَلُوهُ و لِمَ أَرسَلُوهُ؛
هرگاه مؤمن بيمار شود سپس خداوند شفايش دهد، آن بيمارى كفّاره گناهان گذشته و پندى براى آينده اوست و منافق هرگاه مريض شود سپس سلامت يابد، مانند شترى است كه صاحبش او را بسته است و سپس رهايش كرده اند او نمى داند براى چه او را بسته اند و براى چه رهايش كرده اند.
كنزالعمّال، ح 6686
حدیث (31) امام على عليه السلام :
لَو ضَرَبتُ خَيشُومَ المُؤمِنِ بِسَيفي هذا عَلى أن يُبغِضَني ما أبغَضَني ولَو صَبَبتُ الدُّنيا بِجَمّاتِها عَلَى المُنافِقِ عَلى أن يُحِبَّني ما أَحَبَّني؛
اگر با اين شمشيرم بر بينى مؤمن بزنم كه مرا دشمن بدارد با من دشمنى نمى كند و اگر همه دنيا را به منافق بدهم تا مرا دوست بدارد هيچگاه دوستم نخواهد داشت.
نهج البلاغه، حكمت 45
حدیث (32) امام على عليه السلام :
اَلمُؤمِنُ فَهُوَ قَرِيبُ الرِّضى بَعيدُ السَّخَطِ... وَالمُنافِقُ فَهُوَ قَريبُ السَّخَطِ بَعيدُ الرِّضى؛
مؤمن زود خشنود و دير ناراحت مى شود و منافق زود ناراحت و دير خشنود مى گردد.
تحف العقول، ص212
حدیث (33) امام على عليه السلام :
اَلمُؤمِنُ يُرضِيهِ عَلَى اللّه اليَسيرُ و لا يُسخِطُهُ الكَثيرُ... وَ المُنافِقُ يُسخِطُهُ عَلَى اللّه اليَسيرُ و لا يُرضِيهِ الكَثيرُ؛
مؤمن از اندك خدا خشنود مى شود و بسيارش او را ناراحت نمى كند و منافق از اندك خدا ناخشنود مى شود و بسيارش هم او را خشنود نمى سازد.
تحف العقول، ص212
حدیث (34) امام حسين عليه السلام :
إِنَّ المُؤمِنَ لايُسيى ءُ و لا يَعتَذِرُ، وَ المُنافِقُ كُلَّ يَومٍ يُسيى ءُ وَيَعتَذِرُ؛
مؤمن نه بدى مى كند و نه معذرت مى خواهد و منافق هر روز بدى مى كند و معذرت مى خواهد.
تحف العقول، ص 248
حدیث (35) امام صادق عليه السلام :
إِنَّ المُنافِقَ لا يَرغَبُ فِيما قَد سَعِدَ بِهِ المُؤمِنونَ وَ السَّعيدُ يَتَّعِظُ بِمَوعِظَةِ التَّقوى وَ إن كانَ يُرادُ بِالمَوعِظَةِ غَيرُهُ؛
منافق به آنچه مؤمنان بواسطه آن خوشبخت مى شوند، ميلى ندارد، ولى خوشبخت سفارش به تقوا را مى پذيرد هر چَند مخاطب موعظه، كس ديگرى باشد.
الكافى، ج8 ، ص150، ح132
حدیث (36) امام صادق عليه السلام :
إنَّ المُؤمِنَ يَغبِطُ وَ لا يَحسُدُ وَ المُنافِقُ يَحسُدُ وَ لايَغبِطُ؛
مؤمن غبطه مى خورد و حسد نمى ورزد، و منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد.
الكافى، ج2، ص 307، ح7
حدیث (37) امام صادق عليه السلام :
إنَّ الحِكمَةَ لَتَكُونُ في قَلبِ المُنافِقِ فَتُجَلجِلُ في صَدرِهِ حَتّى يُخرِجَها فَيُوعِيَهَا المُؤمِنُ وَتَكُونُ كَلِمةُ المُنافِقِ فى صَدرِ المُؤمِنِ فَتُجَلجِلُ في صَدرِهِ حَتّى يُخرِجَها فَيَعِيَهَا المُنافِقُ؛
به راستى حكمتى كه در قلب منافق جا مى گيرد، در سينه اش بى قرارى مى كند تا از آن بيرون آيد و مؤمن آن را بر گيرد و سخن منافقانه (لغو و بيهوده) در سينه مؤمن بى قرارى مى كند تا از آن بيرون برود و منافق آن را برگيرد.
بحارالأنوار، ج2، ص 94، ح28
حدیث (38) امام كاظم عليه السلام :
اَلمُؤمِنُ قَليلُ الكَلامِ كَثيرُ العَمَلِ، وَ المُنافِقُ كَثيرُ الكَلامِ قَليلُ العَمَلِ؛
مؤمن كم حرف و پر كار است و منافق پر حرف و كم كار.
تحف العقول، ص397
حدیث (39) امام رضا عليه السلام :
إِنَّ اللّه يُؤَخِّرُ إِجابَةَ المُؤمِنِ شَوقا إلى دُعائِهِ وَيَقُولُ: صَوتٌ اُحِبُّ أَن أَسمَعَهُ، وَيُعَجِّلُ إجابَةَ دُعاءِ المُنافِقِ وَيَقُولُ: صَوتٌ أَكرَهُ سَماعَهُ؛
خداوند اجابت دعاى مؤمن را به شوق (شنيدن) دعايش به تأخير مى اندازد و مى گويد: «صدايى است كه دوست دارم آن را بشنوم» و در اجابت دعاى منافق عجله مى كند و مى گويد: صدايى است كه از شنيدنش بدم مى آيد.
فقه الرضا عليه السلام ، ص 345
حدیث (40) امام هادى عليه السلام :
[اَلمُؤمِنُ] يُحسِنُ وَيَبكي كَما أَنَّ المُنافِقُ يُسيى ءُ وَ يَضحَكُ؛
مؤمن خوبى مى كند و مى گريد، ولى منافق بدى مى كند و مى خندد.
مكارم الأخلاق، ص389
حدیث (41) امام عسكرى عليه السلام :
إِنَّ المُؤمِنَ نَعرِفُهُ بِسيماهُ، وَ نَعرِفُ المُنافِقَ بِميسَمِهِ؛
مؤمن را از سيمايش مى شناسيم و منافق را از نشانه هايش.
الخرائج والجرائح، ج2، ص 737، ح50
حدیث (42) امام صادق عليه السلام :
اَلمُؤمِنُ لايُخلَقُ عَلَى الكِذبِ وَلا عَلَى الخيانَةِ وَ خِصلَتانِ لا يَجتَمِعانِ فِى المُنافِقِ، سَمتٌ حَسَنٌ وَ فِقهٌ فِى السُّنَّةِ؛
مؤمن در سرشتش دروغ و خيانت نيست و دو صفت است كه در منافق جمع نگردد: سيرت نيكو و دين شناسى.
تحف العقول، ص367
حدیث (43) لقمان حكيم عليه السلام :
عَلَيكَ بِقَبُولِ المَوعِظَةِ وَالعَمَلِ بِها فَإِنَّها عِندَ المُؤمِنِ أَحلى مِنَ العَسَلِ الشَّهدِ وعَلَى المُنافِقِ أَثقَلُ مِن صُعُودِ الدَّرَجَةِ عَلَى الشَّيخِ الكَبيرِ؛
موعظه را بپذير و به آن عمل كن، زيرا موعظه نزد مؤمن از عسل ناب شيرين تر است و براى منافق از بالا رفتن از پله بر پير مرد كهنسال دشوارتر است.
اعلام الدين، ص79
حدیث (44) امام موسى كاظم عليه السلام :
اَداءُ الاَمانَةِ وَالصِّدقُ يَجلِبانِ الرِّزقَ، وَالخيانَةُ وَالكَذِبُ يَجلِبانِ الفَقرَ وَ النِّفاقَ؛
اداى امانت و راستگويى روزى را زياد مىكند و خيانت و دروغگويى باعث فقر و نفاق مىشود.
بحارالأنوار، ج 78، ص 327
ثَلاثٌ مَن كُنَّ فيهِ فَهُوَ مُنافِقٌ وَ اِن صامَ وَ صَلّى وَحَجَّ وَاعتَمَرَ وَقالَ «اِنّى مُسلِمٌ» مَن اِذا حَدَّثَ كَذِبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخلَفَ وَ اِذَا ائتُمِنَ خانَ؛ سه چيز است كه در هر كس باشد منافق است اگر چه روزه دارد و نماز بخواند و حج و عمره كند و بگويد من مسلمانم، كسى كه هنگام سخن گفتن دروغ بگويد و وقتى كه وعده دهد تخلف نمايد و چون امانت بگيرد، خيانت نمايد. نهج الفصاحه، ح 1280 اِنَّ لِسانَ المُؤمِنِ مِن وَراءِ قَلبِهِ وَ اِنَّ قَلبَ المُنافِقِ مِن وَراءِ لِسانِهِ، لاَِنَّ المُؤمِنَ اِذا اَرادَ اَن يَتَكَلَّمَ بِكَلامٍ تَدَبَّرَهُ فى نَفسِهِ، فَاِن كانَ خَيرا اَبداهُ وَ اِن كانَ شَرّا واراهُ وَ اِنَّ المُنافِقَ يَتَكَلَّمُ بِما اَتى عَلى لِسانِهِ لا يَدرى ماذا لَهُ وَ ماذا عَلَيهِ؛ زبان مؤمن، در پشت دل اوست و دل منافق، در پشت زبان او، زيرا مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد، ابتدا درباره آن مىانديشد، اگر خوب بود اظهارش مىكند و اگر بد بود آن را پنهان مىدارد. اما منافق هر چه به زبانش آيد مىگويد، بى آنكه بداند چه سخنى به سود او و چه سخنى به زيان اوست. نهج البلاغه، خطبه 176 آیَةُ المُنافِقِ ثَلاثٌ: اِذا حَدَثَ کَذِبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخلَفَ وَ اِذا اؤتُمِنَ خانَ؛ نشان منافق سه چیز است: 1 - سخن به دروغ بگوید . 2 - از وعده تخلف کند .3 - در امانت خیانت نماید . صحیح مسلم، کتاب الایمان، ح 89 الغِناءُ یورِثُ النِّفاقَ. بحار الانوار ج 79 ص 24 حدیث (45) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
حدیث (46) امام على عليه السلام :
حدیث (47) رسول خدا صلی الله علیه و آله:
حدیث (48) امام صادق عليه السلام :
غِنا از خود نفاق بر جای می گذارد.
حدیث (6) امام علی علیه السلام:
مَن أمَرَ بِالمَعروفِ شَدَّ ظَهرُ المُؤمِنِ وَمَن نَهى عَنِ المُنكَرِ أَرغَمَ أَنفَ المُنافِقِ وَأَمِنَ كَيدَهُ؛
هر كس امر به معروف كند به مؤمن نيرو مى بخشد و هر كس نهى از منكر نمايد بينى منافق را به خاك ماليده و از مكر او در امان مى ماند.
كافى، ج2، ص50، ح1
حدیث (7) پيامبر صلى الله عليه و آله :
مَن واسَى الفَقيرَ وَأَنصَفَ النّاسَ مِن نَفسِهِ فَذلِكَ المُؤمِنُ حَقّا؛
هر كس به نيازمند كمك مالى كند و با مردم منصفانه رفتار نمايد چنين كسى مؤمن حقيقى است.
خصال، ص 47
حدیث (8) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اِتَّقُوااللّه وَأَصلِحواذاتَ بَينِكُمْ فَإِنَ اللّه يُصلِحُ بَينَ المُؤمِنينَ يَومَ القيامَةِ؛
تقواى الهى داشته باشيد و اصلاح كنيد ميان خودتان را زيرا خداوند در روز قيامت ميان مؤمنين را اصلاح مى كند.
محجة البيضاء، ج3، ص373
حدیث (9) امام صادق عليه السلام :
إِنَّ اللّه فَوَّضَ إِلَى المُؤمِنِ اُمورَهُ كُلَّها وَلَم يُفَوِّض إِلَيهِ أَن يَكونَ ذَليلاً أَما تَسمَعُ اللّه تَعالى يَقولُ: (وَ لِلّهِ العِزَّةُ وَلِرَسولِهِ وَلِلمُؤمِنينَ)؟ فَالمُؤمِنُ يَكونُ عَزيزا وَلا يَكونُ ذَليلاً قالَ: إِنَّ المُؤمِنَ أَعَزُّ مِنَ الجَبَلِ لأَِنَّ الجَبَلَ يُستَقَلُّ مِنهُ بِالمَعاوِلِ وَالمُؤمِنُ لايُستَقَلُّ مِن دينِهِ بِشَىْ ءٍ؛
خداوند اختيار همه كارها را به مؤمن داده اما اين اختيار را به او نداده است كه ذليل باشد. مگر نشنيده اى كه خداى تعالى مى فرمايد: «عزت از آن خدا و رسولش و مؤمنين است»؟ پس، مؤمن عزيز است و ذليل نيست. [در ادامه] فرمودند: مؤمن از كوه محكم تر است، زيرا از كوه با ضربات تيشه كم مى شود اما با هيچ وسيله اى از دين مؤمن نمى توان كاست.
التهذيب، ج6، ص179 ح367
حدیث (10) امام صادق عليه السلام :
إِنَّ المُؤمِنَ يَغبِطُ وَلايَحسُدُ وَالمُنافِقُ يَحسُدُ وَلايَغبِطُ؛
مؤمن غبطه مى خورد و حسادت نمى ورزد، منافق حسادت مى ورزد و غبطه نمى خورد.
(غبطه آن است كه آرزو كنى آنچه ديگرى دارد، داشته باشى بدون اينكه آرزوى نابودى نعمت ديگرى را داشته باشى و حسد آن است كه بخواهى نعمتى را كه ديگرى دارد، نداشته باشد).
كافى، ج2، ص307، ح7
حدیث (11) امام صادق عليه السلام :
سِتَّةٌ لاتَكونُ فِى المُؤمِنِ: اَلعُسرُ وَالنَّكَهُ وَالحَسَدُ وَاللَّجاجَةُ وَالكَذِبُ وَالبَغىُ؛
شش (صفت) در مؤمن نيست: سخت گيرى، بى خيرى، حسادت، لجاجت، دروغگويى و تجاوز.
تحف العقول، ص 377
حدیث (12) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلمُؤمِنُ يَأكُلُ بِشَهوَةِ أَهلِهِ، اَلمُنافِقُ يَأكُلُ أَهلُهُ بِشَهوَتِهِ؛
مؤمن به ميل و رغبت خانواده اش غذا مى خورد ولى منافق ميل و رغبت خود را به خانواده اش تحميل مى كند.
كافى، ج4، ص12، ح6
حدیث (13) امام صادق عليه السلام :
اَلمُؤمِنُ اِذا غَضِبَ لَم يُخرِجهُ غَضَبُهُ مِن حَقٍّ وَاِذا رَضِىَ لَم يُدخِلهُ رِضاهُ فى باطِلٍ وَالَّذى اِذا قَدَرَ لَم يَأخُذ اَكثَرَ مِمّا لَهُ؛
مؤمن چون خشمگين شود، خشمش او را از حق بيرون نبرد و چون خشنود شود، خشنوديش او را به باطل نكشاند و چون قدرت يابد بيش از حقّ خود نگيرد.
بحارالأنوار، ج78، ص209، ح85
حدیث (14) امام صادق عليه السلام :
فى قَولِهِ تَعالى (وَقولوا لِلنَّاسِ حُسنا) ـ : أى لِلنّاسِ كُلِّهِم مُؤمِنِهِم وَمُخالِفِهِم ، أَمَّا المُؤمِنونَ فَيَبسُطُ لَهُم وَجهَهُ ، وَأَمَّا المُخالِفونَ فَيُكَلِّمُهُم بِالمُداراةِ لاِجتِذابِهِم إِلَى اليمانِ ، فَإِنَّهُ بِأَيسَرَ مِن ذلِكَ يَكُفُّ شُرورَهُم عَن نَفسِهِ ، وعَن إخوانِهِ المُؤمِنينَ؛
درباره آيه (و با مردم سخن نيكو گوييد) فرمود: مقصود همه مردمان اعم از مؤمن و كافر است. اما با مؤمنان بايد گشاده رو بود و اما با كافران بايد به نرمى و مدارا سخن گفت، تا به سوى ايمان كشيده شوند و كمترين ثمرش اين است كه خود و برادران مؤمنش را از گزند آنان مصون مى دارد.
بحارالأنوار، ج75، ص401، ح42
حدیث (15) امام علی علیه السلام:
اَلمؤمِنُ صَدوقُ اللِّسانِ بَذولُ الحسانِ؛
مؤمن بسيار راستگو و بسيار نيكوكار است.
غررالحكم، ج2، ص9، ح1596
حدیث (16) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلمُؤمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ وَالمُنافِقٌ قَطِبٌ غَضِبٌ؛
مؤمن شوخ و شنگ است و منافق اخمو و عصبانى.
تحف العقول، ص 49
حدیث (17) امام صادق عليه السلام :
اِنَّ لِلمُؤمِنِ عَلى المُؤمِنِ سَبعَةَ حُقوقٍ، فَاَوجَبُها اَن يَقولَ الرَّجُلُ حَقّا وَ اِن كانَ عَلى نَفسِهِ اَو عَلى والِدَيهِ، فَلا يَميلَ لَهُم عَنِ الحَقِّ؛
مؤمن را بر مؤمن، هفت حق است. واجب ترين آنها اين است كه آدمى تنها حق را بگويد، هر چند بر ضد خود يا پدر و مادرش باشد و به خاطر آنها از حق منحرف نشود.
بحار الأنوار، ج 74، ص223، ح 8
حدیث (18) امام على عليه السلام :
ما مِن مُؤمِنٍ وَلا مُؤمِنَةٍ يَضَعُ يَدَهُ عَلى رَسِ يَتيمٍ تَرَحُّما لَهُ إِلاّ كَتَبَ اللّه لَهُ بِكُلِّ شَعرَةٍ مَرَّت يَدُهُ عَلَيها حَسَنَةً؛
هيچ مرد و زن مؤمنى نيست كه دست محبت بر سر يتيمى بگذارد، مگر اين كه خداوند به اندازه هر تار مويى كه بر آن دست كشيده است ثوابى برايش بنويسد.
بحارالأنوار، ج75، ص4، ح9
حدیث (19) امام رضا علیه السلام:
مَـن فـَرَّجَ عَن مُـومِـنٍ فَـرَّجَ الله عَن قَلبه یـَومَ القِیامَةِ؛
هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد.
اصول کافى، ج 3، ص 268
حدیث (20) امام علی علیه السلام:
اَلمُؤمِنُ بَشرُهُ فی وَجِهِهِ وَحُزنُهُ فی قَلبِهِ؛
شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است.
نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره325
حدیث (21) امام حسن عسکری علیه السلام:
المُومِنُ بَرَکَةٌ عَلی المُومِنِ وَ حُجَّةٌ عَلی الکافر؛
مومن برای مومن برکت و برای کافر، اتمام حجت است.
تحف العقول، ص489
حدیث (22) امام موسی کاظم علیه السلام:
اَلمُومِنُ مِثلُ کفَّتی المیزانِ کلَّما زیدَ فی ایمانِهِ زیدَ فی بَلائِهِ؛
مومن همانند دو کفه ترازوست. هرگاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش نیز افزوده می گردد.
تحف العقول، ص 408
حدیث (23) امام حسن عسكرى عليه السلام :
عَلاماتُ المُؤمِنِ خَمسٌ: ... وَ الجَهرُ بـِ «بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ»؛
نشانه هاى مؤمن پنج چيز است: ... و بلند گفتن بسم اللّه الرحمن الرحيم.
تهذيب الأحكام، ج 6 ، ص 52 ، ح 37
حدیث (24) پيامبر صلى الله عليه و آله :
مَنْ ساءَتْهُ سَيِّئَتُهُ وسَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ فَهُوَ أمارَةُ الْمُسلِمِ الْمُؤمِنِ؛
هر كس از بدى اش ناراحت و از خوبى اش خوشحال شود، اين نشانه مسلمان مؤمن است.
الدرالمنثور، ج4، ص 66
حدیث (25) پيامبر صلى الله عليه و آله :
نِيَّةُ الْمُؤمِنِ خَيرٌ مِنْ عَمَلِهِ و نِيَّةُ الْمُنافِقِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ؛
نيّت مؤمن بهتر از عمل او و نيت منافق بدتر از عمل اوست.
مستدرك الوسائل، ج 1، ص 91، ح4
حدیث (26) پيامبر صلى الله عليه و آله :
عَليٌّ يَعْسوبُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمالُ يَعْسوبُ الْمُنافِقينَ؛
على پيشواى مؤمنان و ثروت پيشواى منافقان است.
الأمالى طوسى، ص 355
حدیث (27) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلْمُؤمِنُ يَأْكُلُ في مِعاءٍ واحِدَةٍ وَ الْمُنافِقُ يَأْكُلُ في سَبعَةِ أمْعاءٍ؛
مؤمن كم خوراك است و منافق پرخور.
وسائل الشيعه، ج 24، ص 240، ح6
حدیث (28) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلْمُؤْمِنُ يَبْدَأُ بِالسَّلامِ وَ الْمُنافِقُ يَقُولُ: حَتّى يُبدَأَ بي؛
مؤمن ابتدا به سلام مى كند و منافق منتظر سلام ديگران است.
كنزالعمّال، ح 778
حدیث (29) پيامبر صلى الله عليه و آله :
بُكاءُ الْمُؤمِنِ مِنْ قَلْبِهِ وَ بُكاءُ الْمُنافِقِ مِنْ هامَّتِهِ؛
گريه مؤمن از (درون) دل اوست و گريه منافق از (ظاهر و) سرش.
الجامع الصغير، ح 3156
حدیث (30) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلْمُؤْمِنُ لَيِّنُ الْمِنكَبِ يُوَسِّعُ عَلى أَخيهِ وَ الْمُنافِقُ يَتَجافى يُضَيِّقُ عَلى أَخيهِ؛
مؤمن نرمخوست و براى برادرش جا (ى نشستن) باز مى كند و منافق درشتخوست و جا را بر برادرش تنگ مى كند.
كنزالعمّال، ح 778
حدیث (31) پيامبر صلى الله عليه و آله :
يُبْعَثُ كُلُّ عَبدٍ على ما ماتَ عَلَيهِ، اَ لْمُؤمِنُ عَلى إيمانِهِ وَالْمُنافِقُ عَلى نِفاقِهِ؛
هر بنده اى بر همان چيزى كه در درون داشته و با آن از دنيا رفته، برانگيخته مى شود، مؤمن بر ايمانش و منافق بر نفاقش.
كنزالعمّال، ح 38954
حدیث (32) پيامبر صلى الله عليه و آله :
إِنَّ الْمُؤْمِنَ هِمَّتُهُ فِي الصَّلاةِ وَالصِّيامِ وَالْعِبادَةِ وَالْمُنافِقُ هِمَّتُهُ فِي الطَّعامِ وَالشَّرابِ كَالْبَهيمَةِ؛
همّت مؤمن در نماز و روزه و عبادت است و همّت منافق در خوردن و نوشيدن؛ مانند حيوانات.
تنبيه الخواطر،ج1، ص 94
حدیث (33) پيامبر صلى الله عليه و آله :
مَثَلُ الْمُؤْمِنِ كَمَثَلِ خامَةِ الزَّرعِ تُكْفِئُهَا الرِّياحُ كَذا و كَذا وكَذلِكَ الْمُؤْمِنُ تُكْفِئُهُ الأَْوْجاعُ وَالأَْمْراضُ و مَثَلُ الْمُنافِقِ كَمَثَلِ الإْرْزَبَّةِ الْمُستَقيمَةِ الَّتي لايُصِيبُها شَيءٌ حَتّى يَأْتيهِ الْمَوتُ فَيَقصِفَهُ قَصْفا؛
مَثَل مؤمن مانند ساقه كاشته است كه بادها آن را به اين سو و آن سو خم مى كند هم چنين مؤمن را دردها و بيماريها خم مى كند و مثل منافق مانند عصاى آهنى است كه چيزى به او نمى رسد تا اينكه مرگ او فرا رسد و او را سخت مى شكند.
الكافى، ج2، ص 258، ح25
حدیث (34) پيامبر صلى الله عليه و آله :
إنَّ لِسانَ الْمُؤْمِنَ وَراءَ قَلْبِهِ فَإِذا أَرادَ أَن يَتَكَلَّمَ بِشَيْءٍ يُدَبِّرُهُ قَلبُهُ ثُمَّ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَ إنَّ لِسانَ الْمُنافِقِ أمامَ قَلبِهِ فَإِذا هَمَّ بِشَيءٍ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَلَمْ يَتَدَبَّرهُ بِقَلبِهِ؛
زبان مؤمن در پس دل اوست، هرگاه بخواهد سخن بگويد درباره آن مى انديشد و سپس آن را مى گويد اما زبان منافق جلوى دل اوست هرگاه قصد سخن كند آن را به زبان مى آورد و درباره آن نمى انديشد.
تنبيه الخواطر، ج1، ص 106
حدیث (35) امام على عليه السلام :
إِنَّ الْمُؤْمِنَ إذَا اسْتَغْنى شَكَرَ... وَ الْمُنافِقُ إِذَا اسْتَغْنى طَغى؛
مؤمن هنگام بى نيازى شكر مى گزارد و منافق هرگاه بى نياز شود طغيان مى كند.
تحف العقول، ص212
حدیث (36) امام على عليه السلام :
إنَّ الْمُؤْمِنَ إذا تَكَلَّمَ ذَكَّرَ... والْمُنافِقُ إذا تَكَلَّمَ لَغا؛
مؤمن هرگاه سخن گويد ياد (خدا) مى كند و منافق هرگاه سخن گويد بيهوده گويى مى كند.
تحف العقول، ص212
حدیث (37) امام على عليه السلام :
إنَّ الْمُؤْمِنَ مَن يُرى يَقينُهُ في عَمَلِهِ، وَ الْمُنافِقُ مَن يُرى شَكُّهُ في عَمَلِهِ؛
در عمل مؤمن يقين ديده مى شود و در عمل منافق شك.
غررالحكم، ح3551
حدیث (38) امام على عليه السلام :
شُكْرُ الْمُؤْمِنِ يَظْهَرُ في عَمَلِهِ؛
سپاسگزارى مؤمن در كردارش آشكار مى شود، [امّا] سپاسگزارى منافق از زبانش فراتر نمى رود.
غررالحكم، ح 5661
حدیث (39) امام على عليه السلام :
عَلى لِسانِ الْمُؤْمِنِ نُورٌ يَسْطَعُ وَعلى لِسانِ الْمُنافِقِ شَيْطانٌ يَنْطِقُ؛
بر زبان مؤمن نورى (الهى) است و درخشان و برزبان منافق شيطانى است كه سخن مى گويد.
شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحديد، ج20، ص280، ح 218
حدیث (40) امام على عليه السلام :
إنَّ كَثْرَةَ الْمالِ عَدُوٌّ لِلْمُؤْمِنينَ و يَعْسُوبُ الْمُنافِقينَ؛
ثروت فراوان، دشمن مؤمنان و پيشواى منافقان است.
التمحيص، ص48
حدیث (41) امام على عليه السلام :
اَلْمُؤْمِنُ مُنيبٌ مُستَغْفِرٌ تَوَّابٌ
مؤمن بازگشت كننده به خدا، آمرزش خواه و توبه كننده است
غررالحكم، ح 1288
حدیث (42) امام على عليه السلام :
اَلْمُؤْمِنُ حَيىٌّ غَنىُّ مُوقِرٌ تَقىٌّ؛
مؤمن، با حيا، بى نياز، باوقار و پرهيزگار است.
غررالحكم، ح 1852
حدیث (43) امام على عليه السلام :
وَرَعُ الْمُؤْمِنِ يَظهَرُ في عَمَلِهِ؛
پرهيزكارى مؤمن در رفتارش آشكار مى شود.
غررالحكم، 10129
حدیث (44) امام على عليه السلام :
إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذا نَظَرَ اعْتَبَرَ... وَالْمُنافِقُ إِذا نَظَرَ لَها؛
نگاه مؤمن عبرت آميز و نگاه منافق سرگرمى است.
تحف العقول، ص212
حدیث (45) امام على عليه السلام :
إِنَّ الْمُؤْمِنَ... إذا سَكَتَ فَكَّرَ... وَالْمُنافِقُ إِذا سَكَتَ سَها؛
سكوت مؤمن تفكر و سكوت منافق غفلت است.
تحف العقول، ص212
حدیث (46) امام على عليه السلام :
إِنَّ الْمُؤْمِنَ... إذا أَصابَتْهُ شِدَّةٌ صَبَرَ... وَالْمُنافِقُ إِذا أصابَتْهُ شِدَّةٌ ضَغا؛
مؤمن در گرفتارى صبور است، و منافق در گرفتارى بى تاب.
تحف العقول، ص212
حدیث (47) امام على عليه السلام :
عِلمُ الْمُنافِقِ في لِسانِهِ وَعِلْمُ الْمُؤْمِنِ في عَمَلِهِ؛
دانش منافق در زبان او و دانش مؤمن در كردار اوست.
غررالحكم، ح6288
حدیث (48) امام على عليه السلام :
إنَّ الْمُؤْمِنَ إذا أَصابَهُ السُّقْمُ ثُمَّ أَعْفاهُ اللّه مِنهُ كانَ كَفّارَةً لِما مَضى مِن ذُنُوبِهِ و مَوْعِظَةً لَهُ فِيما يَستَقْبِلُ، وَ إِنَّ الْمُنافِقَ إذا مَرِضَ ثُمَّ اُعفِي كانَ كَالْبَعيرِ، عَقَلَهُ أهلُهُ ثُمَّ أَرْسَلُوهُ فَلَم يَدْرِ لِمَ عَقَلُوهُ و لِمَ أَرسَلُوهُ؛
هرگاه مؤمن بيمار شود سپس خداوند شفايش دهد، آن بيمارى كفّاره گناهان گذشته و پندى براى آينده اوست و منافق هرگاه مريض شود سپس سلامت يابد، مانند شترى است كه صاحبش او را بسته است و سپس رهايش كرده اند او نمى داند براى چه او را بسته اند و براى چه رهايش كرده اند.
كنزالعمّال، ح 6686
حدیث (49) امام على عليه السلام :
لَو ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفي هذا عَلى أنْ يُبْغِضَني ما أبْغَضَني ولَو صَبَبْتُ الدُّنيا بِجَمّاتِها عَلَى الْمُنافِقِ عَلى أنْ يُحِبَّني ما أَحَبَّني؛
اگر با اين شمشيرم بر بينى مؤمن بزنم كه مرا دشمن بدارد با من دشمنى نمى كند و اگر همه دنيا را به منافق بدهم تا مرا دوست بدارد هيچگاه دوستم نخواهد داشت.
نهج البلاغه، حكمت 45
حدیث (50) امام على عليه السلام :
اَلْمُؤْمِنُ فَهُوَ قَرِيبُ الرِّضى بَعيدُ السَّخَطِ... وَالْمُنافِقُ فَهُوَ قَريبُ السَّخَطِ بَعيدُ الرِّضى؛
مؤمن زود خشنود و دير ناراحت مى شود و منافق زود ناراحت و دير خشنود مى گردد.
تحف العقول، ص212
حدیث (51) امام على عليه السلام :
اَلْمُؤْمِنُ يُرضِيهِ عَلَى اللّه الْيَسيرُ و لا يُسْخِطُهُ الْكَثيرُ... وَ الْمُنافِقُ يُسْخِطُهُ عَلَى اللّه الْيَسيرُ و لا يُرضِيهِ الْكَثيرُ؛
مؤمن از اندك خدا خشنود مى شود و بسيارش او را ناراحت نمى كند و منافق از اندك خدا ناخشنود مى شود و بسيارش هم او را خشنود نمى سازد.
تحف العقول، ص212
حدیث (52) امام حسين عليه السلام :
إِنَّ الْمُؤْمِنَ لايُسيى ءُ و لا يَعتَذِرُ، وَ الْمُنافِقُ كُلَّ يَومٍ يُسيى ءُ وَيَعْتَذِرُ؛
مؤمن نه بدى مى كند و نه معذرت مى خواهد و منافق هر روز بدى مى كند و معذرت مى خواهد.
تحف العقول، ص 248
حدیث (53) امام صادق عليه السلام :
إنَّ الْمُؤْمِنَ يَغْبِطُ وَ لا يَحْسُدُ وَ الْمُنافِقُ يَحْسُدُ وَ لايَغْبِطُ؛
مؤمن غبطه مى خورد و حسد نمى ورزد، و منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد.
الكافى، ج2، ص 307، ح7
حدیث (54) امام صادق عليه السلام :
إنَّ الْحِكْمَةَ لَتَكُونُ في قَلْبِ الْمُنافِقِ فَتُجَلْجِلُ في صَدْرِهِ حَتّى يُخْرِجَها فَيُوعِيَهَا الْمُؤْمِنُ وَتَكُونُ كَلِمةُ الْمُنافِقِ فى صَدْرِ الْمُؤْمِنِ فَتُجَلْجِلُ في صَدْرِهِ حَتّى يُخْرِجَها فَيَعِيَهَا الْمُنافِقُ؛
به راستى حكمتى كه در قلب منافق جا مى گيرد، در سينه اش بى قرارى مى كند تا از آن بيرون آيد و مؤمن آن را بر گيرد و سخن منافقانه (لغو و بيهوده) در سينه مؤمن بى قرارى مى كند تا از آن بيرون برود و منافق آن را برگيرد.
بحارالأنوار، ج2، ص 94، ح28
حدیث (55) امام كاظم عليه السلام :
اَلْمُؤْمِنُ قَليلُ الْكَلامِ كَثيرُ الْعَمَلِ، وَ الْمُنافِقُ كَثيرُ الْكَلامِ قَليلُ الْعَمَلِ؛
مؤمن كم حرف و پر كار است و منافق پر حرف و كم كار.
تحف العقول، ص397
حدیث (56) امام رضا عليه السلام :
إِنَّ اللّه يُؤَخِّرُ إِجابَةَ الْمُؤْمِنِ شَوْقا إلى دُعائِهِ وَيَقُولُ: صَوتٌ اُحِبُّ أَنْ أَسْمَعَهُ، وَيُعَجِّلُ إجابَةَ دُعاءِ الْمُنافِقِ وَيَقُولُ: صَوْتٌ أَكْرَهُ سَماعَهُ؛
خداوند اجابت دعاى مؤمن را به شوق (شنيدن) دعايش به تأخير مى اندازد و مى گويد: «صدايى است كه دوست دارم آن را بشنوم» و در اجابت دعاى منافق عجله مى كند و مى گويد: صدايى است كه از شنيدنش بدم مى آيد.
فقه الرضا عليه السلام ، ص 345
حدیث (57) امام هادى عليه السلام :
[اَلْمُؤْمِنُ] يُحْسِنُ وَيَبْكي كَما أَنَّ الْمُنافِقُ يُسيى ءُ وَ يَضْحَكُ؛
مؤمن خوبى مى كند و مى گريد، ولى منافق بدى مى كند و مى خندد.
مكارم الأخلاق، ص389
حدیث (58) امام عسكرى عليه السلام :
إِنَّ الْمُؤْمِنَ نَعْرِفُهُ بِسيماهُ، وَ نَعْرِفُ الْمُنافِقَ بِميسَمِهِ؛
مؤمن را از سيمايش مى شناسيم و منافق را از نشانه هايش.
الخرائج والجرائح، ج2، ص 737، ح50
حدیث (59) امام صادق عليه السلام :
اَلْمُؤْمِنُ لايُخْلَقُ عَلَى الْكِذْبِ وَلا عَلَى الْخيانَةِ وَ خِصْلَتانِ لا يَجْتَمِعانِ فِى الْمُنافِقِ، سَمْتٌ حَسَنٌ وَ فِقْهٌ فِى السُّنَّةِ؛
مؤمن در سرشتش دروغ و خيانت نيست و دو صفت است كه در منافق جمع نگردد: سيرت نيكو و دين شناسى.
تحف العقول، ص367
حدیث (60) لقمان حكيم عليه السلام :
عَلَيْكَ بِقَبُولِ الْمَوْعِظَةِ وَالْعَمَلِ بِها فَإِنَّها عِندَ الْمُؤْمِنِ أَحْلى مِنَ الْعَسَلِ الشَّهْدِ وعَلَى الْمُنافِقِ أَثْقَلُ مِنْ صُعُودِ الدَّرَجَةِ عَلَى الشَّيْخِ الْكَبيرِ؛
موعظه را بپذير و به آن عمل كن، زيرا موعظه نزد مؤمن از عسل ناب شيرين تر است و براى منافق از بالا رفتن از پله بر پير مرد كهنسال دشوارتر است.
اعلام الدين، ص79
حدیث (61) امام صادق عليهالسلام :
اِنَّ الْمُؤمِنَ لَيَسْكُنُ اِلَى الْمُؤْمِنِ كَما يَسْكُنُ الظَّمْآنِ اِلَى الْماءِ الْبارِدِ؛
به راستى كه مؤمن با برادر مؤمنش آرامش پيدا مىكند، چنان كه تشنه، با آب خنك آرامش مىيابد.
كافى، ج 2، ص 247
حدیث (62) امام صادق عليهالسلام :
ما مِنْ مُؤْمِنٍ اِلاّ وَ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لَهُ مِنْ ايمانِهِ اُنْسا يَسْكُنُ اِلَيْه، حَتّى لو كانَ عَلى قُلَّةِ جَبَلٍ لَمْ يَسْتَوحِشْ؛
هيچ مؤمنى نيست مگر آن كه خداوند ايمان را همدم و آرامشبخش او قرار مىدهد، چنانچه حتى اگر در قله كوهى هم باشد، احساس تنهايى نمىكند.
عدة الداعى، ص 218
حدیث (63) پيامبر (ص) :
تُفْتيكَ نَـفْسُكَ، ضَعْ يَدَكَ عَلى صَدْرِكَ، فَإنَّهُ يَسْكُنُ لِلْحَلالِ وَ يَضْطَرِبُ مِنَ الْحَرامِ دَعْ ما يُريبُكَ اِلَى ما لا يُريبُكَ، وَ اِنْ اَفْتاكَ الْمُفْتُونُ، اِنَّ الْمُؤمِنَ يَذَرُ الصَّغيرَ مَخافَةَ اَنْ يَقَعَ فِى الْكَبيرِ؛
قلبت (وجدانت)، حقيقت را براى تو مىگويد. دستت را بر روى سينهات بگذار، زيرا قلبت از حلال، آرامش و از حرام تشويش پيدا مىكند. آنچه تو را به ترديد مىاندازد ـ هر چند كه صاحبان فتوا، فتوا دهند ـ رها كن و به سراغ چيزى برو كه تو را به ترديد نمىاندازد. مؤمن از ترس گناه بزرگ، گناه كوچك را هم رها مىكند.
كنزالعمّال، ح 7306
حدیث (64) پيامبر صلى الله عليه و آله :
خَيْرُ ما اُعْطىَ الرَّجُلُ الْمُؤْمِنُ خُلْقٌ حَسَنٌ وَ شَرُّ ما اُعْطِىَ الرَّجُلُ قَلْبُ سوءٍ فى صورَةٍ حَسَنَةٍ؛
بهترين چيزى كه به مؤمن داده شده خوش اخلاقى و بدترين چيزى كه به انسان داده شده دلى بد در چهرهاى زيباست.
كنزالعمّال، ح 5170
حدیث (65) امام على عليه السلام :
اِنَّ لِسانَ الْمُؤمِنِ مِنْ وَراءِ قَلْبِهِ وَ اِنَّ قَلْبَ الْمُنافِقِ مِنْ وَراءِ لِسانِهِ، لاَِنَّ الْمُؤمِنَ اِذا اَرادَ اَنْ يَتَكَلَّمَ بِكَلامٍ تَدَبَّرَهُ فى نَفْسِهِ، فَاِنْ كانَ خَيْرا اَبداهُ وَ اِنْ كانَ شَرّا واراهُ وَ اِنَّ الْمُنافِقَ يَتَكَلَّمُ بِما اَتى عَلى لِسانِهِ لا يَدرى ماذا لَهُ وَ ماذا عَلَيْهِ؛
زبان مؤمن، در پشت دل اوست و دل منافق، در پشت زبان او، زيرا مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد، ابتدا درباره آن مىانديشد، اگر خوب بود اظهارش مىكند و اگر بد بود آن را پنهان مىدارد. اما منافق هر چه به زبانش آيد مىگويد، بى آنكه بداند چه سخنى به سود او و چه سخنى به زيان اوست.
نهج البلاغه، خطبه 176
حدیث (66) امام باقر عليه السلام :
اِنَّ هذَا اللِّسانَ مِفْتاحُ كُلِّ خَيْرٍ وَ شَرٍّ، فَيَنْبَغى لِلْمُؤمِنِ اَنْ يَخْتِمَ عَلى لِسانِهِ كَما يَخْتِمُ عَلى ذَهَبِهِ وَ فِضَّتِهِ؛
به راستى كه اين زبان كليد همه خوبىها و بدىهاست پس شايسته است كه مؤمن زبان خود را مُهر و موم كند، همان گونه كه (صندوق) طلا و نقره خود را مُهر و موم مىكند.
تحف العقول، ص 298
حدیث (67) امام رضا عليه السلام :
اَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللّهِ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقولُ: اَنا عِنْدَ ظَنِّ عَبدىَ الْمُؤمِنِ بى، اِنْ خَيْرا فَخَيْرا وَ اِنْ شَرّا فَشَرّا؛
به خداوند خوش گمان باش، زيرا خداى عزوجل مىفرمايد: من نزد گمان بنده مؤمن خويش هستم، اگر به من خوش گمان باشد، به خوبى با او رفتار مىكنم و اگر به من بدگمان باشد، به بدى با او رفتار مىكنم.
كافى، ج 2، ص 72، ح 3
حدیث (68) پيامبر صلى الله عليه و آله :
إنَّ بِشرَ المُؤمِن فی وَجهِهِ وَ قوتَهُ فی دینِهِ وَ حُزنَهُ فی قَلبِهِ.
شادی مومن در چهره اوست و قوت او در دینش و اندوه او در دلش.
غررالحکم ح1552
حدیث (69) پيامبر اکرم (ص) :
لَنْ يَشْبَعَ الْمُؤْمِنُ مِنْ خَيْرٍ يَسْمَعُهُ حَتّى يَكونَ مُنْتَهاهُ الْجَنَّةَ ؛
هرگز مؤمن از شنيدن خير و خوبى سير نمىشود، تا آنكه سرانجامش بهشت گردد.
نهج الفصاحه، ح 2961
حدیث (70) امام علی (ع) :
عامِل سائِرَ النّاس بِالإنصاف، وعامِلِ الْمُؤمِنينَ بِالإيثارِ
با ديگر مردمان، به انصاف رفتار كن و با مؤمنان، به ايثار
غرر الحكم و درر الكلم، ح 6342
حدیث (71) امام صادق علیه السلام:
ما اَقبَحَ بِالمُومنِ اَن تَکونَ لَهُ رَغبةٌ تُذِلهُ؛
برای مومن چقدر زشت است که میل و رغبتی داشته باشد که او را به ذلت و خواری بکشاند.
جهاد النفس،ص277
حدیث (72) امام علی علیه السلام:
خُذِ الحِکمَه اَنَّی کانَت؛ فَاِنَّ الحِکمَه ضالَّه کُلِّ مُومِن؛
حکمت را هر کجا که یافتی فراگیر، زیرا حکمت گمشده هر مومن است.
غررالحکم، ح3440
حدیث(73) امام جعفر صادق علیه السلام:
مَـن سَـرَّتـهُ حَسَـنَـتُـهُ وَ سَـاءَتـهُ سَیِِّـئَـتُـهُ فَـهُـوَ مُـؤمِـنًٌ؛
کسی که نیکو کاری اش او را شادمان کند و بدی اش وی را بد حال گرداند چنین کسی مومن است.
جهادالنفس، ح765
حدیث(74) امام جواد علیه السلام:
غِنَى المُومِنِ غِناهُ عَنِ النّاسِ؛
توانگرى مومن در بى نیازى از مردم است.
بحارالانوار، ج۷۸، ص۳۶۴
حدیث (75) امام جواد علیه السلام:
عِزُّ المُؤمِنِ غِناهُ عَنِ النَّاسِ؛
عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است.
بحارالأنوار، ج75، ص 109، ح12
حدیث (76) امام صادق علیه السلام:
ما من عبدٍ مُومن الّا وَ فی قَلبهِ نُورانِ نورُ خیفَةٍ و نُورُ رَجاء؛
هیچ بنده مومنی نیست جز اینکه در قلب او دو نور وجود دارد: نور بیم و نور امید.
جهادالنفس، ح104
حدیث (1) امام على عليه السلام :
يا مَعشَرَ الفِتيانِ، حَصِّنوا اَعراضَكُم بِالدَبِ وَ دينَـكُم بِالعِلمِ؛تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 210 اى جوانان! آبرويتان را با ادب و دينتان را با دانش حفظ كنيد.
حدیث (2) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
مَن خانَ أَمانَةً فِى الدُّنيا وَلَم يَرُدَّها إِلى أَهلِها ثُمَّ أَدرَكَهُ المَوتُ ماتَ عَلى غَيرِ مِلَّتى وَيَلقَى اللّهَ وَ هُوَ عَلَيهِ غَضبانٌ؛
كسى كه در دنيا به امانتى خيانت كند و آن را به صاحبش برنگرداند و آنگاه بميرد بر دين من نمرده است و با خدا ديدار مىكند در حالى كه بر او خشمگين است.
امالى صدوق، ص516
حدیث (3) امام صادق عليهالسلام :
اَبصَرَ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رَجُلاً شَعثا شَعرُ رَأسِهِ وَ سَخَةً ثيابُهُ، سَيِّئَةً حالُهُ فَقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : مِن الدّينِ المُتعَةُ وَ اِظهارُ النِّعمَةِ؛
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مردى را ديدند كه موهاى ژوليده و جامهاى چركين و سر و وضع نامرتّبى داشت، فرمودند: بهره بردن از نعمتهاى خدا و آشكار ساختن نعمت جزء دين است.
كافى، ج 6، ص 439، ح 5
حدیث (4) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
أَلا اُخبِرُكُم بِأَفضَلَ مِن دَرَجَةِ الصِّيامِ وَالصَّلاةِ وَالصَّدَقَةِ؟ صَلاحُ ذاتِ البَينِ، فَإِنَّ فَسادَ ذاتِ البَينِ هِىَ الحالِقَةُ؛
آيا شما را به چيزى با فضيلتتر از نماز و روزه و صدقه (زكات) آگاه نكنم؟ آن چيز اصلاح ميان مردم است، زيرا تيره شدن رابطه ميان مردم ريشهكن كننده دين است.
نهج الفصاحه، ح458
حدیث (5) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
ما مِن شابٍ تَزَوَّجَ فى حَداثَةِ سِنِّهِ اِلاّ عَجَّ شَيطانُهُ : يا وَيلَهُ ، يا وَيلَهُ! عَصَمَ مِنّى ثُلُـثَى دينِهِ ، فَليَتَّقِ اللّهَ العَبدُ فِى الثُّـلُثِ الباقى ؛نوادر راوندى، ص 112
هر جوانى كه در سن كم ازدواج كند ، شيطان فرياد بر مىآورد كه : واى برمن ، واى بر من! دو سوم دينش را از دستبرد من ، مصون نگه داشت . پس بنده بايد براى حفظ يك سومِ باقى مانده دينش ، تقواى الهى پيشه سازد .
حدیث (6) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلغيبَةُ اَسرَعُ فى دينِ الرَّجُلِ المُسلِمِ مِنَ الكِلَةِ فى جَوفِهِ؛
غيبت كردن در (نابودى) دين مسلمان مؤثرتر از خوره در درون اوست.
كافى، ج2، ص357، ح1
حدیث (7) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله :
يا عَلىُّ مَن أَكَلَ الحَلالَ صَفادينُهُ، وَرَقَّ قَلبُهُ، وَدَمِعَت عَيناهُ مِن خَشيَةِ اللّهِ تَعالى وَلَم يَكُن لِدَعوَتِهِ حِجابٌ؛
اى على هر كس حلال بخورد، دينش صفا مىيابد، رقّت قلب پيدا مىكند، چشمانش از ترس خداوند متعال پر اشك مىشود و براى (استجابت) دعايش مانعى نمىباشد.
ميراث حديث، ج2، ص18، ح2
حدیث (8) امام على عليه السلام :
إِنَّ اللّهَ فَرَضَ الجِهادَ وَعَظَّمَهُ وَجَعَلَهُ نَصرَهُ وَناصِرَهُ. وَاللّهِ ما صَلُحَت دُنيا وَلادينٌ إِلاّ بِهِ؛
در حقيقت خداوند جهاد را واجب گردانيد و آن را بزرگداشت و مايه پيروزى و ياور خود قرارش داد. به خدا سوگند كار دنيا و دين جز با جهاد درست نمىشود.
وسائل الشيعه، ج11، ص9، ح15
حدیث (9) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
إذا أرادَ اللّه بِأهلِ بَيتٍ خَيرا فَقَّهَهُم فِى الدّينِ وَوَقَّرَ صَغيرُهُم كَبيرَهُم وَرَزَقَهُمُ الرِّفقَ فى مَعيشَتِهِم وَالقَصدَ فى نَفَقاتِهِم وَبَصَّرَهُم عُيُوبَهُم فَيَتُوبُوا مِنها؛
هرگاه خداوند براى خانواده اى خير بخواهد آنان را در دين دانا مى كند، كوچك ترها بزرگ ترهايشان را احترام مى نمايند، مدارا در زندگى و ميانه روى در خرج روزيشان مى نمايد و به عيوبشان آگاهشان مى سازد تا آنها را برطرف كنند.
نهج الفصاحه، ح 147
حدیث (10) امام على عليهالسلام :
مَن أَتى غَنيّا فَتَواضَعَ لَهُ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلُثا دينِهِ؛
هر كس در مقابل ثروتمند به خاطر ثروتش تواضع كند دو سوم دينش از بين برود.
نهج البلاغه، حكمت 228
حدیث (11) امام رضا علیه السلام:
لا یستَکمِلُ عَبدٌ حقیقةَ الایمانِ حَتَّى تَکونَ فیهِ خِصالُ ثَلاثٍ: اَلتَّفقُّهُ فِى الدّینِ وَحُسنُ التَّقدیرِ فِى المَعیشَةِ، وَالصَّبرُ عَلَى الرَّزایا؛
هیچ بنده اى حقیقت ایمانش را کامل نمى کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبتها و بلاها.
بحار الانوار، ج 78، ص 339، ح1
حدیث (12) امام حسین علیه السلام:
لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب؛
جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.
تحف العقول، ص 251
حدیث (13) امام على عليهالسلام :
لِکُلِّ شَیءٍ وَجهٌ وَ وَجهُ دینِکم الصَّلاةُ؛
هر چیز دارای سیماست ، سیمای دین شما نماز است.
بحار الانوار، ج82، ص227
حدیث (14) امام صادق عليهالسلام :
اَلْمُؤْمِنُ لايُخْلَقُ عَلَى الْكِذْبِ وَلا عَلَى الْخيانَةِ وَ خِصْلَتانِ لا يَجْتَمِعانِ فِى الْمُنافِقِ، سَمْتٌ حَسَنٌ وَ فِقْهٌ فِى السُّنَّةِ؛
مؤمن در سرشتش دروغ و خيانت نيست و دو صفت است كه در منافق جمع نگردد: سيرت نيكو و دين شناسى.
تحف العقول، ص367
حدیث (15) امام على عليه السلام :
اِجْعَلِ الدِّينَ كَهْفَكَ وَالْعَدْلَ سَيْفَكَ تَنْجُ مِنْ كُلِّ سوءٍ وَتَظْفَرْ عَلى كُلِّ عَدُوٍّ؛
دين را پناهگاه و عدالت را اسلحه خود قرار ده تا از هر بدى نجات پيدا كنى و بر هر دشمنى پيروز گردى.
غررالحكم، ج2، ص 221، ح 2433
حدیث (16) پيامبر صلىاللهعليهوآله :
اِنَّما يُدْرَكُ الْخَيْرُ كُلُّهُ بِالْعَقْلِ، وَ لا دينَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ؛
همه خوبىها با عقل شناخته مىشوند و كسى كه عقل ندارد، دين ندارد.
تحف العقول، ص 54
حدیث (17) امام صادق عليهالسلام :
اِنَّ صاحِبَ الدّينِ فَكَّرَ فَـعَـلَـتْهُ السَّكينَةُ وَ اسْتَـكانَ فَـتَواضَعَ وَ قَنِعَ فَاسْتَغْنى وَ رَضىَ بِما اُعْطىَ وَ انْفَرَدَ فَكُفىَ الاْخْوانَ وَ رَفَضَ الشَّهَواتِ فَصارَ حُرّا وَ خَلَعَ الدُّنْيا فَتَحامَى الشُّرورَ وَ اطَّرَحَ الْحَسَدَ فَظَهَرتِ الْمَحَبَّةُ وَ لَمْ يُخِفِ النّاسَ فَـلَـمْ يَخَفْهُمْ وَ لَمْ يُذْنِبْ اِلَيْهِمْ فَسَلِمَ مِنْهُمْ وَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنْ كُلِّ شَىءٍ ففازَ وَ اسْتَكْمَلَ الْفَضْلَ وَ اَبْصَرَ العافيَةَ فَاَمِنَ النَّدامَةَ؛
آدم ديندار چون مىانديشد، آرامش بر جان او حاكم است. چون خضوع مىكند متواضع است. چون قناعت مىكند، بىنياز است. به آنچه داده شده خشنود است. چون تنهايى را برگزيده از دوستان بىنياز است. چون هوا و هوس را رها كرده آزاد است. چون دنيا را فرو گذارده از بدىها و گزندهاى آن در امان است. چون حسادت را دور افكنده محبتش آشكار است.مردم را نمىترساند پس از آنان نمىهراسد و به آنان تجاوز نمىكند پس از گزندشان در امان است. به هيچ چيز دل نمىبندد پس به رستگارى و كمال فضيلت دست مىيابد و عافيت را به ديده بصيرت مىنگرد پس كارش به پشيمانى نمىكِشد.
امالى مفيد، ص 52، ح 14
حدیث (18) امام على عليهالسلام :
حُسْنُ الظَّنِّ راحَةُ الْقَلْبِ وَ سَلامَةُ الدّينِ؛
خوشگمانى، مايه آسايش قلب و سلامت دين است.
غررالحكم، ح 4816
حدیث (19) امام سجاد عليهالسلام :
قُلْتُ لِعَلىِّ بْنِ الْحُسَينِ عليهالسلام اَخْبِرنىِ بِجَميعِ شَرايِـعِ الّدينِ، قالَ عليهالسلام : قَوْلُ الْحَقِّ وَ الْحُكْمُ بِالْعَدْلِ وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ؛
به امام سجّاد عليهالسلام عرض كردم: مرا از تمام دستورهاى دين آگاه كنيد، امام عليهالسلام فرمودند: حقگويى، قضاوت عادلانه و وفاى به عهد.
خصال، ص 113، ح 90
اتَّقوا اللّهَ و صُونوا دینَکُم بِالوَرَع ؛ تقوای خدا پیشه کنید و دینتان را با ورع و تقوا حفظ کنید. جهاد النفس،ح 188 لَیسَ مِنّا مَن تَرَکَ دُنیاهُ لِدِینِه وَ دینَهُ لِدُنیاه؛ از ما نیست آن که دنیاى خود را براى دینش و دین خود را براى دنیایش ترک گوید. بحارالانوار، ج۷۸، ص۳۴۶حدیث (20) امام محمد باقر عليهالسلام :
حدیث (21) امام رضا عليهالسلام :
حدیث (22) امام صادق عليه السلام :
آفَةُ الدِّینِ الحَسَدُ وَ العُجبُ وَ الفَخرُ؛
آفت دینداری حسد و خودبینی و فخر فروشی است.
جهاد النفس، ح 545
حدیث (1) امام على عليه السلام :
أَعظَمُ المَصائِبِ الجَهلُ؛
بزرگ ترين مصيبت ها، نادانى است.
كنزالعمال، ج13، ص151، ح36472
حدیث (2) امام على عليه السلام :
لا يَزكو مَعَ الجَهلِ مَذهَبٌ؛
هيچ آيينى، با نادانى رُشد نمى كند.
كنزالعمال، ج13، ص151، ح36472
حدیث (3) امام على عليه السلام :
كَم مِن عَزيزٍ أَذَلَّهُ جَهلُهُ؛
چه بسيار عزيزى كه، نادانى اش او را خوار ساخت.
نهج البلاغه، خطبه 184
حدیث (4) امام على عليه السلام :
اَلعَقلُ يَهدى وَيُنجى، وَالجَهلُ يُغوى وَيُردى؛
عقل راهنمايى مى كند و نجات مى دهد و نادانى گمراه مى كند و نابود مى گرداند.
نهج البلاغه، خطبه 184
حدیث (5) امام على عليه السلام :
اَلجَهلُ أَصلُ كُلِّ شَرٍّ؛
نادانى ريشه همه بديهاست.
نهج الفصاحه، ح 781
حدیث (6) امام على عليه السلام :
اَلعِلمُ قاتِلُ الجَهلِ؛
دانش، نابود كننده نادانى است.
التوحيد، ص 127
حدیث (7) رسول خدا صلی الله علیه و آله:
إِنَّ الجاهِلَ مَن عَصَى اللّه وَإِن كانَ جَميلَ المَنظَرِ عَظيمَ الخَطَرِ؛
نادان كسى است كه نافرمانى خدا كند، اگر چه زيبا چهره و داراى موقعيتى بزرگ باشد.
نهج البلاغه، خطبه 178
حدیث (8) رسول خدا صلی الله علیه و آله:
قَلبٌ لَيسَ فيهِ شَى ءٌ مِنَ الحِكمَةِ كَبَيتٍ خَرِبٍ فَتَعَلَّموا وَعَلِّموا وَتَفَقَّهوا وَلا تَموتوا جُهّالاً فَإِنَّ اللّه لايَعذِرُ عَلَى الجَهلِ؛
دلى كه در آن حكمت نيست، مانند خانه ويران است، پس بياموزيد و تعليم دهيد، بفهميد و نادان نميريد. براستى كه خداوند، بهانه اى را براى نادانى نمى پذيرد.
نهج البلاغه، خطبه 91
حدیث (9) امام على عليه السلام :
لَو لاخَمسُ خِصالٍ لَصارَ النّاسُ كُلُّهُم صالِحينَ: أوَّلُهَا القَناعَةُ بِالجَهلِ، الحِرصُ عَلَى الدُّنيا، وَالشُّحُّ بِالفَضلِ، وَالرِّياءُ فِى العَمَلِ وَالعجابُ بِالرَّىِ؛
اگر پنج خصلت نبود، همه مردم جزوِ صالحان مى شدند: قانع بودن به نادانى، حرص به دنيا، بخل ورزى به زيادى، رياكارى در عمل، و خود رأيى.
غررالحكم، ج2، ص451، ح3260
حدیث (10) امام صادق عليه السلام :
إِنَّ اللّه لَم يَخُذ عَلَى الجُهّالِ عَهدا بِطَلَبِ العِلمِ حَتّى أَخَذَ عَلَى العُلَماءِ عَهدا بِبَذلِ العِلمِ لِلجُّهالِ، لأَِنَّ العِلمَ كانَ قَبلَ الجَهلِ؛
خداوند از نادانان پيمان نگرفته كه دانش بياموزند، تا آنكه از عالمان پيمان گرفته كه به نادانان بياموزند، زيرا دانش، پيش از نادانى بود.
غررالحكم، ج6، ص441، ح10926
حدیث (11) امام على عليه السلام :
اَلجَهلُ مُميتُ الحياءِ وَ مُخَلِّدُ الشَّقاءِ؛
نـادانى، مايـه مرگ زندگان و دوام بدبختى است.
غررالحكم، ح 1464
حدیث (12) امام على عليه السلام :
زكوةُ العَقلِ احتِمالُ الجُهّالِ؛
زكات عقل تحمّل نادانان است.
التوحيد، ص 127
حدیث (13) رسول خدا صلی الله علیه و آله:
خَيرُ الدُّنيا وَالآخِرَةِ مَعَ العِلمِ وَشَرُّ الدُّنيا وَالآخِرَةِ مَعَ الجَهلِ ؛
خير دنيا و آخرت با دانش است و شرّ دنيا و آخرت با نادانى.
كنزالعمال، ج13، ص151، ح36472
حدیث (14) امام على عليه السلام :
مَن كَثُرَ مِزاحُهُ استُجهِلَ؛
هر كس زياد شوخى كند، نادان شمرده مى شود.
غررالحكم، ج5، ص183، ح7883
حدیث (15) امام كاظم عليهالسلام :
إِنَّ الزَّرعَ يَنبُتُ فِى السَّهلِ وَلايَنبُتُ فِى الصَّفا فَكَذلِكَ الحِكمَةُ تَعمُرُ فى قَلبِ المُتَواضِعِ وَلا تَعمُرُ فى قَلبِ المُتَكَبِّرِ الجَبّارِ، لأِنَّ اللّه جَعَلَ التَّواضُعَ آلَةَ العَقلِ وَجَعَلَ التَّكَبُّرَ مِن آلَةِ الجَهلِ؛
زراعت در زمين هموار مى رويد، نه بر سنگ سخت و چنين است كه حكمت، در دل هاى متواضع جاى مى گيرد نه در دل هاى متكبر. خداوند متعال، تواضع را وسيله عقل و تكبر را وسيله جهل قرار داده است.
تحف العقول، ص 396
حدیث (16) امام على عليه السلام :
اَلصِّدقُ عِزٌّ وَالجَهلُ ذُلٌّ؛
راستى عزّت است و نادانى ذلّت.
تحف العقول، ص 356
حدیث (17) امام على عليه السلام :
لا تَرَی الجاهِلَ اِلّا مُفرِطاً اَو مُفَرِّطاً؛
همیشه جاهل یا افراط گر و تجاوزکار و یا کندرو و تفریط کننده است.
النهایه، ج3، ص 435
حدیث (18) امام على عليه السلام :
لا غِنَی کالعَقلِ، و لا فَقرَ کالجَهلِ، و لا میراثَ کالاَدَب و لا ظَهیرَ کالمُشاوَرَه؛
هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نخواهد بود.
تحف العقول، ص89
حدیث (19) امام على عليه السلام :
رُبِّ عالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ ، وَ عِلمُهُ مَعَهُ لا ینفَعُهُ؛
چه بسیارند دانشمندانی که جهلشان آنها را کشته در حالی که علمشان با آنهاست، اما به حالشان سودی نمی دهد.
ارشاد، ص144
حدیث (20) رسول خدا صلی الله علیه و آله:
لا فقرَ اَشدُّ مِنَ الجَهلِ ، لا مالَ اَعودُ مِن العَقلِ؛
هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست.
اصول کافی، ج1، ص30
حدیث (21) امام على عليهالسلام :
اَلجَهلُ مُميتُ الحياءِ وَ مُخَلِّدُ الشَّقاءِ؛
نـادانى، مايـه مرگ زندگان و دوام بدبختى است.
غررالحكم، ح 1464
حدیث (22) پيامبر صلىلله عليه و آله :
اَلعِلمُ رَأسُ الخَيرِ كُلِّهِ، وَ الجَهلُ رَأسُ الشَّرِّ كُلِّهِ ؛
دانايى سرآمد همه خوبىها و نادانى سرآمد همه بدىهاست.
بحارالأنوار، ج77، ص 175، ح 9
حدیث (23) امام على عليه السلام :
اَلعِلمُ اَصلُ كُلِّ خَيرٍ، اَلجَهلُ اَصلُ كُلِّ شَرٍّ؛
دانايى، ريشه همه خوبىها و نادانى ريشه همه بدىهاست.
غررالحكم، ح 818 و 819
حدیث (24) پيامبر صلىاللهعليهوآله :
ثَلاثٌ مَن لَم تَكُن فيهِ فَلَيسَ مِنّى وَ لا مِنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ. قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ، وَ ما هُنَّ؟ قالَ: حِلمٌ يَرُدُّ بِهِ جَهلَ الجاهِلِ وَ حُسنُ خُلقٍ يَعيشُ بِهِ فِى النّاسِ وَ وَرَعٌ يَحجُزُهُ عَن مَعاصِى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ؛
سه چيز است كه هر كس نداشته باشد نه از من است و نه از خداى عزّوجلّ. عرض شد: اى رسول خدا! آنها كدامند؟ فرمودند: بردبارى كه به وسيله آن جهالت نادان را دفع كند، اخلاق خوش كه با آن در ميان مردم زندگى كند و پارسايى كه او را از نافرمانى خدا باز دارد.
خصال، ص 145، ح 172
حدیث (25) پيامبر صلىاللهعليهوآله :
قَلبٌ لَيسَ فيهِ شَىْءٌ مِنَ الحِكمَةِ كَبَيتٍ خَرِبَ فَتَعَلَّموا وَ عَلِّموا وَ تَفَقَّهوا وَ لا تَموتوا جُهّالاً فَاِنَّ اللّهَ لا يَعذِرُ عَلَى الجَهلِ؛
دلى كه در آن حكمتى نيست، مانند خانه ويران است، پس بياموزيد و آموزش دهيد، بفهميد و نادان نميريد. براستى كه خداوند، بهانهاى را براى نادانى نمىپذيرد.
بحارالأنوار، ج 78، ص 173، ح 12
حدیث (26) امام صادق علیه السلام:
لا تُشـاوِر اَحمَق وَ لا تَستَعِنَّ بَکَذّابٍ وَ لا تَثق بِمَوَدَهِ مُلُوک؛
با احمق مشورت نکن و از دروغگو یارى مجو و به دوستى زمامداران اعتماد مکن.
تحف العقول، ص316
حدیث(27) امام علی علیه السلام:
مِنَ الخُرقِ المعاجَلَةُ قَبلَ الإمکانِ و الاَناةٌ بعدَ الفُرصةِ؛
شتاب کردن در کاری پیش از بدست آوردن توانایی و سستی کردن بعد از به دست آوردن فرصت از نادانی است.
جهادالنفس، ح829
حدیث (1) پيامبر صلى الله عليه و آله:
يا اَيُّهَا النّاسُ اِنَّما هُوَ اللّه وَ الشَّيطانُ وَ الحَقُّ وَ الباطِلُ وَالهُدى وَ الضَّلالَةُ وَ الرُّشدُ وَ الغَىُّ وَ العاجِلَةُ وَ الآجِلَةُ وَ العاقِبَةُ وَ الحَسَناتُ وَ السَّيِّئاتُ فَما كانَ مِن حَسَناتٍ فَلِلّهِ وَ ما كانَ مِن سَيِّئاتٍ فَلِلشَّيطانِ لَعَنَهُ اللّه ؛
اى مردم! جز اين نيست كه خداست و شيطان، حق است و باطل، هدايت است و ضلالت، رشد است و گمراهى، دنياست و آخرت، خوبى هاست و بدى ها. هر چه خوبى است از آنِ خداست و هر چه بدى است از آنِ شيطان ملعون است.
كافى، ج 2، ص 16، ح 2
حدیث (2) امام على عليه السلام :
اَلحَقُّ طَريقُ الجَنَّةِ وَ الباطِلُ طَريقُ النّارِ وَ عَلى كُلِّ طَريقٍ داعٍ؛
حق، راه بهشت است و باطل، راه جهنم و بر سر هر راهى دعوت كننده اى است.
نهج السعادة، ج 3، ص 291
حدیث (3) امام على عليه السلام :
لا یعابُ المَرءُ بِتَاخیرِ حَقهِ اِنمَا یعابُ مَن اَخَذَ ما لَیسَ لَهُ؛
برای انسان عیب نیست که حقش تاخیر افتد، عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد.
الامالی، ج 1، ص 76
حدیث (4) امام على عليه السلام :
ظَـلَمَ الْحَقَّ مَنْ نَصَرَ الْباطِلَ؛
هر كس باطل را يارى كند، به حق ستم كرده است.
غررالحكم، ح 6041
حدیث (5) امام على عليه السلام :
لا يُؤنِسَنَّكَ اِلاَّ الْحَقُّ وَ لا يوحِشَنَّكَ اِلاَّ الْباطِلُ؛
مبادا جز حق، با تو اُنس بگيرد و جز باطل، از تو بهراسد.
نهج البلاغه، از خطبه 130
حدیث (6) امام على عليه السلام :
اَما اِنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ اَرْبَعُ اَصابِـعَ - فَسُئِلَ عَنْ مَعْنى قَولِهِ هذا، فَجَمَعَ اَصابِعَهُ وَ وَضَعَها بَيْنَ اُذُنِهِ وَ عَيْنِهِ - ثُمَّ قالَ: اَ لْباطِلُ اَنْ تَقولَ: سَمِعْتُ وَ الْحَقُّ اَنْ تَقولَ: رَأَيْتُ؛
هان! ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. از آن حضرت درباره معناى اين فرمايش سؤال شد. امام انگشتان خود را به هم چسباند و آنها را ميان گوش و چشم خود گذاشت و آن گاه فرمودند: باطل اين است كه بگويى: شنيدم و حق آن است كه بگويى: ديدم.
نهج البلاغه، از خطبه 141
حدیث (7) امام على عليه السلام :
فَلَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلى المُرتادينَ وَ لَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدينَ وَلكِنْ يُوْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ؛
اگر باطل با حق درنياميزد، بر حقيقت جويان پوشيده نمى مانَد و اگر حق با باطل آميخته نشود، زبان دشمنان آن بريده مى شود، ليكن مشتى از آن برداشته مى شود و مشتى از اين. (و بدين ترتيب حق و باطل درهم آميخته مى شود و شبهه پيش مى آيد).
نهج البلاغه، خطبه 50
حدیث (8) امام صادق عليه السلام :
اَبَى اللّه اَنْ يُعَرِّفَ باطِلاً حَقّا اَبَى اللّه اَنْ يَجْعَلَ الْحَقَّ فى قَلْبِ الْمُؤْمِنِ باطِلاً لا شَكَّ فيهِ وَ اَبَى اللّه اَنْ يَجْعَلَ الْباطِلَ فى قَلْبِ الْـكافِر الْمُخالِفِ حَقّـا لا شَكَّ فيهِ وَ لَوْ لَمْ يَجْعَلْ هذا هكَذا ما عُرِفَ حَقٌّ مِنْ باطِلٍ؛
خداوند اِبا دارد از اين كه باطلى را حق معرفى نمايد، خداوند اِبا دارد از اين كه حق را در دل مؤمن، باطلى ترديدناپذير جلوه دهد، خداوند اِبا دارد از اين كه باطل را در دل كافر حق ستيز به صورت حقى ترديدناپذير جلوه دهد، اگر چنين نمى كرد، حق از باطل شناخته نمى شد.
محاسن، ج 1، ص 277
حدیث (9) امام صادق عليه السلام :
لا يَسْتَيْقِنُ الْقَلْبُ اَنَّ الْحَقَّ باطِلٌ اَبَدا وَ لا يَسْتَيقِنُ اَنَّ الْباطِلَ حَقٌّ اَبَدا؛
هرگز دل به باطل بودن حق و به حق بودن باطل يقين نمى كند.
تفسير العياشى، ج 2، ص 53، ح 39
حدیث (10) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَمّا عَلامَةُ التّائِبِ فَاَرْبَعَةٌ: اَلنَّصيحَةُ لِلّهِ فى عَمَلِهِ وَ تَرْكُ الْباطِلِ وَ لُزومُ الْحَقِّ وَ الْحِرْصُ عَلَى الْخَيْرِ ؛
نشانه توبه كننده چهار است: عمل خالصانه براى خدا، رها كردن باطل، پايبندى به حق و حريص بودن بر كار خير.
تحف العقول، ص 20
حدیث (11) امام على عليه السلام :
ـ وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ تَفسيرِ السُّنَّةِ وَ الْبِدْعَةِ وَ الْجَماعَةِ وَ الْفُرْقَهِ ـ : اَلسُّنَّةُ ـ و اللّه ـ سُنَّةُ مُحمِّدٍ صلى الله عليه و آله وَ الْبِدْعَةُ ما فارَقَها وَ الْجَماعَةُ ـ وَ اللّه ـ مُجامَعَةُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلّوا وَ الْفُرقَةُ مُجامَعَةُ اَهْلِ الْباطِلِ وَ اِنْ كَثُروا؛
در پاسخ به پرسش از معناى سنّت، بدعت، جماعت و تفرقه فرمودند: به خدا سوگند، سنّت، همان سنّت محمّد صلى الله عليه و آله است و بدعت آنچه خلاف آن باشد و به خدا قسم، جماعت، همدست شدن با اهل حق است هر چند اندك باشند و تفرقه، همدستى با اهل باطل است هر چند بسيار باشند.
كنزالعمّال، ح 1644
حدیث (12) امام على عليه السلام :
اَلا وَ مَنْ اَكَلَهُ الْحَقُّ فَاِلَى الجَنَّةِ وَ مَنْ اَكَلَهُ الباطِلُ فَاِلَى النّارِ؛
بدانيد كه هر كس در راه حق از دنيا برود، به بهشت و هر كس در راه باطل از دنيا برود، به جهنم مى رود.
نهج البلاغه، از نامه 17
حدیث (13) امام على عليه السلام :
اَلْحَقُّ سَيْفٌ قاطِعٌ عَلى اَهْلِ الْباطِلِ؛
حق، شمشير بُرَّنده اى است بر ضد اهل باطل.
عيون الحكم والمواعظ، ص 28
حدیث (14) امام على عليه السلام :
قَليلُ الْحَقِّ يَدْفَعُ كَثيرَ الباطِلِ كَما اَنَّ الْقَليلَ مِنَ النّارِ يُحْرِقُ كَثيرَ الْحَطَبِ؛
اندكى حقّ، بسيارى باطل را نابود مى كند، همچنان كه اندكى آتش، هيزم هاى فراوانى را مى سوزاند.
غررالحكم، ح 6735
حدیث (15) امام صادق عليه السلام :
لَيْسَ مِنْ باطِلٍ يَقومُ بِاِزاءِ الْحَقِّ اِلاّ غَلَبَ الْحَقُّ الْباطِلَ وَ ذلِكَ قَولُهُ: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الباطِلِ فَيَدْمَغُهُ...»؛
هيچ باطلى نيست كه در برابر حق بايستد مگر آن كه حق بر باطل چيره مى شود و اين سخن خداوند است: «بلكه حق را بر سر باطل مى زنيم كه آن را در هم مى كوبد...».
كافى، ج 8 ، ص 242
حدیث (16) پيامبر صلى الله عليه و آله :
اَلْحَقُّ ثَقيلٌ مُرٌّ وَ الْباطِلُ خَفيفٌ حُلْوٌ وَ رُبَّ شَهْوَةِ ساعَةٍ تورِثُ حُزْنا طَويلاً؛
حق، سنگين و تلخ است و باطل، سبك و شيرين و بسا خواهش و هوا و هوسى كه لحظه اى بيش نمى ماند، اما غم و اندوهى طولانى به دنبال مى آورد.
مكارم الاخلاق، ص 465
حدیث (17) امام على عليه السلام :
اِصْبِرْ عَلى مَرارَةِ الْحَقِّ وَ ايّاكَ اَنْ تَنْخَدِعَ لِحَلاوَةِ الباطِلِ؛
تلخى حق را تحمل كن، و مبادا كه فريب شيرينى باطل را بخورى.
غررالحكم، ح 2472
حدیث (18) امام كاظم عليه السلام :
قُلِ الْحَقَّ وَ اِنْ كانَ فيهِ هَلاكُكَ فَاِنَّ فيهِ نَجاتَكَ... اِتَّقِ اللّه وَ دَعِ الْباطِلَ وَ اِنْ كانَ فيهِ نَجاتُكَ فَاِنَّ فيهِ هَلاكَكَ؛
حق را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد، زيرا كه نجات تو در آن است... تقواى الهى پيشه كن و باطل را فرو گذار هر چند [به ظاهر] نجات تو در آن باشد، زيرا كه نابودى تو در آن است.
تحف العقول، ص 408
حدیث (19) امام على عليه السلام :
عُبيدُاللّه بْنُ اَبى رافِعٍ مَولى رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله اِنَّ الحَروريَّةَ لَمّا خَرَجَتْ وَ هُوَ مَع عَلِىِّ بنِ اَبى طالِبٍ قالوا: لا حُكْمَ اِلاّ لِلّهِ، قالَ عَلىٌّ: كَلِمَةُ حَقٍّ اُريدَ بِها باطِلٌ؛
عبيداللّه بن ابى رافع، وابسته پيامبر صلى الله عليه و آله زمانى كه حروريه (خوارج) سر به نافرمانى برداشتند، او با على بن ابى طالب بود. آنها مى گفتند: داورى جز از آنِ خدا نيست. على عليه السلام فرمودند: اين سخن حقى است براى نيّت باطلى.
كنزالعمّال، ح 31556
حدیث (20) امام على عليه السلام :
اِنَّ مَنْ لا يَنْفَعُهُ الْحَقُّ يَضُرُّهُ الْباطِلُ وَ مَنْ لا يَسْتَقيمُ بِهِ الْهُدى تَضُرُّهُ الضَّلالَةُ وَ مَنْ لا يَنْفَعُهُ الْيَقينُ يَضُرُّهُ الشَّكُّ؛
براستى كه هر كس را حق سود ندهد، باطل زيانش رساند و هر كس به راه هدايت نرود، به كجراهه گمراهى افتد و هر كس يقين، او را سود نبخشد، شكّ زيانش رساند.
تحف العقول، ص 152
حدیث (21) امام على عليه السلام :
اِنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا يُعْرَفانِ بِالنّاسِ، وَ لكِنِ اعْرِفِ الْحَقَّ بِاتِّباعِ مَنِ اتَّبَعَهُ وَ الْباطِلَ بِاجْتِنابِ مَنِ اجْتَنَبَهُ؛
حق و باطل به مردم (و شخصيت افراد) شناخته نمى شوند بلكه حق را به پيروى كسى كه از آن پيروى مى كند بشناس و باطل را به دورى كسى كه از آن دورى مى كند.
امالى طوسى، ص 134، ح 216
حدیث (22) امام على عليه السلام :
لا تُقاتِلوا (تَقْتُلوا) الخَوارِجَ بَعْدى، فَلَيسَ مَنْ طَلَبَ الحَقَّ فَاَخْطَـأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأدْرَكَهُ؛
بعد از من با خوارج نجنگيد (آنان را نكشيد)؛ زيرا كسى كه طالب حق باشد و به آن نرسد، با كسى كه جوياى باطل باشد و به آن دست يابد، يكسان نيست.
نهج البلاغه، از خطبه 61
حدیث (23) امام باقر عليه السلام :
ما بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ قِلَّةُ الْعَقْلِ. قيلَ: وَ كَيْفَ ذلِكَ يَابْنَ رَسولِ اللّه ؟ قالَ: اِنَّ الْعَبْدَ يَعْمَلُ الْعَمَلَ الَّذى هُوَ لِلّهِ رِضا فَيُريدُ بِهِ غَيْرَ اللّه فَلَو اَنَّهُ اَخْلَصَ لِلّهِ لَجاءَهُ الَّذى يُريدُ فى اَسْرَعَ مِنْ ذلِكَ؛
ميان حق و باطل جز كم عقلى فاصله نيست. عرض شد: چگونه، اى فرزند رسول خدا؟ فرمودند: انسان كارى را كه موجب رضاى خداست براى غير خدا انجام مى دهد، در صورتى كه اگر آن را خالص براى رضاى خدا انجام مى داد، زودتر به هدف خود مى رسيد تا براى غير خدا.
محاسن، ج 1، ص 254، ح 280
حدیث (24) پيامبر صلى الله عليه و آله :
ايّاكُمْ وَ التَّلَوُّنَ فى دينِ اللّه فَاِنَّ جَماعَةً فيما تَـكْرَهونَ مِنَ الْحَقِّ خَيْرٌ مِنْ فُرْقَةٍ فيما تُحِبّونَ مِنَ الْباطِلِ وَ اِنَّ اللّه سُبْحانَهُ لَمْ يُعْطِ اَحَدا بِفُرْقَةٍ خَيْرا مِمَّنْ مَضى وَ لا مِمَّنْ بَقىَ ؛
از چند رنگى و اختلاف در دين خدا بپرهيزيد، زيرا يكپارچگى در آنچه حق است ولى شما آن را ناخوش مى داريد، از پراكندگى در آنچه باطل است اما خوشايند شما مى باشد، بهتر است. خداى سبحان به هيچ يك از گذشتگان و باقى ماندگان بر اثر تفرقه و جدايى خير و خوبى عطا نكرده است.
نهج البلاغه، از خطبه 176
حدیث (25) امام على عليه السلام :
اَلْكَـيِّسُ صَديقُهُ الْحَقُّ وَ عَدُوُّهُ الْباطِلُ؛
انسان زيرك، دوستش حق است و دشمنش باطل.
غررالحكم، ح 1524
حدیث (26) امام على عليه السلام :
ثَلاثٌ فيهِنَّ النَّجاةُ: لُزومُ الْحَقِّ وَ تَجَنُّبُ الْباطِلِ وَ رُكوبُ الْجِدِّ؛
نجات و رستگارى در سه چيز است: پايبندى به حق، دورى از باطل و سوار شدن بر مركب جدّيت.
غررالحكم، ح 4661
حدیث (27) حضرت مسيح عليه السلام :
خُذُوا الْحَقَّ مِنْ اَهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذُوا الْباطِلَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ، كونوا نُقّادَ الْكَلامِ؛
حق را از اهل باطل فراگيريد و باطل را از اهل حق فرا نگيريد. سخن سنج باشيد.
محاسن، ج 1، ص 229، ح 159
حدیث (28) امام سجاد عليه السلام :
اللّهُمَّ اِنّى اَعوذُ بِكَ مِنْ... ايثارِ الْباطِلِ عَلَى الْحَقِّ...؛
خدايا به تو پناه مى برم از اين كه باطل را بر حق ترجيح دهم.
صحيفه سجّاديه، از دعاى 8
حدیث (29) امام سجاد عليه السلام :
اَللّهُمَّ... وَ اَزْهِقِ الْباطِلَ عَنْ ضَمائِرِنا وَ اَثْبِتِ الْحَقَّ فى سَرائِرِنا، فَاِنَّ الشُّكوكَ وَ الظُّنونَ لَواقِحُ الْفِتَنِ وَ مُكَدِّرَةٌ لِصَفْوِ الْمَنائِحِ وَ الْمِنَنِ؛
بار الها... باطل را از درون ما محو نما و حق را در باطن ما جاى ده. زيرا كه ترديدها و گمان ها فتنه زايند و بخشش ها و نعمت ها را تيره مى سازند.
صحيفه سجاديه الجامعه، ص 410
حدیث (30) پيامبر صلى الله عليه و آله :
ثَلاثُ خِصالٍ مَنْ كُنَّ فيهِ فَقَدِ اسْتَـكْمَلَ خِصالَ الاْيمانِ: اَلَّذى إذا رَضىَ لَمْ يُدْخِلْهُ رِضاهُ فى باطِلٍ وَ اِنْ غَضِبَ لَم يُخرِجْهُ مِنَ الحَقِّ وَ لَو قَدَرَ لَمْ يَتَعاطَ ما لَيْسَ لَهُ؛
سه ويژگى است كه در هر كس يافت شود، ويژگى هاى ايمان كامل مى گردد: آن كه وقتى خشنود گردد، خشنودى اش او را به باطل نكشاند و خشمش او را به هنگام خشم، از حق برون نبرد و هر گاه توان يافت، به آنچه از او نيست، دست درازى نكند.
الاصول الستة عشر، ص 35
حدیث (31) امام باقر عليه السلام :
اِتَّقُوا اللّه وَ اسْتَعينوا عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ بِالْوَرَعِ وَ الاِْجْتِهادِ فى طاعَةِ اللّه فَاِنَّ اَشَدَّ ما يَكونُ اَحَدُكُمْ اغْتباطا ما هُوَ عَلَيْهِ لَوْ قَدْ صارَ فى حَدِّ الآْخِرَةِ وَ انْقَطَعَتِ الدُّنْيا عَنْهُ فَاِذا كانَ فى ذلِكَ الحَدِّ عَرَفَ اَنَّهُ قَدِ اسْتَقْبَلَ النَّعيمَ وَ الْكَرامَةَ مِنَ اللّه وَ الْبُشْرى بِالْجَنَّةِ وَ اَمِنَ مِمَّنْ كانَ يَخافُ وَ اَيْقَنَ اَنَّ الَّذى كانَ عَلَيْهِ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّ مَنْ خالَفَ دينَهُ عَلى باطِلٍ هالِكٍ؛
تقواى خدا پيشه كنيد و در راهى كه برگزيده ايد از پارسايى و تلاش در اطاعت فرامين الهى كمك بجوييد، كه اگر چنين كرديد بيشترين غبطه به حال يكى از شما آنگاه خواهد بود كه به سر حدّ آخرت برسد و ارتباط وى از دنيا قطع شده باشد، پس آنگاه كه به چنين منزلگاهى رسيد ، مى فهمد (مى بيند) كه نعمت و كرامت از طرف خداوند به وى رو نموده و بشارت بهشت به وى داده مى شود و ايمن مى شود از آنچه مى ترسيد و يقين مى كند كه راهش بر حق بوده و هر كس
بر خلاف راه او بوده بر باطلى هلاك كننده بوده است.
محاسن، ج 1، ص 177
حدیث (32) امام صادق عليه السلام :
اِنَّ مِنْ حَقيقَةِ الاْيمانِ اَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّكَ عَلَى الْباطِلِ وَ اِنْ نَفَعَكَ وَ اَنْ لا يَجوزَ مَنْطِقُكَ عِلْمَكَ؛
از حقيقت ايمان اين است كه حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نيز از حقيقت ايمان آن است كه گفتار تو از دانشت بيشتر نباشد.
محاسن، ج 1، ص 205
حدیث (33) امام صادق عليه السلام :
اِنَّ لِلْحقِّ دَوْلَةً وَ لِلْباطِلِ دَوْلَةً وَ كُلُّ واحِدٍ مِنْهُما فى دَوْلَةِ صاحِبِهِ ذَليلٌ؛
براستى كه حق را دولتى است و باطل را دولتى، و هر يك از اين دو، در دولت ديگرى ذليل است.
كافى، ج 2، ص 447، ح 12
حدیث (34) امام صادق عليه السلام :
لَنْ تَبْقَى الاَرْضُ اِلاّ وَ فيها عالِمٌ يَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الباطِلِ؛
هرگز زمين باقى نمى ماند مگر آن كه در آن دانشمندى وجود دارد كه حق را از باطل مى شناسد.
محاسن، ج 1، ص 234
حدیث (35) امام صادق عليه السلام :
قُلْتُ لاَِبى عَبْدِ اللّه عليه السلام : اُطْعِمُ سائِلاً لا اَعْرِفُهُ مُسْلِما؟ فَقالَ: نَعَمْ اَعْطِ مَنْ لا تَعْرِفُهُ بِوِلايَةٍ وَ لا عَداوَةٍ لِلْحَقِّ اِنَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ يَقولُ: «و قولوا لِلنّاسِ حُسْنا» و لا تُطْعِمْ مَنْ نَصَبَ لِشَىْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ اَوْ دَعا اِلى شَىْ ءٍ مِنَ الْباطِلِ؛
آيا به فقيرى كه نمى دانم مسلمان است غذا بدهم؟ حضرت فرمود: آرى، به كسى كه نمى دانى دوست است يا دشمن حق، غذا بده؛ زيرا خداوند مى فرمايد: «با مردم به نيكى سخن بگوييد» ولى به كسى كه با حق دشمنى مى كند و يا به باطلى دعوت مى كند غذا مده.
كافى، ج 4، ص 13
حدیث (36) پيامبر صلى الله عليه و آله :
لا يُكْمِلُ الْمُؤمِنُ ايمانَهُ حَتّى يَحتَوىَ عَلى مِائَةٍ وَ ثَلاثِ خِصالٍ:... لا يَقْبَلُ الْباطِلَ مِن صَديقِهِ وَ لا يَرُدُّ الْحَقَّ مِنْ عَدُوِّهِ...؛
ايمان مؤمن كامل نمى شود، مگر آن كه 103 صفت در او باشد:... باطل را از دوستش نمى پذيرد و در مقابله با دشمن، حق را پايمال نمى كند.
بحارالأنوار، ج 67، ص 310
حدیث (37) امام صادق عليه السلام :
كَلامٌ فى حَقٍّ خَيرٌ مِن سُكوتٍ عَلى باطِلٍ؛
سخن گفتن درباره حق، از سكوتى بر باطل بهتر است.
من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 396
حدیث (38) امام على عليه السلام :
اِتَّقوا خِداعَ الاْآمالِ فَكَمْ مِنْ مُؤَمِّلِ يَوْمٍ لَمْ يُدْرِكْهُ وَ بانى بِناءٍ لَمْ يَسْكُنْهُ وَ جامِعِ مالٍ لَمْ يأكُلْهُ وَ لَعَلَّهُ مِنْ باطِلٍ جَمَعَهُ وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ اَصابَهُ حَراما وَ احْتَمَلَ بِهِ اَثاما؛
از خدعه و حيله آرزوها بپرهيزيد. چه بسيار آرزومندِ روزى كه به آن روز نمى رسد و چه بسيار سازنده اى كه در ساخته اش ساكن نمى شود و چه بسيار جمع كننده مالى كه از آن استفاده نمى كند و شايد آن مال را از باطل به دست آورده و يا از حق كسى جلوگيرى كرده، تا به آن مال رسيده است و بايد بار همه آن گناهان را به دوش كشد.
غررالحكم، ح 2563
حدیث (39) امام على عليه السلام :
اَيُّهَا النّاسُ لَوْ لَمْ تَـتَخاذَلوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنوا عَنْ تَوْهينِ الْباطِلِ، لَمْ يَطْمَعْ فيكُمْ مَنْ لَيْسَ مِثْلَكُمْ وَ لَمْ يَقْوَ مَنْ قَوىَ عَلَيْكُمْ... ؛
اى مردم! اگر در يارى حق كوتاهى نمى كرديد و در خوار ساختن باطل سستى نمى نموديد، كسانى كه همپايه شما نيستند، در شما طمع نمى كردند و هيچ قدرتى بر شما مسلط نمى شد.
نهج البلاغه، از خطبه 165
حدیث (40) امام على عليه السلام :
مَنْ رَكِبَ الْباطِلَ اَذَلَّهُ مَرْكَبُهُ. مَن تَعَدَّى الحَقَّ ضاقَ مَذْهَبُهُ؛
كسى كه بر باطل سوار شود، مَركبش او را ذليل خواهد كرد. كسى كه از راه حق منحرف شود راه بر او تنگ خواهد شد.
عيون الحكم والمواعظ، ص 444
حدیث (41) امام على عليه السلام :
نَحْنُ اَقَمْنا عَمودَ الْحَقِّ و هَزَمْنا جُيوشَ الْباطِلِ؛
ما (اهل بيت) ستون هاى حق را استوار و لشكريان باطل را متلاشى كرديم.
عيون الحكم والمواعظ، ص 499
حدیث (42) امام صادق عليه السلام :
اِنَّ الْقَلْبَ لَيَـتَجَلْجَلُ فِى الْجَوْفِ يَطْلُبُ الحَقَّ فَاِذا اَصابَهُ اطْمَاَنَّ وَ قَرَّ؛
به راستى كه دل در درون سينه بى قرار است و به دنبال حق مىگردد و چون به آن رسيد، آرام و قرار مىگيرد.
كافى، ج 2، ص 421
حدیث (43) امام حسن مجتبی عليه السلام :
إنّا أهلُ بَيتٍ إذا عَلِمنَا الحَقَّ تَمَسَّكَنا بِهِ
ما خاندانى هستيم كه هرگاه حق را شناختيم ، بدان چنگ در مىزنيم .
اهل بيت : ج 1 ص 468 ح 733
صفحه قبل1...5960616263...68صفحه بعد